۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

خر اندر نعلبند


باری ملوک الدین پارسی خاطره ای برایم تعریف کرد. حتم دارم می خواست ثابت کند اسکل نیست:

"در اتوبوس بودم و قصد نشستن کردم. داشتم آهنگی گوش می دادم که دیدم دست کسی روی صندلی ای است که می خواهم روش نشستن آغاز کنم. منصرف شدم. دستش را برداشت. نشستم. دیوانه ی اسکلی بود. مدام با همه حرف می زد و هیچکس هم توجهی بهش نداشت و من نیز هم رنگ جماعت شدم. مستقیم با من داشت صحبت می کرد و من وانمود می کردم تمام حواسم به ام پ سه پلیرم است. ابنکه من هم مثل همه وانمود می کردم دیوانه ی کذا نا مرئی است و شانس صحبت کردن و در آوردن رازش را چون خران دربار شاه از دست دادم تمام مدت سفر روی مخم بود. تمام مدت عذاب وجدان داشتم ولی سنگینی نگاه دیگران چون سنگینی نگاه خران اندر نعلبندانشان مانع هم صحبتی من با دیوانه ی اسکل می شد. حیف آنی نیستم که گمان می بردم هستم."

من که به نظرم آنی بود که ما فکر می کردیم هست.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

چرندیات حسن


حسن: واقعن در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را می خورند.
من: اِ نه بابا؟
حسن: از بیرون شکل ظرفی هستم که هر چند خالی از هر نوع آبی است، همه لبالب پر می پندارندش؛ تو گویی یک در صد هم شانس این را ندارم که ظرفی تهی باشم.
من: منم از بیرون مثل ظرفیم که شکل آبی رو که توش میریزی به خودش می گیره. از تو، یعنی همون از درون، هم همینم ولی.
حسن: مرد وقتی نابود و شکسته می شود که راه حل مشکلش در محدوده ی قدرتش نباشد.
من: مثل وقتی میوفتی تو انفرادی؟
حسن: در آن هنگام است که مشت میکوبی بر دیوار بی هدف و بی نتیجه.
من: حالا شایدم نتیجه داد. راه های فرار ناشماراست.
حسن: واقعن در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح آدم را می خورند.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۰, جمعه

طبقات اجتماعی


بعضی ها طوری نگاهت می کنند که انگار پررو ترین و بی فرهنگ ترین آدمی هستی که هست و همان به که در جنگل با ببران و پلنگان زندگی می کردی. برخی دیگر در چشمانشان تعجب موج که چه عرض کنم چرخ و فلک می زند، تو گویی با هیچ یک از منطق هایی که یاد گرفته اند هم خوانی نداری. برخی خود خواهی و بی توجهیت حرصشان را در می آورد و هر آینه با مشت و لگد به جانت می افتند. برخی لبخند می زنند و با خود فکر می کنند «ما که جوان بودیم از طرق دیگر جلب توجه می کردیم، آخی». برخی مسائل مهم تر از تویی دارند برای گیر دادن. برخی باورشان نمی شود. اکثرن خم به ابرو می آورند. بعضی دیگر با لهجه یزدی در درون می گویند «اینا از دیوونه خونه اومدن». برخی انگار کورند و کرند و تو برایشان هیچ فرقی نداری. برخی هم که، بدبختند، ام په سه پلیر در گوششان است. بعضی در روحت می گویند «اه بازم که این اومد» و این ها همه فقط و فقط برای این است که گوشیت خراب است و جز با بلند گو کار نمی کند.

تقدیم به تنها مسعودم

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

کمند



من که خود مطلقن نمی توانم رابطه ای هر چند کم عمق با حبسیاتم بر قرار کنم ولی خبر رسیده که برخی که یقین دارم طمع تلخ زندگی در انفرادی را چشیده اند٬ با پوست و استخوان درکشان می کنند. حقیر به هیچ عنوان بخیل نیست پس مثل همیشه نفع دیگری را مقدم بر نفع خود قرار می دهد و به انتشار این حبسیات کمر همت می گمارد. باشد که روحش قرین روح استاد ملوک الدین پارسی شود در بهشت:

«تازگی ها از خواب که بیدار می شوم٬ همین طور که دراز کشیده ام یک سری موجود سیاه که به شکل نرمی تکان می خورند٬ جلو چشمانم رژه می روند. هر سمتی می نگرم آن ها هم می آیند تو گویی همه جا هستند. قطعن همیشه حضور داشتند و من وقت توجه کردن بهشان را نداشتم. سرعت و طرز رقصیدنشان در هوا را می توانم تنظیم کنم؛ کافیست سریع از یک سو به سوی دیگر نگاه کنم یا آرام یا دایره وار یا زیگراگ. گاهی گمشان می کنم٬ وقت هایی که به دور دست می نگرم. باید به ده سانتی خیره شوم تا برگردند. آن قدر از رقصشان در فضا که وابسته به حرکت چشمانم و زاویه نگاهم و نقطه ی تمرکز دیدم هست لذت می برم که گاهی ساعت های متمادی کاری نمی کنم جز دنبال کردن جزئیات حرکات موج وارشان. شب به امید دیدارشان در روز چشمان بر هم می گذارم و روز به امید دیدار دوباره شان دیدگان از هم می گشایم.»

حال کلن که چه شود٬ نمی دانم.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۲, پنجشنبه

تار عنكبوت


دیروز دست نوشته های چند سال پیشم را مرور می کردم. حبسیه ای پیدا کردم که ماه پنجم حبس در انفرادی نوشته بودم. خنده ام می گیرد وقتی می بینم که چه ذهن بسته ای داشتم:

"امروز مورچه ای آمد روی دستم. انگار نه انگار که من با زمین یا دیوار یا صندلی تفاوتی دارم برایش. گذاشتم به راهش ادامه دهد. نمی دانست راه درست کدام است. اصلن نمی دانست کجا می رود. حتم دارم دنبال غذا بود. مگر یک مورچه دنبال چه چیز دیگری می تواند باشد. همسر؟ مورچه، بدبخت، فقط تا ده سانتی دماغش را می بیند. هر چه که دنبالش باشد باید تا ده سانتی اش، حداقل، برود. ولی همین طور دور می زد گاهی به سمت شمال گاهی جنوب. ولی دور می زد. شاید نمی فهمد. قطعن نمی فهمد. آخر عقلش کوتاه است. مگر ما روی زمین که راه می رویم می فهمیم دور می زنیم آن هم باطل؟ نیمه جانش کردم با انگشت. آتشش زدم با کبریت. گر گرفت. منتظر مورچه بعدی ماندم."

هر چه خواندم کمتر فهمیدم. پنج ماه انفرادی با مغز آدم چه ها که نمی کند.

تقدیم به عزیز ترین هانیه

۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

سخن دوست


و من چقدر خوش بخت و خوش شانس و خوش سلیقه ام که دوستان یکی از یکی دست بنویس تر دارند.

و دیروز عماد از من خواست مطلبش را در ستون حقیر چاپ کنم.

و اعتراف می کنم نویسندگی حرفه ای تمرین می خواهد و چون شعر وحی نمی شود.

و عماد گفت:

و من چقدر خوشبخت و خوشحال و مشعوف و رهایم وقتی خواندم این ما ایرانی ها بودیم که آتش را کشف کردیم و این ما بودیم که غذا را طبخ کردیم و این ما بودیم که خلیج را از ابد تا ازل فارس نام نهادیم²

و من چقدر خوشبخت و خوشحال و مشعوف و رهایم وقتی شنیدم اندرزهای گلستان و پند های بوستان و شعرهای بی بدیل مولانا³ را و بالیدم به اینهمه مفاخر تاریخی سرزمین مادریم .

و من چقدر خوشبخت و خوشحال و مشعوف و رهایم وقتی دیدم خبرهای خوش علمی و پزشکی را از تلویزیون ایران عزیزم و به خود فاخر آمدم وقتی دیدم واکسن ایدز و سرطان قلب به دست پزشکان توانمند این مرز و بوم کشف شده است و چه لحظه با جلال و فخاری بود وقتی رییس مردم شمع های کیک زرد را فوت کرد و ما کف زدیم و دشمنان کف کردند .

و من از فرط رهایی، رهاوارانه به طبقه سیزده برج سیزده طبقه یمان آمدم و می خواهم در حالی که در پشت خود عظمت و بزرگی کوروش را احساس می کنم و در جلوی خود به مدیریت راهبردی مردمان جهان می اندیشم، از این بالا در هوا رها شوم و اه که چه سخت است این لحظه پریدن با آنکه بدانی چه لذت بی شائبه ای در انتظارت است و بدانی که وسایل بانجی جامپینگ¹ تو ایرانی نیست و از بهترین نوع خارجیشه .

² : در کتاب عهد عتیق آمده بوده است که اول میمون هایی که آدم شدن همانا ایرانی ها بودند(البته این بخش از کتاب عهد عتیق توسط یونانی های حسود از بین رفته است . تاریخ هرودوت– مجلد 6–فصل 3–چاپ مسکو)

³ : و به گزافه سخن راندن که مولانا با شمس فلان کرد و بهمان کرد . که خدا شقاقلوس کند دست آنکه بنگاشت این محمل را .

¹ : مرکز فرهنگ و لغت فارسی در حال یافتن لغت معادل لغت فوق در زبان شیرین فارسی می باشد .

و در پایان جا داره از این فرصت استفاده کنم و خداوند را شاکر باشم که در تمام مراحل زندگی پشت من بوده و از پدر و مادر عزیزم که همیشه حامی من در پیمودن این راه سخت و دشوار بودند کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم . و همینجا از صداقت خانم به خاطر میدان دادن به یک جوان نارس عقل و چاپ کردن مطلب حقیر پیشاپیش* کمال تشکر و قدردانی را دارم .باشد که روزی همانا به راستی جبران کرده باشم لطف شان را در درگاه حق تعالی به درجات عالی نائل گردند .

* عیدتان مبارک باد.


و عماد جان بدان که بین نقطه آخر جمله و آخرین حرف جمله فاصله ای جایز نیست.


بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ