۱۳۸۸ مرداد ۱۵, پنجشنبه

میلاد فاتی

فاتی جان هم‌اینک دوازده شب است و تو به صورت رسمی ۲۴ ساله شدی. می‌دانم دوست داشتی هژده سالت باشد ولی حیف که ۲۴ سالت است و نیمی از عمرت را گذراندی. ولی هیچ غمت نباشد که نیمه ی دو مهم‌تر است و باقی به درک.

فات جان امیدوارم در زیر سایه‌ی خورشید هماره لبخند بر لب و برق در چشم و رایحه‌ی خوش به دماغ و حرف حساب به گوش و خلاق‌سخن به دهان و زیبا دوست به چشم باشی و هم‌چنین بی‌چین به پیشانی.

فاتی عزیزتر از جانم خداوندگار عالم را به شهادت می‌گیرم که دلم برایت این‌قدر شده است--> . و نه بیش و کم و بی‌صبرانه در انتظار دیدارت می‌سوزم و می‌سازم و چون شمع روشن آب می‌شوم و چون شمع خاموش ‌دوباره سفت می‌شوم و باز دوباره آب می‌شوم و همین طور الي‌الابد. ولی بدان فات عزیز که در این آب شدن‌ها و سفت شدن‌ها و دوباره آب شدن‌ها هر بار پاره‌ای از وجودم در سوز عشق تو به فنا می‌رود. مانده‌ام هنگام دیدار، وجودی برای اراٰيه باقی می‌ماند یا که خیر.

فات جان عزیز! حال که ۲۴ ساله شدی بگذار کمی نصیحتت کنم. آخر من سه الی چهار پیراهن از تو بیش‌تر پاره کردم. فات جان! هرگز کم نیاور. همان‌طور که تا ۲۴ سالگی کم نیاوردی، از ۲۴ سالگی هم کم نیاور. فات عزیز! مرا فراموش نکن و تا ابدالدهر جایی در قلب خود و ترجیحن جای بزرگی در قلب خود را به من و فقط من اختصاص بده. فات عزیزتر ز جان! سعی کن هرازچندگاهی دچار دگردیسی شوی. والله سر بلند می‌کنی و می‌بینی که پوسیدی و زنگ زدی و هیچ به هیچ. فاتی جان زیباچهره! سرت را بالا بگیر که جزء سربلندترین خلایقی و در اثباتش همین بس که این حقیر مرید بدون شرط و بحثت است.

فات! روی‌هم‌رفته فقط خواستم میلادت را تبریک بگویم و از طرف همه‌ی خلایق خدا از مادرپدرت صمیمانه تشکر کنم که تو را به این جهان بی‌لیاقت تقدیم کردند.

تولدت مبارک.

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

اگر آنگاه

مسخره بازیش تمامی که نداشت. مدام سوال هایی می پرسید که اصلن سوال نبود مثل این بود بپرسی من اگر جنس مخالف خودم بودم از چه مدل جنس موافق خوشم می‌آمد؛ باحال، توسری‌خور، خوش‌خنده، خاک بر سر، بامزه، زشت، کوفت، درد. خسته‌ام می‌کرد. مثلن می‌پرسید اگر آسمان قرمز بود چه تاثیری در روحیه مردمان داشت. یا اگر ما سه دست و یک پا داشتیم چه می‌شد. یا اگر دما وجود نداشت. یا اگر جاذبه به سمت خارج بود چطور همه چیزمان را به خودمان وصل می‌کردیم. آن‌قدر می‌پرسید می‌پرسید که مرگت را جلوی چشمانت می دیدی. تمام سوالاتش هم یک بدنه داشت. اگر فلان چیز/کس فلان جور نبود/جور دیگری بود، آنگاه چه کار می‌کردیم/چه می‌شد. اگر کوفت آنگاه درد. نمی دانم اگر آدمی نبود که این قدر سوال هایی که حتی سوال نبودند بپرسد، من در مورد چه چیز دیگری بحث می‌کردم. آیا اگر دیوانه‌ام نکرده بود، اصلن بحث می‌کردم. اگر اصلن ندیده بودمش، چه جور آدمی می‌شدم. اگر دیده بودمش ولی به جای جواب دادن به سوالاتش از کنارشان رد می‌شدم، دیوانه شده بودم. اگر نبودم، او هم‌چنان بود.

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

باران قورباغه

باد سردی می‌‌وزید. تگرگ هم می‌آمد. هوا هم به شدت سرد بود. پاسی هم از شب گذشته بود و همه جا تاریک بود، توگویی ماه‌هاست روز نبوده است. از این بدتر امکان نداشت مگر باران قورباغه بیاید. که آن‌ هم پدیده‌ی نوظهوری بود و بل شادمانی به دل مردمکان می‌آورد. گوله گوله تگرگ می‌بارید و همه چیز را بر سر راه نابود می‌کرد. چپ و راست می‌زد و نابود می‌کرد و تمامی نداشت. باد آن‌چنان شدید بود که به درخت که چه عرض کنم به ساختمان هم رحم نمی‌کرد و همگان را از جا می‌کند و با خود به ناکجاآباد می‌برد. آن‌قدر تاریک بود که برادر برادر را نمی‌شناخت و تمیز زنده و مرده ناممکن بود. هوا آن‌چنان سرد بود که نفست در لحظه یخ می‌بست و چشم و گوش و دهان نمی‌توانستی باز کنی و کوچکترین اشتباهی تاوان مرگ به دنبال داشت. با این همه مردمکان شادمانه زیر تگرگ و باد و سرما و تاریکی و کوفت و درد قدم می‌زدند و آواز می‌خواندند.

۱۳۸۸ تیر ۱۹, جمعه

ما پیروزیم

بدترین و بهترین احساس خنده و بغض با هم است.

پ.ن: صنعت لف و نشر به کار گرفته نشده است.

۱۳۸۸ تیر ۱۰, چهارشنبه

امتحان ریاضی

امتحان ریاضی خیلی خیلی سخت بود. نه سوال سخت و یک سوال امتیازی بسیار ‌سخت. برای شش سوال اول، جواب‌های نصفه نیمه‌ای پیدا کرد. سوال یک را با ناامیدی جواب داد اما، چندی نگذشت که فهماندنش غلط کرده که اصلن جواب داده و سوال دو و سه و چهار در پاچه‌اش رفت. سوال پنج و شش را خودش نفهمید که چه نوشت ولی معلوم شد که خیلی هم بد ننوشته است. به سوال هفت که رسید کمی پخته‌تر شده بود و سوال هم کمی ساده‌تر بود و جواب نسبتن خوبی پیدا کرد. سوال هشت از روی سوال هفت واضح بود. جواب سوال نه را به هیچ عنوان نمی‌دانست. اصلن صورت سوال را نمی‌فهمید. چرندی نوشت ولی معلوم شد ایراداتی به خود سوال وارد است. به سوال امتیازی رسید. می‌دانست تنها در صورتی که این سوال را درست جواب دهد، قبول می‌شود. خیلی فکر کرد و در آخر جواب خوبی پیدا کرد و با خوش‌حالی نوشت و تحویل داد. خیلی خوشحال بود.

روز گرفتن نمرات در کمال ناباوری دید که صفر شده است. احتمال این‌که نه سوال اول را صفر شود می‌داد ولی سوال امتیازی را صد در صد گرفته بود. دلش آشوب شد. امکان نداشت. اعتراض کرد. برگه را نشانش ندادند و در روز روشن گقتند که اصلن سوال امتیازی را جواب نداده است. قسم و آیه فایده نداشت. گفتندش همین است که هست و اگر به اعتراض خاتمه ندهد عواقب امر با خودش است. خیلی ناراحت شد ولی به این زودی‌ها قصد کوتاه آمدن نداشت. جمعه بازاری بود خلاصه.

۱۳۸۸ تیر ۷, یکشنبه

ترس

مارمولک از پنجره آمد داخل. لامروت مثل قرقی می‌دوید. خیلی ترسید. رفت بالای صندلی و به دقت حرکات مارمولک را زیر نظر گرفت که در لحظه‌ای مناسب، به دام اندازدش. به شدت از مارمولک می‌ترسید. به گمانم بیش‌تر از این می‌ترسید که مارمولک حربه‌ای دارد که او نه.

از پنجره آمد داخل. به سرعت خودش را به زیر تخت رساند. خیلی می‌ترسید. جرات نداشت از زیر تخت بیرون بیاید. آخر هرآینه امکان داشت بمیرد. با این‌همه گهگاهی با سرعت جای خود را عوض می‌کرد. گاهی بهتر گاهی بدتر. در اوج استیصال سعی می‌کرد سوراخی پیدا کند و در رود.

جمعه بازاری بود خلاصه.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ