۱۳۹۰ مرداد ۱۹, چهارشنبه
۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه
بیگانهی غریب
هوا گرم بود و من عرق میریختم.
هوا گرم بود و به من فقط یک شانس داده بوده شده بود.
من عرق میریختم و حتی نمیدانستم که آیا میخواهم که تیرم را به هدف بزنم یا نه.
فقط یک شانس داشتم و هوا خیلی خیلی گرم بود.
اگر تیرم را به هدف میزدم لابد فایده داشت.
عرق میریختم و چسبناک شده بودم و فقط به من یک شانس داده شده بود.
یک شانس. یک تیر. یک هدف. یک من.
چسبناک فکر میکردم. آیا اصلن میخواهم تیری بزنم؟
هوا گرم بود و من چسبناکتر و چسبناکتر میشدم.
یک شانس. یک تیر. یک هدف. یک من.
عرق میریختم و از خود میپرسیدم که آیا همین یک شانس را میخواهم یا نه.
نه شانس را میخواستم و نه هدف و نه تیر و نه من. فقط میخواستم که عرق نمیریختم.
۱۳۹۰ تیر ۷, سهشنبه
۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه
ربات ها
با بارقه ای از ترس در چشمان و لرزی از ناامیدی در دستان گفت: "این ربات ها نیستند که دارند شبیه آدم ها میشوند. این آدم ها هستند که دارند شبیه ربات ها میشوند."
گفتم: "ها یعنی میگی این سیستم مزخرفه که داره واسمون تصمیم میگیره و برنامه ریزی میکنه؟ ما فقط اجرا میکنیم؟"
با نوعی حالت حالا که تو میگی لوس شد گفت: "همه چی قابل پیش بینی شده."
۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۰, سهشنبه
صرفه جویی
انگاری کشف بزرگی کرده، آمد و گفت: "در گوش دادن به آهنگ هایی که دوست داری صرفه جویی کن. در وقت سپراندن با کسانی که دوستشان داری صرفه جویی کن. روزی یک کیلو گوجه سبز و آلبالو نخور. والا روسپی میشوند و حالت را بهم میزنند. باید از نو آهنگ برانگیزاننده و دوست و میوه خوشمزه پیدا کنی."
تو گویی خودم این همه را میدانستم گفتم: "باشه."
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه
تقدیر
با ذوقی در چشم گفت: "گذشت آن زمانهایی که روزی ۵ ساعت چت میکردیم، روزی ۵ ساعت بزن بزن میکردیم، روزی ۵ ساعت کانال به کانال میکردیم، روزی ۵ ساعت کافه به کافه میکردیم، روزی ۵ ساعت عرق خوری میکردیم، روزی ۵ ساعت وقت تلفی میکردیم، روزی ۵ ساعت دورهمی میگرفتیم، روزی ۵ ساعت دور دور میکردیم، روزی ۵ ساعت آفتاب میگرفتیم، روزی ۵ ساعت دخی بازی میکردیم، روزی ۵ ساعت اتو میزدیم، روزی ۵ ساعت وسطی و زو بازی میکردیم، روزی ۵ ساعت فعالیت مثلن فرهنگی میکردیم، روزی ۵ ساعت قلیون و سیگار و علف و کوفت و درد دود میکردیم، روزی ۵ ساعت زر زر مفت میزدیم، روزی ۵ ساعت گل کوچیک میزدیم، روزی ۵ ساعت آهنگ کشف میکردیم، روزی ۵ ساعت پروفایل به روز میکردیم و روزی ۵ ساعت جرو بحث میکردیم. این روزها روزی
۵ ساعت کون بچه میشوریم و
۵ ساعت سگ دو میزنیم و
۵ ساعت کارمیکنیم و
۵ ساعت کارهای عقب افتاده مان را میکنیم."
گفتم: "من که از اول تا آخرش روزی ۲۴ ساعت وقت تلفی میکردم."
اشتراک در:
پستها (Atom)
