دیگر همه قورباغه داشتند. همه سوپ پای قورباغه داشتند. همه شمع قورباغه ای و عروسک قورباغه ای و جا کنترلی قورباغه ای و زیر کونی قورباغه ای و زیر لیوانی قورباغه ای و کانال قورباغه ها و هات تاب قورباغه آذین و سگ زنگوله-قورباغه ای و انگشتر قورباغه نشان و صفحه الکترونیکی لمسی رنگ قورباغه ای و دستکش کوچولو برای قورباغه و کفش قورباغه داشتند. دیگر قورباغه ها نمیدانستند چرا قورباغه دارند.
۱۳۹۲ آذر ۱۴, پنجشنبه
۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه
لیوان
لیوان پر از آب بود. شیر بر سرش چکه می کرد. لیوان قطره قطره به مرز لب ریزی نزدیک می شد. لیوان نه می توانست نه احتمالا اگر می توانست می خواست که شیر را سفت کند یا از زیر شیر کنار رود. شیر قطره دیگری بر سر لیوان خاک بر سر انداخت و لیوان لب ریز از آب شد. قطره بعدی ٣ ٤ قطره قدیمی را از لیوان به بیرون پرتاب کرد و ٣ ٤ قطره دیگر دوباره لیوان را لبریز کرد و دوباره قطره بعدی ٣ ٤ قطره قبلی را به بیرون اندخت. لیوان نه می توانست نه احتمالا اگر می توانست می خواست که شیر را سفت کند یا از زیر شیر کنار رود. لیوان فقط می توانست بشکند.
۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
جهالت
بودجه محدودی داشت و قدرت ریسک متوسط رو به بالا. هر از چند وقت یک بار به سرش می زد و خود را به درون راهی پرتاب میکرد که انتهایش معلوم نبود. نه معلوم بود که راه تا به کجا ادامه دارد. نه معلوم بود آخر راه چه چیزی انتظارش را میکشد. نه حتا جلو رفتن در راه کمک بزرگی به حل معما می کرد. نه حتا می دانست که چرا میخواهد خود رو وارد این وادی کند. نه راه مشخص بود. نه کور سوی امیدی بود. نه راه زیبا بود و نه انتهایش پیدا. نه حتا می دانست که چرا باید خود را وارد این وادی کند. با این همه، هر از چند وقتی یک بار خود را به درون راه پرتاب می کرد. چند قدمی، چند کیلیمتری، چند صد کیلومتری می رفت و باز نا امید بر می گشت. دیگر دنبال بهشت برین در انتهای راه نبود. دنبال دره بود.
۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه
۱۳۹۱ آبان ۲۳, سهشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه
۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه
باگهای مغز
سگ سرما غم را در دل مردمان کاشته بود و مردمان گمان می بردند فقر دلشان را به درد آورده.
عشق یک طرفه کارمند را مدیر کرده بود و کارمند فکر میکرد که کارش از بقیه بهتر است.
زیبایی خیره کننده خواننده را معروف کرده بود و خواننده فکر می کرد خوب می خواند.
پول چشم عاشق را کور کرده بود و عاشق فکر می کرد عاشق است.
بلندگو صدای ساز را خراب کرده بود و نوازنده فکر میکرد بی استعداد است.
جهش ژنتیکی روان فرزند را آزاد کرده بود و مادر تصور می کرد مادر خوبی نیست.
عصبانیت لحظه ای فحش را به جان دوست کشیده بود و دوست فکر می کرد دوست دیگر را نشناخته.
۱۳۹۱ شهریور ۹, پنجشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۹, دوشنبه
۱۳۹۱ مرداد ۵, پنجشنبه
۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه
رباعی زندگی
زندگی تخمی آنانی که هر روز سوار اتوبوس و مترو می شوند:
اتوبوس لعنتی ۱۰ دقیقه است که دیر کرده. اومد لامصب با اون ریخت کثیفش. اه اه چقدر این صندلیاش و میله هاش کثیفه. حتما باس تنت رو بزنی به من رد میشی نه؟ نفسم داره بند میاد. پای من رو له کردیا. چیه؟ آدم ندیدی؟ باس خیره شی به من؟ ده برو دیگه با اون هیکلت منتظری اول این موتور زپرتی بره بعد تو؟ حالا مگه میذارن من پیاده شم؟ نمیبینی؟ ایستگاهه خوب. از وسط راه برو کنار دیگه.
زندگی زیبای آنانی که هر روز سوار اتوبوس و مترو می شوند:
اوخی چه بچه نازی داره تف تف میکنه برای باباش. باباش رو چه حالی داره میکنه. ا اتوبوس اومد. این یکیو نگاه کن داره واسه خودش آواز میخونه. چی؟ هان؟ وی دونت نید نو اجوکیشن؟ اون اسکول رو نگاه پاتیل کرده هار هار میخنده. بذار پنجره رو باز کنم یه ذره نسیم بیاد. از بالا چقدر شهر قشنگه. دیگه الان محیط آمادست که ادامه کتابم رو بخونم. صفحه چند بودم؟ ۳۴.
زندگی تخمی آنانی که هر روز با ماشین طی طریق میکنند:
بووووووووووق. ده برو دیگه؟ کی به تو گواهینامه داده؟ منتظر چی هستی؟ پیرزن که رانندگی نمیکنه. ده ک..... گاز بده دیگه. باز افتادیم تو ترافیک لعنتی. چیه؟ بوق میزنی؟ سر داری میبری نکنه؟ این چاله چوله ها ۱۰۰ ساله اینجاست. معلوم نیست کی میخوان درستش کنن. هر روزم یکی بش اضافه میشه. اینجا رو چرا بستند. مغز خر خوردن؟ حالا من از کدوم گوری برم سر کار؟
زندگی زیبای آنانی که هر روز با ماشین طی طریق میکنند:
اوخی این پیرزن رو. با این سنش داره رانندگی میکنه. آفرین. پیرزن بشی ولی اینجوری پیرزن بشی. الان وقتشه که یه آهنگ مشتی بذارم یکم حال و حول کنم. دام دام تق. دام دام تق. وی دونت نید نو اجوکیشن. دیم دیم دیدیریم. دیم دیم دیدیریم. وی دونت نید نو تات کنترل. دیم دیم دیدیریم. دیم دیم دیدیریم. نو دارک سارکزم این ده کلس روم. دیم دیم دیدیریم. دیم دیم دیدیریم.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه
سگ
سگم مرد. آنقدرها هم سگ نبود البته. آنقدر ها هم نمرد البته. ولی سگ طوری داشتم که فکر می کردم دوستش دارم. ولی دیگر آخرهای عمرش است. جنب و جوشش را از دست داده. دمش کوتاه شده. حس بویائیش ضعیف شده. از سگ صفتی افتاده. قیافه اش به گربه بیشتر میماند تا سگ. دارد می میرد. آرام آرام. هم دوستش دارم هم ندارم. هم دوست دارم بمیرد هم دوست ندارم بمیرد. نه میتوانم صبر کنم که بمیرد. نه میتوانم صبر کنم که بمیرد.
۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه
۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه
۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه
همه چیز اسم دارد
اسم دارد. همه چیز اسم دارد.
- در خواب و بیداری فکر احمقانه ای از سرت میگذرد و خودت از خودت تعجب میکنی که چطور شد این فکر از سرت گذشت.
- با دیدن گوشه ای از عکسی، ایده ای جدید برق به چشمانت می آورد و در صدد پیاده سازیش میشوی.
- جدلی با روشن مغزی می کنی و راضی از نتیجه به هر دویتان افتخار میکنی.
- استفاده جدیدی برای شی قدیمی پیدا میکنی و در پوست خود نمیگنجی.
- آرزو میکنی کاش فلان چیزک برای راحتتر زندگی کردن موجود بود و زندگی با فلان چیزک را تصور میکنی و وصف العیش نصف العیش.
بعد میروی از روی کنجکاوی در گوگل جستجو میکنی و میبینی تمام چیزهایی که به مغزت خطور کرد نه تنها سالهاست به مغز دیگران خطور کرده که برای خود اسمی هم دارد.
۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه
توهم مغز یا زهر واقعیت
همه چیز در مغزش بهتر و قشنگتر بود.
- وقتی ملودی به ذهنش میرسید، در مغزش به مراتب خوش آهنگ تر بود تا وقتی با ابزار موسیقی نواخته میشد.
- وقتی تصویری در ذهنش نقش میبست، روی کاغذ به مراتب بدتر از آنی بود که در مغزش بود.
- عشقش به معشوق در مغزش بسیار بیشتر و عمیق تر از وقتی بود که می گفتش دوستت دارم.
- خوابش به مراتب جالبتر از تعریفش بود.
- قدرت استنتاج و استدلالش همه را در مغزش به زانو در می آورد.
- وقتی کشفی می کرد و ایده نویی میزد، در مغزش آپولو بود و در هنگام بیان کم مایه به نظر می رسید.
حتا این نوشته در مغزش به مراتب قوی تر از اینی بود که من بازگو کردمش.
۱۳۹۰ آذر ۱۴, دوشنبه
۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)













