۱۳۸۸ دی ۱۵, سه‌شنبه

کم‌خردان بی‌مایه

همان‌طور که همگان می‌دانند، اول نادیده‌مان گرفتند و پس مسخره‌مان کردند. در فاز ایستادن با تمام قوا جلومان بودند. لامذهب‌ها قوایشان نامتناهی بود. کم نمی‌آوردند. لت و پار می‌کردند و هر صد سال خراش کوچکی بر گوشه‌ی بی‌اهمیتی از مجموع‌شان می‌افتاد. تخم نا‌بسم‌الله‌ها شرم حالی‌شان نبود. تار و مار و له و په و درب و داغان و کت و کور و پاره و پوره و خونین و مالین می‌کردند و به نعل خرهایشان هم نمی‌گرفتندمان. حرام‌زاده‌ها رحم داشتن که در سرشان بخورد، آدم نبودند که اصلن حیوان هم نبودند. بی‌پدرها مشتی خلایق بی‌هنر بودند که از حیوانیت همان‌قدر بو برده بودند که فیل از پریدن و عقاب از خزیدن و خر از فریاد شادی زدن. همان‌طور که همگان می‌دانند، فاز بعد فاز پیروزی بود اما سگ‌مذهب‌ها حتی جزیی از همگان هم نبودند.

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

شعر

گفت شب است و سکوت است و آه است و غم. گفتم جان؟ گفت نعره‌ی سکوت گوشش را کر می‌کند و تشعشع شب چشمش را کور می‌کند. گفتم جان؟ گفت صدای فشرده شدن قلبش چون صدای خرد شدن برگ‌های پاییزیست و از کیلومتر‌ها آن‌ورتر به گوش می‌رسد. گفتم جان؟ گفت احساس می‌کند خنجری از پشت قلبش را سوراخ کرده و تیری از جلو پیشانیش را دو نیمه. گفتم جان؟ گفت عربده‌ی آهش از نعره‌ی سکوت هم کرکننده‌تر است. گفتم جان؟ گفت شب درونش به مراتب سیاه‌تر از شب بیرون است. گفتم جان؟ گفت: «شعر که نمی‌گویم که هی جان جان می‌کنی و ضرب گرفته‌ای».

۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

جنون

دو سر طناب را گرفته بودند و می‌کشیدند. گروه یک بیش‌تر تلاش می‌کرد ولی زورش کم‌تر بود. گروه دو قوی‌تر بود ولی کم‌تر زور می‌زد. روی هم رفته برنده قابل تشخیص و تقدیر نبود. خسته نمی‌شدند. ساعت‌ها بود که داشتند طناب‌کشی می‌کردند و دست‌بردار نبودند. گروه دو حاضر نبود کوتاه بیاید چون تا به حال بیش‌ از ده دقیقه طول نکشیده بود که حریف را برای همیشه از میدان به در کند و برای اول‌بار در عمرش، به حریف قدری بر خورده بود. گروه یک هم حاضر نبود کوتاه بیاید چون برای اول‌بار در عمرش توانسته بود نام طناب‌کش را روی حریفش بگذارد. پیش‌تر حریفانش را به نعل خر هم نمی‌انگاشت. باری، این ‌می‌کشید و آن می‌کشید و هیچ یک نه می‌افتادند و نه پاشان از خط وسط عبور می‌کرد و نه تسلیم می‌شدند و نه بی‌خیال می‌شدند و نه حتی زلزله‌ای، باران قورباغه‌ای، آتشی، چیزی می‌آمد که مجبور به کناره‌گیری شوند. دیوانه بودند به گمانم.

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

نازنینکم

عزیزکم!
الهی به زمین گرم بچسبی.
الهی بروی لای گاری.
الهی جفت دست‌هایت از قبر بیرون بمانند.
الهی داغت به دل نوه‌هایت بنشیند.
الهی این‌قدر آب‌جو و سیگار بزنی و بکشی که نفس‌تنگی بگیری و بترکی از چاقی.
الهی تیکه‌هات این‌قدر ناچیز و حقیر باشند که کسی نبیندشان.

عشقم!
الهی در زندگانی پستت روز خوش نبینی.
الهی چرخ‌های طیاره از رویت رد شوند.
الهی کابوس مرگ عزیزت را ببینی.
الهی تن و بدنت در زم‌حریر بلرزند.

کوچولوی نازنینم!
الهی دق یامان بگیری.
الهی به اجزای تشکیل‌دهنده‌ات تبدیل شوی.

شیرینی بانمکم!
الهی از استیصال سر به بیابان بگذاری و هیچ‌گاه باز نگردی.

قلبم! عمرم!


۱۳۸۸ آذر ۱۶, دوشنبه

ما، شما، ایشان، من، تو و او

و این گونه بود که ضمایر شش‌گانه را در شش روز صرف کرد.

۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

بیا کوتاه

آخر ای بدبخت، دودش در چشمان خودت می‌رود. دست بردار و کوتاه بیا. چه‌ را به که و چرا می‌خواهی بفهمانی. نمی‌فهمد. به تو چه. نمی‌شود. چرا جان می‌کنی. کار مفیدتری نیست وقتت را با آن تلف کنی؟ آخر ای مادرمرده عمر خودت هم دارد به سر می‌آید. بیا و این پاس باقی‌مانده را نفهمان. بیا کوتاه.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ