بدبخت نمیتوانست جز به چالهای که داشت میکند به چیز دیگری فکر کند. شبها که میخوابید خواب چاله میدید. گاهی خواب میدید چالهاش خیلی خیلی گود شده به نوعی که اگر کسی کفش فریاد بزند شنیده نمیشود. گاهی خواب میدید چالهاش خیلی خیلی پهن شده به نوعی که اگر دو نفر روی قطر دهانهاش بایستند همدیگر را نمیبینند یا قدر یک نقطه میبینند. گاهی خواب میدید چالهاش معروف شده آن قدری که از جزایر سلیمان تا جمهوری دومینیکن میشناسندش. وقتهایی که چاله میکند سرخوشی تمام وجودش را در بر میگرفت و وقتهایی که چاله نمیکند منتظر بود به عشقش برسد. واژگان یارای توصیف علاقهاش به چالهکنی را نداشتند. اگر اندکی انرژی داشت به نوعی که لیوان را از روی میز نمیتوانست بلند کند، همچنان میتوانست چالهکنی کند. فکر و ذکر و رویا و شام و نهار و هدف و کوفت و دردش چالهکنی بود. میخواست از کار دیگری لذت ببرد و میخواست مدام به چالهکنی فکر نکند، خدا شاهد میخواست اما نمیتوانست.
۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه
۱۳۸۸ دی ۲۲, سهشنبه
فرحزاد
با یک ف به فرحزاد میرفت و با یک تیر حداقل هر بار دو سه نشانه میزد و با یک نگاه نقص را مییافت و در یک چشم بههم زدن ناقص را کامل میکرد و در یک حرکت شاه را مات میکرد و با یک جهش به موقع جانش را نجات میداد و با یک دست اراده میکرد سه چهار هندوانه برمیداشت و در یک لحظه تصمیمش را تبدیل به عمل میکرد و با یک جمله تمام قصه و قضیه و معما و صورت مسئله و منظور و درد و کوفت را میگرفت و با یک اشاره به سر میدوید و با یک کنایه در لفافه تغییر مسیر میداد و با یک تشر عقب مینشست و با تغییر یک متغیر راه حل را از نو شروع میکرد و با یک دادهی جدید کنار میکشید و با یک ترک ریز به سطل آشغالش میانداخت و با یک ف از فرحزاد بازمیگشت.
۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه
لعنتی
همه چیز را از زاویهی دید رنگینکمانی خودش میدید. میگفتیش حالت از رفتن به آرایشگاه برای مانیکور و پدیکور به هم میخورد، جواب میداد به آن بیچارههایی فکر کن که فرزندانشان را با مانیکور و پدیکور کردن دست و پای مردم سیر میکنند. میگفتیش دلت از دوستیهای مجازی آشوب میشود، توجهت را به آن بیچارههایی جلب میکرد که توان دوستیابی به طریق دیگری را ندارند. میگفتیش چگونه است که برخی خلایق ازسگکمتر درحالیکه میدوند به سرکار برسند ساندویچشان را گاز میزنند، میگفت برای غذا اهمیتی جز سیر کردنشان قایل نیستند و مسایل دیگری برایشان مهمتر است. همهچیز را از زاویهی دید گلمنگلی و مسخرهی خودش مینگریست. میگفتیش از اینکه هر روز سر همان ساعت دیروز از خواب بیدار شوی و سر همان ساعت بخوابی و بخوری نفرت در درونت فوران میزند، میگفت اگر هر روز دقیقن سر همان ساعت همان کار را کنی پس از چندی برایت مثل نفس کشیدن میشود. میگفتیش از هوای سرد بیزاری، جوابش را چون پتکی بر سرت میکوباند که اگر این سرما نبود آن گرما آنقدر لذتبخش نبود. همهچیز را از زاویهی دید صورتی و زهرماری و کوفتگرفتهی خودش نگاه میکرد. میپرسیدیش چرا برخی از فرط پولداری نمیدانند دفعهی بعد به سفر ماه بروند یا جزیرهای بخرند و برخی از روز بیپولی نمیدانند دفعهی بعد سیبزمینی در نمک بزنند یا نان در آب، جوابش چیزی نبود جز اینکه اگر همه یک اندازه پول داشتند سنگ رو سنگ بند نمیشد و هرج و مرج بیداد میکرد. میگفتیش اشک در چشمانت حلقه میزند وقتی میبینی تمام فکر و ذکر مردم این است که خانشان یک وجب بزرگتر و ماشینشان یک مدل بالاتر و شغلشان یک درجه آبرومندتر و لباسشان یک درجه شیکتر شود، میگفت چه فرقی است بین آنکه دنبال ماشین بهتر است و آنکه دنبال علم بیشتر. تو با سواد بیشتر احساس رضایت میکنی و یکی با لباس شیکتر و یکی با زن آستر و یکی با خانهی بزرگتر و یکی با درجهی بالاتر. همه چیز را از زاویهی دید رویایی و گهگرفته و دلبههمزن و سردردآور خودش میدید.
۱۳۸۸ دی ۱۵, سهشنبه
کمخردان بیمایه
همانطور که همگان میدانند، اول نادیدهمان گرفتند و پس مسخرهمان کردند. در فاز ایستادن با تمام قوا جلومان بودند. لامذهبها قوایشان نامتناهی بود. کم نمیآوردند. لت و پار میکردند و هر صد سال خراش کوچکی بر گوشهی بیاهمیتی از مجموعشان میافتاد. تخم نابسماللهها شرم حالیشان نبود. تار و مار و له و په و درب و داغان و کت و کور و پاره و پوره و خونین و مالین میکردند و به نعل خرهایشان هم نمیگرفتندمان. حرامزادهها رحم داشتن که در سرشان بخورد، آدم نبودند که اصلن حیوان هم نبودند. بیپدرها مشتی خلایق بیهنر بودند که از حیوانیت همانقدر بو برده بودند که فیل از پریدن و عقاب از خزیدن و خر از فریاد شادی زدن. همانطور که همگان میدانند، فاز بعد فاز پیروزی بود اما سگمذهبها حتی جزیی از همگان هم نبودند.
۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه
شعر
گفت شب است و سکوت است و آه است و غم. گفتم جان؟ گفت نعرهی سکوت گوشش را کر میکند و تشعشع شب چشمش را کور میکند. گفتم جان؟ گفت صدای فشرده شدن قلبش چون صدای خرد شدن برگهای پاییزیست و از کیلومترها آنورتر به گوش میرسد. گفتم جان؟ گفت احساس میکند خنجری از پشت قلبش را سوراخ کرده و تیری از جلو پیشانیش را دو نیمه. گفتم جان؟ گفت عربدهی آهش از نعرهی سکوت هم کرکنندهتر است. گفتم جان؟ گفت شب درونش به مراتب سیاهتر از شب بیرون است. گفتم جان؟ گفت: «شعر که نمیگویم که هی جان جان میکنی و ضرب گرفتهای».
۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه
جنون
دو سر طناب را گرفته بودند و میکشیدند. گروه یک بیشتر تلاش میکرد ولی زورش کمتر بود. گروه دو قویتر بود ولی کمتر زور میزد. روی هم رفته برنده قابل تشخیص و تقدیر نبود. خسته نمیشدند. ساعتها بود که داشتند طنابکشی میکردند و دستبردار نبودند. گروه دو حاضر نبود کوتاه بیاید چون تا به حال بیش از ده دقیقه طول نکشیده بود که حریف را برای همیشه از میدان به در کند و برای اولبار در عمرش، به حریف قدری بر خورده بود. گروه یک هم حاضر نبود کوتاه بیاید چون برای اولبار در عمرش توانسته بود نام طنابکش را روی حریفش بگذارد. پیشتر حریفانش را به نعل خر هم نمیانگاشت. باری، این میکشید و آن میکشید و هیچ یک نه میافتادند و نه پاشان از خط وسط عبور میکرد و نه تسلیم میشدند و نه بیخیال میشدند و نه حتی زلزلهای، باران قورباغهای، آتشی، چیزی میآمد که مجبور به کنارهگیری شوند. دیوانه بودند به گمانم.
اشتراک در:
پستها (Atom)