۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه
دروغ
تبارک الله احسن الخالقین. و خلق کردی بندگان ازسگکمترت را که واجبالوجود بودنت را به رخ بکشی. حال آنکه کور خواندهای. تو را چه به خلق کردن. تو همان به که تقلید کنی. تالیف بهر هر کسی خلق نشده و برخی را همان برازندهتر که تقلید کنند و خلق و خلاقیت به اینان نیامده که دست بر هرآنچه میگذارند همان وزغی میشود که صدها بار زاده شده و هر مادرمردهای میداند چطور بهترین وزغ را بسازد. همانا تلاش شبانهروزیات را احسنت میگویم ولی افسوس که بیفایده است. ده برابر که هیچ صد برابر این هم جان بکنی و دست و پا بزنی راه به جایی نمیبری که به ذات خالق نیستی. تو را بهتر است که به کنجی بخزی و به نوای لالایی جیرجیرکها گوش فرا دهی. بلکه معنی شعف را دریابی که واحسرتا معنی رنج را هم در نیافتی و فقط فهمیدی تظاهر یعنی چه. اینکه که چه را نه من میدانم و نه تو و نه شاید هیچکس دیگر. ولی به نظر میرسد توان مقابله نداری و سرنوشت محتومت این است که سر ناسازگاری با سرنوشتت بگذاری.
۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه
"شعاع" یا "و در جهنم از او پرسیدند کدامین شعاع را برگزیدی ای غافل"
این بار در دشت داشت قدم میزد. دشت وسیعی بود. اگر خودش را مرکز دایرهای دلبهخواه قرار میداد، هیچ ایدهای نداشت رفتن در مسیر کدام شعاع زودتر از این فلاکت نجاتش میدهد. آخر از دشت نفرت داشت. همانقدر که ازراییل از نوح نفرت داشت و یزید از حسین و مار از پونه و میخ از چکش و پشه از وزغ و غیرههایی از این قبیله. باری، با خود فکر کرد که هیچ نمیداند کجاست و چگونه به اینجا رسیده و چرا. هر سو هم که مینگریست یک شکل بود. هیچ سمتی هیچ برتریای به سمت دیگر نداشت. خورشید را نگاه کرد بلکه شمال و جنوب را پیدا کند ولی با خود فکر کرد که چه؟ فرقی نمیکرد. تصمیم گرفت به چهار طرف عمود بر هم پنج دقیقه بدود که شاید اطلاعات هر چند اندکی بدست آورد. هر بار روی خط مستقیم پنج دقیقه میرفت، پنج دقیقه باز میگشت، نود درجه برخلاف عقربههای ساعت میچرخید و روز از نو و روزی از نو. فایده نداشت. دشت کم نمیآورد. پنج دقیقه را ده دقیقه کرد. باز همان آش و همان کاسه. دید راه به جایی نمیبرد سمتی را برگزید و به راه افتاد. تشنه، خسته، گرسنه، ناامید و عصبانی به راه افتاد. کمی که رفت به آب و سایه و میوه و درخت و حیوانات و آدمیان و اینها رسید و کم کم به دشت خو گرفت و دیگر ناامید و عصبانی نبود. فراموش کرده بود روزهای نخستین را. فراموش کرده بود دنبال چه بوده بود. از همواری دشت لذت میبرد. به گمانم حتی عاشق شده بود. روزگار میگذراند و شادمانه در دشت میدوید. دیگر فکر و حساب نمیکرد. فقط میرفت و آواز میخواند و میدوید و میچشید و میرقصید و میپرید و حال و صفا میکرد. روی همان مسیر مستقیمی که روز نخست تصادفن برگزیده بود.
۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه
۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه
آبرو
تصمیم گرفته بود حروف زیادی، بیمعنی و هویت و مسخره را از زبان فارسی حذف کند. ث، ح، ذ، ص، ض، ط، ظ، غ. به نزرش بیست و چهار هرف کافی بود و باقی ازافه. معتقد بود احمقانهتر از این نمیشود که دو حرف با یک صدا و با دو شکل مختلف وجود داشته باشد، چه رسد به سه یا چهار شکل. برایش خنده دار بود. از همان بچگی هم دیکته صفر میشد. حداقل بیست غلط را داشت. بعدها فهمید که چرا صفر میشود ولی اولها متوجه نبود. معلم وقیحش انتظار داشت نماز گزاردن را با "ز"ی "ر"ای بنویسد و جا گذاشتن را با ذال. هرچند باورش سخت بود ولی به طور جدی این انتظار میرفت. آن قدر زور زدند که آخر در یک نامهی اداری فیض را با یک دستهی طاظایی روی ضاد نوشت و آبرویش رفت.
۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه
بدی نبود
برایش فرقی نداشت. آرام میآمد و آرام میرفت. اصراری نداشت. به هیچ چیز و کس و کاری اصراری نداشت. هیچ نمیشنیدی که بگوید دلم خواسته فلان کار را بکنم و حالا چه میگویی یا به تو چه و از این قبیل بحثها. کارش را میکرد و میرفت و توجیهکی میکرد و اهمیتی نمیداد. اگر در یک پنجراهی ولش میکردی در کثری از دقیقه یک راه را انتخاب میکرد و اگر میپرسیدی چرا؟ هزار و یک دلیل میآورد که هیچکدام دلیل اصلیش نبودند. در اصل دلیل اصلی نداشت. خیلی اهمیتی نمیداد. همه چیز برایش علیالسویه بود. با باران قورباغه همانقدر حال میکرد که با حلیم گوشت شتر یا باقلوای ترکی یا زلزله یا موسیقی گوش دادن در یک عصر جمعه یا دستی کشیدن در یک شب بارانی یا کشتن یک مگس فضول یا سواری گرفتن از یک قاطر ساده یا پریدن از طبقهی اول یا خیره شدن به ناکجاآباد در حین جویدن سقز یا هر غلط دیگری از این قبیله. روی هم رفته بدی نبود فقط همه چیز و کس و کاری برایش علیالسویه بود و آمد و رفتش چون آمد و رفت روح بود و هیچ برایش فرفی نمیکرد.
۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه
طرف
از عقاب بلندپروازتر و از لاکپشت زیبارویتر و از خرگوش سریعتر و از سگ خوشبرخوردتر و از آهو درازتر و از قورباغه انعطافپذیرتر و از پشه نکتهسنجتر و از شترمرغ تیزتر و از گربه وفادارتر و از مورچهخوار بیقیدتر و از ملخ پرتحرکتر و از دارکوب پرکارتر و از سمور خلاقتر و از دلفین بااستعدادتر و از کانگورو مهربانتر و از خرس وحشیتر و از ببر پاکیزهتر و از مگس کنجکاوتر و از گوزن براتر و از زنبور کاراتر و از روباه خوشصداتر بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)