۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

میمون‌ها

گرفتند یک مشت میمون را زیر تیغ صد و بیست تست هوش گذاشتند و بهترین‌ها را انتخاب کردند و انداختند به جان منتخب‌های مشت‌های دیگر و آن‌قدر این کار را تکرار کردند که هشت باهوش‌ترین میمون زن و مرد را پیدا کردند و از تمام ترکیب‌های ممکن بچه‌دارشان کردند و بچه‌های نامحرم را با هم بچه‌دار کردند و دویست سال به مسخرگیشان ادامه دادند و ثابت کردند هر نسل از نسل قبل سه درجه باهوش‌تر است. القصه، میمون‌هایی خلق کردند که درجه هوششان صد و بیست بود. این میمون‌ها آن‌قدر باهوش بودند که مشتق می‌گرفتند و مکعب روبیک حل می‌کردند و ساز می‌زدند و صفحه‌ی مجازی پروفایل مجازیشان را به‌هنگام می‌کردند و غذا می‌پختند و رانندگی می‌کردند. اما هرگز یاد نگرفتند حرف بزنند.

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

نفهم بود به گمانم

نمی‌فهمید که کدام ناراحت‌کننده‌تر است؛ این‌که سر کار مدام انتظار بکشد که زنگ پایان کار بخورد و برود خانه. یا این‌که به سر کار فرار کند که از شر مشکلات خانه چند ساعتی در امان باشد.

هم‌چنین نمی‌فهمید کدام خوش‌حال‌کننده‌تر است؛ شور و شوق فعالیت‌های بعد از اتمام کار. یا آرامش نشستن پای میز کار.

هم‌چنین نمی‌فهمید کدام بی‌اهمیت‌تر است؛ علم. یا ثروت.

نفهم بود به گمانم.


۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

دیکتاتوری حخام‌چاقال

گویند چم‌چراغ‌آباد همیشه حکومت گل‌بلبلی نداشته که دویست سال دیکتاتوری به خود دیده و کم افتخارات ندارد. گویند مردم چم‌چراغ‌آباد مردمکانی بس غیور و روشن‌فکر و شجاع و راسخ و امیدوار و سرافراز و خوش‌فکرند. این مردم کم نظیر بعد از دویست سال صبر آخرین دیکتاتور چچآ را بیرون راندند و حکومت گل‌بلبلی را از آن به بعد برقرار کردند. آخرین دیکتاتور چچآ حخام، معروف به حخام چاقال، کم‌شعورترین خاخانیان و ماحانیان و باقی زورگویان بود. در باب روان‌پریشی‌اش دیوان‌ها سروده شده بود. گویند باری دلقک حخام که عامل نفوذی چچآییان در دربار حخام‌چاقال بود از وی پرسیده که اگر خورشید را به دست راستش بدهند و ماه را به دست چپش حاضر می‌شود یک هزارم چم‌چراغ‌آباد را بدهد و حخام گفته بود «خورشید و ماه که سهل است خدا هم بیاید نمی‌دهم». در توصیف خون‌خواری حخام‌چاقال خروارها دیوان سروده بودند. دیوان‌ها روی حخام را کم نمی‌کرد که مرهمی بود بر زخم‌های خودشان. می‌سرودند که سردردهایشان را به دست فراموشی سپرند. می‌سرودند که سلامت عقلشان را از دست ندهند. می‌سرودند که ادامه دهند و دست نکشند. باری، بعد از دویست سال مبارزه‌ی پی در پی حخام هم رفت و بساط دیکتاتوری برای همیشه برچیده شد و گویند چم‌چراغ‌آباد دیگر هیچ جز گل و بلبل به خود ندید.

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

سر به بیابان می‌گذاشتند به ولله راحت‌تر بودند

یک سری مورچه‌ی سیاه و کوچک دور هم جمع شده بودند و داشتند برای جمع کثیری از زرافه‌ها تکلیف تایین می‌کردند. مورچه‌ها کندذهن و خاکبسر و ترسو بودند اما، برای اطمینان حاصل کردن از اجرای تکالیفشان مشتی گرگ و خوک و غول و روباه و دایناسور و لاشخور و گوسفند و مادرمرده استخدام کرده بودند.

خوک‌ها رحم نداشتند. شعور هم نداشتند. با چنگ و دندان و هر آن‌چه که به دستشان می‌رسید و نمی‌رسید به زرافه‌های بی‌مادرپدر حمله‌ور می‌شدند.

گوسفند‌ها فقط ۱۰سانتی دماغشان را می‌دیدند. فکر می‌کردند آیه آمده که دنبال چوپان‌هایشان بدوند. خر بودند.

لاشخورها منتظر می‌ماندند گرگ‌ها و غول‌ها و روباه‌ها و دایناسور‌ها و از همه مهم‌تر خوک‌ها بدن زرافه‌ها را بدرند و با لاشه‌اشان حال می‌کردند.

غول‌ها مسئول شکنجه بودند لامذهب‌ها.

گرگ‌ها و روباه‌ها کنار می‌نشستند و باقی را هدایت می‌کردند. اکثریت مورچه‌ها و خوک‌ها و زرافه‌ها و گوسفندها و مادرمرده‌ها نمی‌دانستند گرگ‌ها و روباه‌ها چه سگ‌توله‌هایی هستند. لاشخورها و غول‌ها و دایناسورها که اصلن آدم نبودند که بدانند یا ندانند.

مادرمرده‌ها قابل ترحم بودند. نمی‌دانستند چطور خودشان را از منجلابی که درش افتاده بودند بیرون بکشند. بدبخت‌‌ها نه راه پس داشتند نه راه پیش.

دایناسورها دیده نمی‌شدند. حضور نامحسوس داشتند. می‌دانستی هستند ولی پیدایشان نمی‌کردی. لابد وظیفه‌ی خطیری داشتند.

زرافه‌ها هم دیگر به بالای گردن درازشان رسیده بود. طاقتشان طاق شده بود. کاسه‌ی ترک‌خورده‌ی صبرشان لبریز شده بود. توان تحمل مصیبت را بیش از این نداشتند. باورشان نمی‌شد تاسی را ده بار بالا بیندازی و هر ده بار خط بیاید. سر به بیابان می‌گذاشتند به ولله راحت‌تر بودند. اما به دلایلی که بر خودشان و مورچه‌ها و دایناسورها و مادرمرده‌ها و بقیه واضح نبود سر به بیابان نمی‌گذاشتند و به زندگی ادامه می‌دادند.

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

تخم سگ‌ها

تخم سگ‌ها شرم حالیشان نبود. حد نمی‌شناختند. خوی حتی حیوانی هم نداشتند. شعورشان قد شعور یک بچه مورچه‌ی کندذهن عقب‌مانده‌ی تهی‌مغز نفهم خاک‌برسر بود. لجن‌صفتی و سگ‌مذهبی از نگاه کثیف و گه‌گرفته‌شان می‌بارید. سر و ته‌شان یکی شده بود و تمیزش حتی از متعادل‌ترین چشم‌ها هم بر نمی‌آمد. تبر به دست می‌گرفتی و قطعه قطعه‌شان می‌کردی، به خدا قسم، حقشان بود. حقی نداشتند ازسگ‌کم‌ترها. از توحش و جلاد‌صفتی و غارت‌گری و تخم‌سگی‌شان دیوان‌ها می‌توانستی بسرایی.

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

صد سال تنهایی

مادرم یک‌بند اصرار می‌کرد که آشغال‌های اتاقم را جمع کنم. مدام می‌گفتم که من این‌گونه راحتم و دست از سرم بردارد. از او اصرار و تلاش و از من انکار و تکاپو. می‌گفتم که آخر با این همه آشغال چگونه زندگی می‌کنی. می‌گفتمش مگر من از شما می‌پرسم چطور بی این‌همه آشغال زندگی می‌کنید. باز می‌آمد و می‌گفت پس چه شد این جمع‌آوری. آشعال زیاد داشتم. کاغذ باطله، تراشه‌ی مداد، پوست موز، جلد خودکار، مقوای کادو، کارت قیمت، لباس پاره، پرتقال گندیده، پاکت سیگار، دستمال دماغی، کیسه‌ی خریدها، نقشه‌ی شهربازی، جلد مدنی، لاشه‌ی دیسک، باتری مرده، بند کفش، لایه‌ی دوم توپ پلاستیکی دو لایه، گچ سوسک‌کش، گوش‌واره‌ی شکسته‌، ماکت عالی‌قاپو، مجله‌ی فیلم، لنگه‌ای از یک دست‌کش پاره که مال من نبود‌، بطری نوشابه خانواده و غیره‌هایی از همین دست. از بس گفت و گفت که مجبور شدم با خواهرم شرط ببندم. شرط بستم که می‌توانم تمام آشغال‌های اتاقم را در بطری نوشابه خانواده جا بدهم. خندید و سر زندگیش شرط بست. گفنم نه جدی: آمدیم و شد. گفت اگر توانستی جا بدهی من کتاب صد سال تنهایی چاپ پنجاه و سه ام را به تو می‌دهم و اگر نتوانستی تو تاپ اخراییت را بده به من. گفتم باشد و شروع کردم به ریز ریز کردن اقلام. آن‌قدر ریز ریز کردم که نصف آشغال‌ها جا شد. عمومن کاغذ و مقوا بودند. بطری را برداشتم و از آب پرش کردم و کوبیدمش و گذاشتم خشک شود و باقی اقلام هم جا شد. این‌گونه شد که عشفم به کناب صد سال تنهایی به مراتب بیش‌تر از باقی آثار است.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ