۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

محافظه‌کار

دستانم را از فرط سرما نمی‌توانم حس کنم. با وجود این‌که دست‌کش کلفتی در دست دارم، دستانم دارد کنده می‌شود. نمی‌دانم چه شد که این شغل مسخره را انتخاب کردم. تقصیر پدرم شد. آخر می‌گفت پدربزرگت و پدربزرگش و جدت بنا بودند. خود نمک‌‌به‌حرامش هم که بنا بود. مرا هم بنا کردند. تابستان‌ها بد نیست. حس خالق بودن می‌کنم. حس می‌کنم خدا یا معمار یا حتی مهندس اکبرزاد خالق ساختمان نیستند که من هستم. اما زمستان‌ها فقط به فکر گوش و دماغ و دستم هستم که دارند کنده می‌شوند. مدام لعن و نفرین می‌فرستم به بی‌پدرمادران و تخم‌سگانی که قرار است در آن ساختمان زندگی کنند. تخته را با طناب به بالا پشت‌بام وصل کرده‌اند و هی تاب می‌خورد و من باید ساختمان بسازم. نمی‌گویند به اندازه‌ی کافی سرد است دیگر تاب‌بازی چه بود. این اکبرزاد هم که امیدوارم برود زیر تریلی و هرگز به زندگی باز نگردد. با آن پالتوی مسخره‌اش جلوی بخاری برای ما خط و نشان می‌کشد. کسی نداند فکر می‌کند اگر او نبود این ساختمان بالا نمی‌رفت. همه‌اش تقصیر آن پدر بی‌هنرم است. امیدوارم تنش در قبر بلرزد. امیدوارم روحش در زم‌حریر یخ بزند. درحالی‌که در مقابلش پدربزرگم و پدربزرگش و جدم را می‌بیند که روح آن‌ها هم یخ بسته است. حتم دارم جد پدریم هم بنا بوده. همه‌شان از یک قماشند. یک مشت ترسوی محافظه‌کار. هیچ‌کدامشان جرات نکردند از مسیر که برایشان تعیین شده بود خارج شوند. یک مشت بنای ساده‌.

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

قضاوت

کودک، فارغ از مشغولیات دنیوی، پیتیکو پیتکو می‌کرد و نغمه‌ی بی‌ربطی سر داده بود و بحث مسخره‌ی مادرپدرش برایش اهمیتی هرچند ناچیز نداشت. مادرپدر داشتند بر سر این‌که بر هنرمند لازم است که تاریخ هنر بداند یا نه بحث می‌کردند. کودک، پیتیکو پیتیکو کنان و نغمه سرایان، پایش به ناگه به سنگی خورد و بر زمین افتاد و گریه‌ای سر داد که گوش خدا را کر کرد. پدر گفت:‌«منتقد هنری شاید لازم داشته باشد کل تاریخ هنر را از بر داشته باشد اما، هنرمند لازم ندارد که حتی خلاقیتش کور می‌شود.» مادر گفت:«صد بار بهت گفتم بچه زمین می‌خوره. عر عر نداره که. پاشو خودت رو لوس نکن.» و ادامه داد:«هنرمندی که تاریخ هنر رو ندونه مثل نویسنده‌ای می‌مونه که تا حالا یک کتابم نخونده و فرق همینگ‌وی و بکت رو نمی‌دونه.» پدر گفت دقیقن. کودک نالکی کرد و بلند شد و قدم اول را برداشت و متوجه این امر شد که می‌تواند راه برود. ثانیه‌ای نگذشت که شروع کرد به پیتیکو پیتیکو کردن و در لمحه‌ نغمه‌ی بی‌ربط دیگری سر داد.

۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

جدی

سایم‌نوش: ۲ ۲ تا؟
دوش‌یار: ۵ تا.
سایم‌نوش:‌ حالا نه جدی؟
دوش‌یار: جدیم کاملن.
سایم‌نوش:‌ آخه چطور امکان داره؟
دوش‌یار: بابا خوب دو ضرب در دو یا حتی دو به علاوه‌ی دو پنج! کجاش رو نمی‌فهمی؟
سایم‌نوش:‌ ببین می‌دونم داری مسخره می‌کنی. یک کم جدی باش. جان من دو دو تا؟
دوش‌یار: ببین تا صبح قیامتم که بپرسی جوابش همینه. دست من و تو هم نیست.
سایم‌نوش:‌ داری خستم می‌کنی. مطمئنم خودتم ‌می‌دونی که جواب پنج نیست.
دوش‌یار: بابا به پیر به پیغمبر به جان عزیزت به آبروی زهرا به عشقم به شرفم به بزرگیت به نیاکانم به هر چی که می‌پرستی جدی‌ام. مسخره نمی‌کنم. نمی‌فهمم مشکلت چیه؟
سایم‌نوش:‌ اصلن فراموش کن. نخواستم. خدافظ.
دوش‌یار: حالا قهر نکن. یک کم جنبه شوخی داشته باش.

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

دروغ

تبارک الله احسن الخالقین. و خلق کردی بندگان ازسگ‌کم‌ترت را که واجب‌الوجود بودنت را به رخ بکشی. حال آن‌که کور خوانده‌ای. تو را چه به خلق کردن. تو همان به که تقلید کنی. تالیف بهر هر کسی خلق نشده و برخی را همان برازنده‌تر که تقلید کنند و خلق و خلاقیت به اینان نیامده که دست بر هرآن‌چه می‌گذارند همان وزغی می‌شود که صدها بار زاده شده و هر مادرمرده‌ای می‌داند چطور بهترین وزغ را بسازد. همانا تلاش شبانه‌روزی‌ات را احسنت می‌گویم ولی افسوس که بی‌فایده است. ده برابر که هیچ صد برابر این هم جان بکنی و دست و پا بزنی راه به جایی نمی‌بری که به ذات خالق نیستی. تو را به‌تر است که به کنجی بخزی و به نوای لالایی جیرجیرک‌ها گوش فرا دهی. بلکه معنی شعف را دریابی که واحسرتا معنی رنج را هم در نیافتی و فقط فهمیدی تظاهر یعنی چه. این‌که که چه را نه من می‌دانم و نه تو و نه شاید هیچ‌کس دیگر. ولی به نظر می‌رسد توان مقابله نداری و سرنوشت محتومت این است که سر ناسازگاری با سرنوشتت بگذاری.

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

"شعاع" یا "و در جهنم از او پرسیدند کدامین شعاع را برگزیدی ای غافل"

این بار در دشت داشت قدم می‌زد. دشت وسیعی بود. اگر خودش را مرکز دایره‌ای دل‌به‌خواه قرار می‌داد، هیچ ایده‌ای نداشت رفتن در مسیر کدام شعاع زودتر از این فلاکت نجاتش می‌دهد. آخر از دشت نفرت داشت. همان‌قدر که ازراییل از نوح نفرت داشت و یزید از حسین و مار از پونه و میخ از چکش و پشه از وزغ و غیره‌هایی از این قبیله. باری، با خود فکر کرد که هیچ نمی‌داند کجاست و چگونه به این‌جا رسیده و چرا. هر سو هم که می‌نگریست یک شکل بود. هیچ سمتی هیچ برتری‌ای به سمت دیگر نداشت. خورشید را نگاه کرد بلکه شمال و جنوب را پیدا کند ولی با خود فکر کرد که چه؟ فرقی نمی‌کرد. تصمیم گرفت به چهار طرف عمود بر هم پنج دقیقه بدود که شاید اطلاعات هر چند اندکی بدست آورد. هر بار روی خط مستقیم پنج دقیقه می‌رفت، پنج دقیقه باز می‌گشت، نود درجه برخلاف عقربه‌های ساعت می‌چرخید و روز از نو و روزی از نو. فایده نداشت. دشت کم نمی‌آورد. پنج دقیقه را ده دقیقه کرد. باز همان آش و همان کاسه. دید راه به جایی نمی‌برد سمتی را برگزید و به راه افتاد. تشنه، خسته، گرسنه، ناامید و عصبانی به راه افتاد. کمی که رفت به آب و سایه و میوه و درخت و حیوانات و آدمیان و این‌ها رسید و کم کم به دشت خو گرفت و دیگر ناامید و عصبانی نبود. فراموش کرده بود روزهای نخستین را. فراموش کرده بود دنبال چه بوده بود. از همواری دشت لذت می‌برد. به گمانم حتی عاشق شده بود. روزگار می‌گذراند و شادمانه در دشت می‌دوید. دیگر فکر و حساب نمی‌کرد. فقط می‌رفت و آواز می‌خواند و می‌دوید و می‌چشید و می‌رقصید و می‌پرید و حال و صفا می‌کرد. روی همان مسیر مستقیمی که روز نخست تصادفن برگزیده بود.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

کودکی

مارمولک، خسته و تشنه، سعی در فرار از دست چهار کفش وحشی‌ای داشت که حضور محدودش را نمی‌پذیرفته و در صدد منهدم کردنش بودند. مارمولک نمی‌دانست که چهار کفش فقط می‌خواستند گیرش بیندازند، دمش را ببرند و تبدیلش کنند به دو مارمولک.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ