سیگار را با بدمینتون میتوان جایگزین کرد و بیکاری را با کلاس منجوقدوزی و عکاسی و تلویزیون را با کامپیوتر و دوست باب را با ناباب و دلتنگی خواهر و پدر را با تقلید و تاسی کورکورانه و برادر و مادر را با مرور و ورق زدن شبانه و بیهویتی را با کلفتی گردن و جای خالی را با کام گرفتن از بیگانه و بیخبری از خانه را با خبر و تاریخ خوانی و سرماخوردگیهای پیدرپی تغییر فصل را با ویتامین ث و کوری چشم را با روشنی دل و بازی عصر امپراتورها را با تختهنرد و راکت نود گرمی را با هفتاد و هشت گرمی. اما تو را نه با رضاقلی می توان عوض کرد و نه با رضاقلی و حسن و نه حتی با سه الی چهار تن از این دست.
۱۳۸۷ آبان ۲, پنجشنبه
۱۳۸۷ مهر ۳۰, سهشنبه
خاک حیف است که بر سرتان ریزد
کفتارصفتهای بیهمهچیز. لعنت بر چهرهی کریهتان که لیاقت بد و بیراه هم ندارد که بیراه که نیست هیچ، از سرتان هم زیاد است. لاشخورهای مزدور. آوردن اسمتان بر زبان عرق شرم بر پیشانی مینشاند. ای متوحشین کوتاهعقل، بسوزد پدر و مادر و جد و آبادتان که تیشه به ریشه میزنید و گردنتان چنان کلفت است که سرتان را همچنان بلند نگه میدارد. ای مرتجعین بزدل که روزی از دهان بر میگیرید و حتی چروک شرمی بر چهرهی ملعونتان نقش نمیبندد. دهان که باز میکنید لرزه به اندام میافتد و لجن به سفره. ادای دین که سهل است قضای واجب هم نمیکنید و چهار پایه زیر پایتان گذاشتید که قدتان را از این هم که هست بلندتر نشان دهید. منافقان کممایه که نه بیمایه. آنقدر در باتلاقمان فرو بردید که خدایگان هم دست به دست هم دهند بیرونمان نمیتوانند بیاوردند. یاغیهای مفتخور. تف بر صورتتان انداختن مناعت طبع میخواهد و نه هر طبعی، نه طبع آهن و نه طبع زر که طبع سندان. بیهمهچیزهای کفتارصفت.
۱۳۸۷ مهر ۲۷, شنبه
امیدوار
دو راه دارم. یا باید خودم بروم در دانشگاه زیست یا نه همان پزشکی ثبتنام کنم و درسش را بخوانم، درس مغزشناسی یا نه عصبشناسی، نمیدانم همان که با اینکه از پا فلجی ولی طوری در سیستم دخالت کنی که بتوانی راه بروی. یا اینکه همین مهندسی را ادامه دهم و بیلیونر شوم. در این حد که بتوانم حداقل دههزار محقق استخدام کنم که در این زمینه تحقیق کنند بلکه موفق شوند از فلجی دربیاورندم. اولی سختتر است ولی دوازده سال طول میکشد. دومی آسانتر است ولی درصدی احتمال دارد که اصلن به نتیجه نرسد.
خاکبرسر چه امیدوار بود.
۱۳۸۷ مهر ۲۳, سهشنبه
ترک عادت همچنان موجب مرض است
روز را به زور قهوه و چوب کبریت لای چشم و سر و بانگ و صدا به شب رساندیم. حال ماندهایم با این همه تئین و کافئین و چوب کبریت لای چشمان شب را چگونه به زور به روز برسانیم.
۱۳۸۷ مهر ۲۲, دوشنبه
ترک عادت موجب مرض است
این بار تصمیم گرفته بودیم یک سریال طنز بسازیم حاوی مکالمههای دونفرهامان:
-مطمئنم از هر چی سریال طنزه خندهتر میشه
-آره معلومه! ما همین طوری تو زندگی عادی خندهتر از ایناییم
-آره بایدم که طبیعی باشه. از این به بعد بیا به خودمون گیرنده وصل کنیم
-منظورت اینه که مکالماتمون رو ضبط کنیم دیگه؟
-آره دیگه بعدم از توش فیلمنامه رو در میآریم و سریال رو میسازیم
-ده قسمت باشه خوبه
دفعهی پیش، تصمیم گرفته بودیم که یک گروه موسیقی بزنیم. من کمانچه را مینواختم، او گیتار را. مراد میخواند و سیمین آهنگ میساخت. البته با مراد و سیمین هماهنگ نکرده بودیم. قبل از آن هم میخواستیم شرکت بزنیم. ما رئیس میشدیم و فقط آدمهای کاری راه به شرکتمان داشتند. آدمهایی که کار را به زندگی عادی ترجیح دهند و اول و آخر برایشان کار باشد. تصمیم هم گرفته بودیم که را راه بدهیم که را نه. ملوکالدین پارسی نه. تمام وقت دنبال پسربازی بود. حسن، اما، آری. وقتی تصمیم به انجام میگرفت، به انجام میرساند ولو شده با شکستن درهای بسته. قبلتر، میخواستیم با خودش و رضاقلی دور مملکت را با ماشین بزنیم. شبها در ماشین بخوابیم و روزها رانندگی کنیم. به طور جدی تصمیم داشتیم. الان هم تصمیم داریم اثر هنریای خلق کنیم که هر پنج حس را تحریک کند. قرار است من بنویسم، او بکشد، سیمین بسازد و لابد ملوک مسئول حس لامسه شود و مراد قلی مسئول حس بویایی.
۱۳۸۷ مهر ۲۱, یکشنبه
نگهبان موزه
برای نگهبان موزه آثار هنرمند جالبتوجه نبودند، طرز نگاه و حالت مردم در مقابله با آثار هنرمند جالب بود. برای من طرز نگاه نگاهبان موزه جالبتوجه بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)