سگم مرد. آنقدرها هم سگ نبود البته. آنقدر ها هم نمرد البته. ولی سگ طوری داشتم که فکر می کردم دوستش دارم. ولی دیگر آخرهای عمرش است. جنب و جوشش را از دست داده. دمش کوتاه شده. حس بویائیش ضعیف شده. از سگ صفتی افتاده. قیافه اش به گربه بیشتر میماند تا سگ. دارد می میرد. آرام آرام. هم دوستش دارم هم ندارم. هم دوست دارم بمیرد هم دوست ندارم بمیرد. نه میتوانم صبر کنم که بمیرد. نه میتوانم صبر کنم که بمیرد.
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه
۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه
۱۳۹۱ فروردین ۱۰, پنجشنبه
۱۳۹۰ بهمن ۱۳, پنجشنبه
همه چیز اسم دارد
اسم دارد. همه چیز اسم دارد.
- در خواب و بیداری فکر احمقانه ای از سرت میگذرد و خودت از خودت تعجب میکنی که چطور شد این فکر از سرت گذشت.
- با دیدن گوشه ای از عکسی، ایده ای جدید برق به چشمانت می آورد و در صدد پیاده سازیش میشوی.
- جدلی با روشن مغزی می کنی و راضی از نتیجه به هر دویتان افتخار میکنی.
- استفاده جدیدی برای شی قدیمی پیدا میکنی و در پوست خود نمیگنجی.
- آرزو میکنی کاش فلان چیزک برای راحتتر زندگی کردن موجود بود و زندگی با فلان چیزک را تصور میکنی و وصف العیش نصف العیش.
بعد میروی از روی کنجکاوی در گوگل جستجو میکنی و میبینی تمام چیزهایی که به مغزت خطور کرد نه تنها سالهاست به مغز دیگران خطور کرده که برای خود اسمی هم دارد.
۱۳۹۰ آذر ۱۶, چهارشنبه
توهم مغز یا زهر واقعیت
همه چیز در مغزش بهتر و قشنگتر بود.
- وقتی ملودی به ذهنش میرسید، در مغزش به مراتب خوش آهنگ تر بود تا وقتی با ابزار موسیقی نواخته میشد.
- وقتی تصویری در ذهنش نقش میبست، روی کاغذ به مراتب بدتر از آنی بود که در مغزش بود.
- عشقش به معشوق در مغزش بسیار بیشتر و عمیق تر از وقتی بود که می گفتش دوستت دارم.
- خوابش به مراتب جالبتر از تعریفش بود.
- قدرت استنتاج و استدلالش همه را در مغزش به زانو در می آورد.
- وقتی کشفی می کرد و ایده نویی میزد، در مغزش آپولو بود و در هنگام بیان کم مایه به نظر می رسید.
حتا این نوشته در مغزش به مراتب قوی تر از اینی بود که من بازگو کردمش.
اشتراک در:
پستها (Atom)


