۱۳۸۷ آبان ۲۰, دوشنبه

نقطه‌ی اتکایی جز منجوق‌دوزی

نمی‌دانم چرا آن‌قدری که رضاقلی از سوار شدن بر دوچرخه‌ی تازه‌خریداری‌شده‌اش خوشحال شد، من از سوار شدن بر ب‌ام‌وی تازه تعویض‌شده با پژوی قراضه‌ام خوشحال نشدم.

آن سال در محله‌مان، چم‌چراغ‌آباد، تابستان اصلن خوش‌ نگذشت. فکر کنم دلیلش این بود که سال تحصیلی خیلی خوش گذشت. آخر دیگر نمی‌توانستیم هر یک ساعت یک‌بار وسطی یا زو یا هفت‌سنگ یا رابط یا والیبال بازی کنیم.

مدام غر می‌زند که صد کار دارد و از سحر تا نیمه‌شب باید سگ‌دو بزند. حیف کسی نیست به او گوشزد کند که اگر صد کار داشته باشی نود و نه تایش را انجام می‌دهی و اگر یک کار داشته باشی همان یک را هم انجام نمی‌دهی.

باز می‌گوید همه‌چیز نسبی است. به چه زبانی باید به تو بفهمانم نسبی بودن هم نقطه‌ی اتکا می‌خواهد؟

۱۳۸۷ آبان ۱۶, پنجشنبه

خاک‌بر‌سر بی‌همه‌چیز

اصرار دارد که به مقاله‌ی وقونیک قیچاق ارجاع بدهم. گفتمش آخر استاد راهنمای بلندقدر کار ما را چه به بلندپروازی‌های او. ما اگر سر پیاز باشیم او ته پیاز است. ما از سمت چپ سعی کردیم حل کنیم و او از سمت راست نتوانسته. ما گل لگد کردیم، او آب در هاون کوبانیده. فرمودمان که نه دختر جان تو نمی‌فهمی، کاری را که گفتم بکن که به نفع همه‌مان است. گفتم بسیار خوب ولی دست پایین لطفی کند و بفرماید که چه چیز مقاله‌ی ملعونم را به وقونیک ببندم. کدام تکه‌ی بی‌ربط را به چه پاره‌ی بی‌معنی مقاله‌ی آن بی‌خبرازهمه‌چیز مرتبط کنم. چطور بین آب و آتش آشتی برقرار کنم. چگونه خورشید در یک دست بگذارم و ماه در آن یکی. پاسخ داد که او چه می‌داند یک غلطی بکنم دیگر. غلط کردم و خندیدم. گفت که مگر با من شوخی دارد و بروم کاری را که ازم خواسته‌اند انجام دهم. خدا شاهد است که نمی‌دانستم چه اصراری است حالا. داشتم از سر حوصله‌سررفتگی در زندگی خصوصی وقونیک قیچاق از طریق موتور جست‌و‌جو دخالت می‌کردم که متوجه شدم رئیس آن کنفرانسی در فرانسه است که مقاله‌ام را برایشان قصد داشتم بفرستم.

دست به کار شدم.

مسخره‌ترین جفنگیاتم را به به‌ترین نحو نوشتم و ارجاعش دادم به تمام رئیس‌های کنفرانسی در لس آنجلس. که البته دستم رو شد و با امتیاز منفی مقاله‌ام را پس فرستادند.

دست آخر مجبور شدم زیر بار بروم و با اسم مسخره‌اش مقاله‌ی خوش‌خطوخالم را چرکین کنم. بی‌همه‌چیز خاک‌بر‌سر.

۱۳۸۷ آبان ۱۴, سه‌شنبه

اقتدار

عین چهار بازی را باختیم، والیبال‌‌ساحلی را می‌‌گویم. در عین ضعیف‌‌تربن بودن، تاثیرگذارترین هم بودیم. از نه تیم شرکت‌‌کننده، جز ما، چهار تیم ماندند و چهار تیم به فینال رسیدند. همان چهار تیمی که شانس بازی در برابر ما را داشتند. اختلاف‌‌ها آن‌‌قدر کم بود، جز با ما، که بدشانس‌‌ها ماندند ‌‌و حریف‌های ما صعود کردند. همانا با اقتدار فینالیست‌ها را تعیین کردیم.

۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه

«نقل می‌نوشیم و شراب تنقل می‌کنیم»

شکایتی از سرمای بیرون نداریم، درونمان آن‌چنان داغ است که دوچندان این سرما را توان است و حتی از نبود گرمای لذت‌بخش آفتاب، باری‌نعالی را شاکر -چه آن‌وقت عرق شرم می‌ریختیم و الآن گرچه گردنمان باریک، سرمان لااقل بلند است.

۱۳۸۷ آبان ۶, دوشنبه

موضوع انشا: هر کسی از ظن خود شد یار من

روزی یکی بود که با جویدن ناخنش مشکلات را تحمل می‌‌کرد. دیگری با جوش ترکاندن. آن یکی با لمباندن و آن دیگری با خواباندن و یکی با خوابیدن و آن یکی با خوابیدن. یکی با تمیز تمیز کردن و دیگری با خشن دعوا کردن. یکی با مو و آن یکی با پوست لب کندن. یکی با اضافه‌‌کاری و یکی با خرخوانی. یکی با گیردادن و دیگری با کش‌‌دادن. یکی دیگر هم بود که با شرط‌‌بندی از اضطراب دوری می‌جست و دیگری با ریز تکان دادن پا و آن یکی با خنده‌های هیستریک. آن یکی دیگر هم با کوباندن پی‌‌درپی توپ تنیس بر دیوار و زمین، حس زندان داشت به گمانم. یکی دیگر با ریزریز کردن و یکی با له کردن و یکی با لگد پراندن.

ما نیز با منجوق‌‌دوزی.

۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

هفدهمین بچه

پنج قلوهایم به دنیا آمدند. تحمل گریه‌شان به سان تحمل صدای سوهان کشیدن چاقو می‌ماند. از تک تک شانزده فرزندم نفرت دارم. نفرت توأم با عشق. مثل لحظه‌ی اولی که زیر دوش آب گرم می‌روی، هم سردت است و از سرما مورمور، هم گرمت است و داری می‌سوزی. نمی‌دانم چرا روز اولی که بچه‌دار شدم کسی نیامد بگوید همین یکی از سرت هم زیاد است. البته آمدند بگویند. در واقع خیلی‌ها گفتند، روز اول گفتند روز دوم گفتند روز آخر هم گفتند. نمی‌توانستم. به نوعی اعتیاد مبتلا بودم. اعتیاد به بچه‌دار شدن. کسی هم جلودارم نبود. همسر اولم دیگر توان حامله شدن را نداشت و ترکم کرد. بدون او نمی‌توانستم زندگی کنم ولی معتاد بودم. به خاطرش به هر طریقی و دری زدم که ترک کنم. نشد. تازه همسر اول و دومم از وجود یاس و باد و رقیه‌بانو و رضاقلیم اطلاعی نداشتند. همسر دومم هم از وجود پنج فرزند اولم خبری ندارد. بدبخت نمی‌دانست پنج قلو زاست وگرنه همان روزی که سر داشتن بچه‌‌ی‌ سوم یا نداشتن بچه‌‌ی‌ سوم دعوایمان شد، می‌رفت برای همیشه. الان هم همه چیز را از چشم من می‌بیند. می‌ترسم این هم دست هفت بچه‌اش را بگیرد و مثل چهارتای قبلی برود و غم دوری دردانه‌هایم را برایم به جای بگذارد. دلم برای خنده‌های یاسم یک ذره شده. مثل مادرش می‌خندد. حتی یک‌بار هم سعی کردم به چیز دیگری معتاد شوم که جای این را بگیرد. نه سیگار جواب داد و نه الکل و نه زن‌بارگی و نه کار. گرچه دو ‌شغل تمام‌وقت و سه کار نیمه‌وقت دارم. ولی خرجی دادن این همه بچه کار ساده‌ای نیست و حتم دارم همسرم ترکم می‌کند اما،

این فکر لعنتی بچه‌ی هفدهم از سرم بیرون نمی‌رود و نخواهد رفت. همین است که است سرانجام بهتری ندارد.

تقدیم به سیامک عزیز، تولدت مبارک.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ