مادرم هنرمند بود. دقیق نمیدانم چه میکرد. مجسمه میساخت. با هر آنچه که دستش میرسید. دیوانهات میکرد. در دنیای خودش بود. ما و مجسمههایش برایش یکی بودیم. حتی چه بسا شکستن مجسمههایش بیشتر میشکاندش تا شکستن ما. روزی تمام مجسمههایش را به ساحل برد و با دقت چید. میدانست شبهنگام قرار است سطح آب بالا بیاید ولی همانجا رهاشان کرد و رفت و فردا اثری ازشان باقی نماند. گفتیمش آخر چرا؟ جواب داد چی چرا؟ گفتیمش چرا مجسمههایت را به دست آب دادی. جواب داد پس باشان چه میکردم؟ نمیفهمید چه میگوییم. ما هم نمیفهمیدیم او چه میگوید. صبح دیدیم دوباره شروع کرده به مجسمه ساختن. مجسمههایی که قرار بود به دست آبی بادی چیزی سپرده شوند. گفتیمش مادر جان بیکاری؟ گفت نه کلی کار دارم. گفتیمش چرا وقت و انرژیت را تلف میکنی؟ گفت چه کار کنم؟ گفتیمش مجسمههایت را بفروش. کمی فکر کرد و گفت باشد. هزاران مجسمه ساخت و فروخت. خوب هم فروخت و آنقدر پولدار شدیم که دست از سرش برداشتیم.
۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه
۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه
کوک بودند
خندان و پایکوبان و سوتزنان و هورا کشان و هیهیکنان و رقصشادیکنان و نعرهزنان و لبخندبرلبان و بپربپرکنان و آوازخوانان و قهقههزنان و عربدهکشان و کرسیشعرگویان و سینهستبرکنان و هوارکشان و دستدرگردنان و چروچرتگویان و زهواردررفتگان و هیهاتشادیسردهندگان و جیغبنفشکشان و زودبهدستفراموشیسپارندگان و بادهدرهردودستان و غمبهدلراهندهندگان و یکپادرهوایان و هوهوکنان و خاطرهگویان و پروازکنان و شادان میرفتند.
کوک بودند به گمانم.
کوک بودند به گمانم.
۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه
بختتان برگشته
هیچ کم نداشتید و هیچ کم نگذاشتید. هرآنچه که باید و نباید برایتان فراهم بود و مدام غر زدید و بیشتر خواستید. آب و دان و سقف و لحاف و موز و تیر و تور و عشق و نور و جامه و باده و شرب و شور و رقص و کار و چار و دار و درخت و آجیل. همه و همه در اختیارتان بود و باز غر زدید و بیش خواستید و هوار کشیدید و شکایت کردید و به خود پیچیدید و فکر کردید خاکبسرید و گریه کردید به حال خودتان و از مرغان آسمان هم خواستید به حال زارتان گریه کنند. و حالتان الحق و الانصاف زار بود و مرغان آسمان را خلق کردیم که به حال زار شما بگریند و بیشک این تنها وظیفهی آسمانی این بختبرگشتگان است. هیچ کم نداشتید و هیچ کم نگذاشتید.
۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه
نقطهی سقوط ما
مرمکان سادهای بودیم. فکر میکردیم منحنی یادگیری لگاریتمی است. یعنی فکر میکردیم چند روز اول سرعت یادگیری به مراتب بیشتر از وقتی است که تقریبن یاد گرفتی. استثنا نداشت برامان. هرچیز و کس و کاری همین بود. مهمترین نقطهی منحنی آنجایی بود که سرعت پیشرفت از دور به نظر خط صاف میآمد. میدانستیم رو به صعود است ولی با سرعت بسیار کم. آن نقطه بود که کس و کار و چیز را رها میکردیم و منحنی نویی را شروع میکردیم. با سرعت مقدمات را یاد میگرفتیم و به نقطهی سقوط میرسیدیم و رها میکردیم و از نو شروع میکردیم. مردمکان سادهای بودیم.
۱۳۸۸ آذر ۵, پنجشنبه
۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه
برایش فرقی نداشت
جواب همه چیز را میدانست.
چه اگر میپرسیدی دو دو تا،
چه اگر میپرسیدی دمای حال حاضر هوا چند است،
چه اگر میپرسیدی هنرمند نیاز به دانستن تاریخ هنر دارد یا نه،
چه اگر میپرسیدیش فرق سنگهای رسوبی با آذرین چیست،
چه اگر میپرسیدیش جمع اضداد چطور میشود،
چه اگر میپرسیدیش خرگوش چند دندان دارد،
چه اگر میپرسیدیش به کجا چنین شتابان،
چه موسی در چند سالگی مرد،
چه دل خوش سیری چند است،
چه توکاتا چگونه است،چه اگر میپرسیدی دو دو تا،
چه اگر میپرسیدی دمای حال حاضر هوا چند است،
چه اگر میپرسیدی هنرمند نیاز به دانستن تاریخ هنر دارد یا نه،
چه اگر میپرسیدیش فرق سنگهای رسوبی با آذرین چیست،
چه اگر میپرسیدیش جمع اضداد چطور میشود،
چه اگر میپرسیدیش خرگوش چند دندان دارد،
چه اگر میپرسیدیش به کجا چنین شتابان،
چه موسی در چند سالگی مرد،
چه دل خوش سیری چند است،
چه آیا چشمانم درد میکند،
چه چمچراغآباد کجاست و دوشیار کیست و سارینکن کی است،
برایش فرقی نداشت، جواب همه چیز را میدانست.
اشتراک در:
پستها (Atom)