پ.ن: صنعت لف و نشر به کار گرفته نشده است.
۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه
۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه
امتحان ریاضی
امتحان ریاضی خیلی خیلی سخت بود. نه سوال سخت و یک سوال امتیازی بسیار سخت. برای شش سوال اول، جوابهای نصفه نیمهای پیدا کرد. سوال یک را با ناامیدی جواب داد اما، چندی نگذشت که فهماندنش غلط کرده که اصلن جواب داده و سوال دو و سه و چهار در پاچهاش رفت. سوال پنج و شش را خودش نفهمید که چه نوشت ولی معلوم شد که خیلی هم بد ننوشته است. به سوال هفت که رسید کمی پختهتر شده بود و سوال هم کمی سادهتر بود و جواب نسبتن خوبی پیدا کرد. سوال هشت از روی سوال هفت واضح بود. جواب سوال نه را به هیچ عنوان نمیدانست. اصلن صورت سوال را نمیفهمید. چرندی نوشت ولی معلوم شد ایراداتی به خود سوال وارد است. به سوال امتیازی رسید. میدانست تنها در صورتی که این سوال را درست جواب دهد، قبول میشود. خیلی فکر کرد و در آخر جواب خوبی پیدا کرد و با خوشحالی نوشت و تحویل داد. خیلی خوشحال بود.
روز گرفتن نمرات در کمال ناباوری دید که صفر شده است. احتمال اینکه نه سوال اول را صفر شود میداد ولی سوال امتیازی را صد در صد گرفته بود. دلش آشوب شد. امکان نداشت. اعتراض کرد. برگه را نشانش ندادند و در روز روشن گقتند که اصلن سوال امتیازی را جواب نداده است. قسم و آیه فایده نداشت. گفتندش همین است که هست و اگر به اعتراض خاتمه ندهد عواقب امر با خودش است. خیلی ناراحت شد ولی به این زودیها قصد کوتاه آمدن نداشت. جمعه بازاری بود خلاصه.
۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه
ترس
مارمولک از پنجره آمد داخل. لامروت مثل قرقی میدوید. خیلی ترسید. رفت بالای صندلی و به دقت حرکات مارمولک را زیر نظر گرفت که در لحظهای مناسب، به دام اندازدش. به شدت از مارمولک میترسید. به گمانم بیشتر از این میترسید که مارمولک حربهای دارد که او نه.
از پنجره آمد داخل. به سرعت خودش را به زیر تخت رساند. خیلی میترسید. جرات نداشت از زیر تخت بیرون بیاید. آخر هرآینه امکان داشت بمیرد. با اینهمه گهگاهی با سرعت جای خود را عوض میکرد. گاهی بهتر گاهی بدتر. در اوج استیصال سعی میکرد سوراخی پیدا کند و در رود.
جمعه بازاری بود خلاصه.
۱۳۸۸ خرداد ۳۰, شنبه
انقلاب فرزندان خودش را میخورد
تعدادی برادهی آهن قصد داشتند از سد بزرگی عبور کنند. سد اما، بیرحم بود و هر وقت تعدادی جمع میشدند و میخواستند ازش بگذرند آنان را در سوراخهای ریز خود فرو میکرد. تنها راهشان این بود که همگی دست به دست هم دهند به مهر و از روی سد رد شوند. گروهکهای نسبتن پر برادهآهنی ساختند، ولی فایده نداشت. عبور همه با هم در یک لحظه تنها شانسشان بود. در این میان آهنربای بزرگ و قویای پیدا شد و برخی از این گروهکها را به خود جذب کرد ولی آهنربا هم نیاز به همهی برادهها برای شکستن سد داشت. چراکه سد قدرت خاصی برای مبارزه با آهنرباها داشت. باری گروهکهای دیگر که تنها شانس خود را چسبیدن به آهن ربا و گروهش میدیدند رفته رفته به او چسبیدند و آهنربا آنقدری قوی شد که سد را شکست. حال بگذریم که بعد از شکستن سد و ضعیف شدن برادهها چه بلاها که سرشان نیامد و چه سنگها و آتشها بر سرشان نبارید و چهها کشیدند و نکشیدند. مدت زمانی را سپری کردند و در این مدت، برخی برادهها برای خود آهنربا شدند و برخی برادههای آهنربا نشده را جذب خود کردند و گروهکهایی تشکیل شد که هر کدام برای خود آهنربایی داشتند. در سپر زمان این آهنربا ها بزرگ شدند اما قدرت جذب خود را رفته رفته از دست دادند و سد را به دست فراموشی سپردند و زیادهخواهی کردند. برادههای آهن که از بیچارگی خسته شده بودند کاری به کار آهنرباها که از صد سد بدتر بودند نداشتند. تا اینکه آهنرباها به کل فراموش کردند که چه شد بزرگ شدند و از سد عبور کردند و قوی شدند و غیره. شروع کردند به سواستفاده از برادهها. تا اینکه یک روز همهی برادهها را هیچ فرض کردند و در رویشان گفتند شما براده نیستید، گوسفندید. باری برادهها که دیگر به تنگ آمده بودند، بدون نیاز به آهنربایی خاص دست به دست هم دادند به مهر تا بلکه به آهنگریزانها بفهمانند که قدرت میلیونها براده از قدرت هزاران آهنگریزان و دههزاران برادهی جان بر کف بیشتر است. اما آهنگریزانها که توگویی فقط ده سانتی دماغشان را میدیدند به هر حربهای دست زدند تا برادهها را از هم جدا کنند و چه بسا همهشان را از صحنهی روزگار حذف کنند. برادههای آهن از یک طرف خیلی خوب یادشان بود که چطور از چاه درآمده و به چاله افتادند و از سوی دگر به بیشترین حد توان نادیده گرفتن رسیده بودند و نمیخواستند به یکباره تهماندهی آنچه که برایش جنگیده بودند را از دست دهند. جمعه بازاری بود خلاصه.
۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه
در پاسی
در لبهی پرتگاه داشت قدم میزد. با تقهای ناچیز هلش دادند و به داخل دره پرتاب شد. روی صخرهای فرود آمد و شکسته و خوننین بلند شد و در دره به قدم زدن ادامه داد. خراشها بیش و بیشتر میشد. تشنگی امانش را بریده بود. قدم میزد و در آینه نگاه نمیکرد که مباد رنگ و رویش دلش را بلرزاند. قدم میزد و خراشیده و خراشیدهتر میشد. نوری دید در لبهی پرتگاه. میدانست لبهی پرتگاه است. نور آنچنانیای هم نبود. اما همان اندک روشنایی آنقدری نیرویش را زیاد کرد که با چنگ و دندان شروع کرد به سمت نور رفتن. میدانست لبهی پرتگاه است. نور آنچنانیای هم نبود. اما پاسی نگذشت که به لبه رسید. به نور کمسو رسید. فریاد شادی سر داد و در آینه نگریست و خراشهای بدنش را اصلن ندید. سوت میزد و آواز میخواند. لحظهای فراموش کرد هیچوقت فاصلهای با لبهی پرتگاه نداشته. اینبار آنقدر محکم هلش دادند که به اعماق تاریک دره پرتاب شد.
۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه
رفته رفته
رفته رفته کچلتر میشد. ابتدا شامپوی ضد شوره را امتحان کرد. هیچ فایده نکرد. لعنتی فرستاد و سعی کرد هر روز ماهی و سبزیجات و میوه و شیر و روغن زیتون و بادام بخورد. کچل و کچلتر شد. سعی کرد هر نوع استرس را از خود دور کند و همواره آرامش داشته باشد. کچلش بیش اگر نکرد، مودارتر هم نشد. عصبانی شد و فحشی داد. موهایش را بارها از ته زد و منتظر شد خرمنی از مو ببیند، باز هم کچلتر شد. با معجون تخممرغ و نفت و چر و چرتهای دیگر سرش را شست، کمی بهتر شد اما گذرا بود. مبنا را بر بیخیالی نهاد. دیگر موهای ازسگکمترش کوچکترین اهمیتی برایش نداشتند. میخواست ریخت ناموزون هیچکدامشان را تا ابد نبیند. دیگر حتی نه شانهشان کرد و نه دستی بر سرشان کشید. لعنت خدا بر همهشان فرستاد. رفته رفته مودارتر شد.
اشتراک در:
پستها (Atom)