۱۳۹۰ شهریور ۱۷, پنجشنبه

اعصاب

توان باور کردنش سخت است، ولی انسان به عدد رند و زاویه ۹۰ درجه و خط صاف بسیار بسیار علاقه دارد. 

۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

طبیعت دوست

 هر از چند شبی یک بار در کیسه خواب می خوابید.

۱۳۹۰ مرداد ۲۴, دوشنبه

صددرصد

آمد با نوع کم‌یابی شکایت در لحن و صورتش گفت:‌ «تصور کن یک بستنی انبه و کیوی و شاتوت پیدا کردی که تو خوش‌مزگی دومی نداره و تو قیافه تکه و روی یک قیف بی‌نظیره، دادن دستت. بعد هنوز همه مزه‌هاش رو امتحان نکردی میان می‌گیرنش ازت. می‌برن یه جا که دستت بش نرسه. بعد میان ۵۰۰ تا بستنی شل آشغالی شیرین بدمزه تو ظرفای پلاستیکی یکی زننده‌تر از یکی دیگه که خیلی کریه‌المنظر درست شدن، می‌یارن برات و می‌گن یکیش رو اننخاب کن. خو، د اگه اولی رو ندیده بودم که انتخاب می‌کردم. اما حالا چه انتظاری دارن؟ نمی‌خوام. اصن بستنی نمی‌خوام پدر من. دست از سرم بردار.»

گفتم: «باز چی شده؟»

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

بیگانه‌ی غریب

هوا گرم بود و من عرق می‌ریختم.
هوا گرم بود و به من فقط یک شانس داده بوده شده بود. 
من عرق می‌ریختم و حتی نمی‌دانستم که آیا می‌خواهم که تیرم را به هدف بزنم یا نه. 
فقط یک شانس داشتم و هوا خیلی خیلی گرم بود. 
اگر تیرم را به هدف می‌زدم لابد فایده داشت.
عرق می‌ریختم و چسبناک شده بودم و فقط به من یک شانس داده شده بود. 
یک شانس. یک تیر. یک هدف. یک من. 
چسبناک فکر می‌کردم. آیا اصلن می‌خواهم تیری بزنم؟ 
هوا گرم بود و من چسبناک‌تر و چسبناک‌تر می‌شدم.
یک شانس. یک تیر. یک هدف. یک من. 
عرق می‌ریختم و از خود می‌پرسیدم که آیا همین یک شانس را می‌خواهم یا نه. 
نه شانس را می‌خواستم و نه هدف و نه تیر و نه من. فقط می‌خواستم که عرق نمی‌ریختم. 

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

زندگی

با بی خیالی خاص خودش گفت: "زندگیه دیگه یه جوری باید کردش."
گفتم: "انجامش داد."

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ