۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه

امیدوار

دو راه دارم. یا باید خودم بروم در دانشگاه زیست یا نه همان پزشکی ثبت‌نام کنم و درسش را بخوانم، درس مغزشناسی یا نه عصب‌شناسی، نمی‌دانم همان که با این‌که از پا فلجی ولی طوری در سیستم دخالت کنی که بتوانی راه بروی. یا اینکه همین مهندسی را ادامه دهم و بیلیونر شوم. در این حد که بتوانم حداقل ده‌هزار محقق استخدام کنم که در این زمینه تحقیق کنند بلکه موفق شوند از فلجی دربیاورندم. اولی سخت‌تر است ولی دوازده سال طول می‌کشد. دومی آسان‌تر است ولی درصدی احتمال دارد که اصلن به نتیجه نرسد.

خاک‌بر‌سر چه امیدوار بود.

۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

ترک عادت هم‌چنان موجب مرض است

روز را به زور قهوه و چوب کبریت لای چشم و سر و بانگ و صدا به شب رساندیم. حال مانده‌ایم با این همه تئین و کافئین و چوب کبریت لای چشمان شب را چگونه به زور به روز برسانیم.

۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه

ترک عادت موجب مرض است

این بار تصمیم گرفته بودیم یک سریال طنز بسازیم حاوی مکالمه‌های دونفره‌امان:

-مطمئنم از هر چی سریال طنزه خنده‌تر میشه
-آره معلومه! ما همین طوری تو زندگی عادی خنده‌تر از ایناییم
-آره بایدم که طبیعی باشه. از این به بعد بیا به خودمون گیرنده وصل کنیم
-منظورت اینه که مکالماتمون رو ضبط کنیم دیگه؟
-آره دیگه بعدم از توش فیلم‌نامه رو در می‌آریم و سریال رو می‌سازیم
-ده قسمت باشه خوبه

دفعه‌‌‌ی پیش، تصمیم گرفته بودیم که یک گروه موسیقی بزنیم. من کمانچه را می‌‌‌نواختم، او گیتار را. مراد می‌‌‌خواند و سیمین آهنگ می‌‌‌ساخت. البته با مراد و سیمین هماهنگ نکرده بودیم. قبل از آن هم می‌‌‌خواستیم شرکت بزنیم. ما رئیس می‌‌‌شدیم و فقط آدم‌‌‌های کاری راه به شرکت‌‌‌مان داشتند. آدم‌‌‌هایی که کار را به زندگی عادی ترجیح دهند و اول و آخر برای‌‌‌شان کار باشد. تصمیم هم گرفته بودیم که را راه بدهیم که را نه. ملوک‌‌‌الدین پارسی نه. تمام وقت دنبال پسربازی بود. حسن، اما، آری. وقتی تصمیم به انجام می‌‌‌گرفت، به انجام می‌‌‌رساند ولو شده با شکستن درهای بسته. قبل‌‌‌تر، می‌‌‌خواستیم با خودش و رضاقلی دور مملکت را با ماشین بزنیم. شب‌‌‌ها در ماشین بخوابیم و روزها رانندگی کنیم. به طور جدی تصمیم داشتیم. الان هم تصمیم داریم اثر هنری‌‌‌ای خلق کنیم که هر پنج حس را تحریک کند. قرار است من بنویسم، او بکشد، سیمین بسازد و لابد ملوک مسئول حس لامسه شود و مراد قلی مسئول حس بویایی.

۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه

نگهبان موزه

برای نگهبان موزه آثار هنرمند جالب‌‌‌توجه نبودند، طرز نگاه و حالت مردم در مقابله با آثار هنرمند جالب بود. برای من طرز نگاه نگاه‌بان موزه جالب‌‌‌توجه بود.

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

رویا

فردا باید ساعت شش از خواب بیدار شوم پس چه نیکوست که همین الآن بخوابم چرا که تا ساعت یک بعد از نیمه‌‌‌شب هم مجبورم بیدار بمانم. اول می‌‌‌روم از بانک پول می‌‌‌گیرم برای خرید تخت، بعد همان جا پول آب و برق و گاز را می‌‌‌پردازم. باید یک سر هم به مسئول مالی اداره بزنم و توضیح دهم که در پرداخت حقوق این ماه اشتباه کرده است. نامه به رئیس که روی میزم است پس فراموش نخواهم کرد. ناهار با که قرار داشتم؟ با حسنی. آدم مزخرفی است. دلم برایش سوخت. حرفی ندارم آخر که بزنم. می توانم راجع به انتخابات اراجیف بلغور کنم. از توله‌‌‌های همسایه نفرت عجیبی دارم. آخر یازده شب هم وقت فوتبال است؟ بعد باید صورت جلسه را تنظیم کنم و تحویل مرادی بدهم. قسم می‌‌‌خورم یک کار دیگر هم در اداره داشتم. آهان! نامه‌‌‌ها را باید بفرستم به شرکت آزمیران. اسم خنده‌‌‌داری دارد. خرده نمی‌‌‌توان گرفت چون گیراست. صدای ماشین‌‌‌ها مگر قطع می‌‌‌شود؟ لااقل شیر آب را ببندم که تا پاسی دیگر شکنجه‌‌‌ی صدای قطرات اعصابم را در هم می‌‌‌کوبد. باید زودتر بخوابم که فردا نیاز به انرژی، فراوان دارم. پس شد بانک، مدیر مالی، حسنی، مرادی، آزمیران. عصر هم یک سر به مادرم می‌‌‌زنم. یک هفته‌‌‌ای می‌‌‌شود که ندیدمش. برایش پسته‌‌‌فندق می‌‌‌برم. یا بهتر است گوجه‌‌‌سبز بگیرم. گوجه‌‌‌سبز بیشتر دوست دارد. بعد هم که سینما. ساعت ده هم که تولد ملوک است. حتمن مراد و سیمین هم می‌‌‌آیند. دیگر صدای ماشین‌‌‌ها دارد اعصاب‌‌‌خرد‌‌‌کن می شود. بانک، مدیر مالی، حسنی، آزمیران. نه. بانک، مدیر مالی، حسنی، مرادی، آزمیران، گوجه‌‌‌سبز. اوه، کادوی تولد چه؟ بگذار ببینم. یک چیز از همین دور و بر. ورق‌‌‌بازی؟ قطعن دارد. وسائل تزئینی؟ خیلی ضایع‌‌‌بازی است. پازل؟ سنش گذشته است. کتاب. آری کتاب خوب است. مزرعه‌‌‌ی حیوانات را می گیرم. راز جنگل. چه بازی خنده‌‌‌داری بود. زیر درخت‌‌‌های پلاستیکی عکس مرحله‌‌‌ی بعد بود. یک لحظه دلم برای دخترخاله و پسرخاله‌‌‌ام تنگ شد. بانک، مدیر مالی، حسنی، آزمیران، گوجه، مزرعه‌‌‌ی حیوانات. خوک‌‌‌ها را چقدر دوست دارم. قیافه‌‌‌ی جالبی دارند. ولی آن محصول مشترک خوک و آدم را اصلن دوست نداشتم. زشت بود. شاید هم دروغی بیش نبود. برای جذب مشتری. آخر هم که بردنش لندن. بزرگ‌‌‌ترین ساعت دنیا چند متر است؟ سه تای قد من. من عقربه‌‌‌ی ساعت‌‌‌شمارش می شوم. لابد رضاقلی هم عقربه‌‌‌ی دقیقه‌‌‌شمار. جوجه‌‌‌ی ساعت‌‌‌شمار هم سیمین است. کو کو. کو کو. کو کو. بالای سرم به یونانی و به عدد، نوشته سه. کو کو. کو کو. کو کو. کو کو. حالا نوشته چهار. کو کو. کو کو. کو کو. کو کو. کو کو. کو کو. افتادم پایین. آرام روی زمین رسیدم. رضاقلی قد انگشت کوچکم شد.

۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه

اکتبر

یک دو سه چهار. یک دو سه چهار. داشت با سرعت می‌‌‌دوید و من هم کنارش شروع به دویدن کردم. پرسیدم که برای چه می‌‌‌دود و جواب داد که یادش نمی‌‌‌آید. گفتم که خوب بایستد و ایستاد. یک دو سه چهار. یک دو سه چهار. گفتم که اسمت چیست؟ نمی‌‌‌دانست. گفتم از این به بعد اکتبر صدایش می زنم و اعتراضی نکرد. پرسیدم که چند سال دارد. جواب داد که دقیق نمی‌‌‌داند ولی بیست‌‌‌بار است که از زرد شدن برگ‌‌‌ها خوشحال شده و من حدس زدم بیست و پنج ساله باشد. یادش نمی‌‌‌آمد از کجا می‌‌‌آید و نمی‌‌‌دانست به کجا می‌‌‌رود. از قد و قواره و قامت و قدمتش پیدا بود آب‌‌‌دیده است، پرسیدم که در چه فنی مهارت دارد. نه می‌‌‌دانست فن یعنی چه و نه مهارت چیست. گفتم تو سوالی نداری؟ گفت برگ‌‌‌ها چرا سبز می‌‌‌شوند؟ گفتم یه‌‌‌قل‌‌‌دو‌‌‌قل بلدی بازی کنی؟ گفت آری. نشستیم به بازی کردن.

تقدیم به عزیزترین نسیمم، فارسی، تولدت مبارک

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ