بودجه محدودی داشت و قدرت ریسک متوسط رو به بالا. هر از چند وقت یک بار به سرش می زد و خود را به درون راهی پرتاب میکرد که انتهایش معلوم نبود. نه معلوم بود که راه تا به کجا ادامه دارد. نه معلوم بود آخر راه چه چیزی انتظارش را میکشد. نه حتا جلو رفتن در راه کمک بزرگی به حل معما می کرد. نه حتا می دانست که چرا میخواهد خود رو وارد این وادی کند. نه راه مشخص بود. نه کور سوی امیدی بود. نه راه زیبا بود و نه انتهایش پیدا. نه حتا می دانست که چرا باید خود را وارد این وادی کند. با این همه، هر از چند وقتی یک بار خود را به درون راه پرتاب می کرد. چند قدمی، چند کیلیمتری، چند صد کیلومتری می رفت و باز نا امید بر می گشت. دیگر دنبال بهشت برین در انتهای راه نبود. دنبال دره بود.
۱۳۹۱ اسفند ۴, جمعه
۱۳۹۱ آذر ۲۴, جمعه
۱۳۹۱ آبان ۲۳, سهشنبه
۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه
۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه
باگهای مغز
سگ سرما غم را در دل مردمان کاشته بود و مردمان گمان می بردند فقر دلشان را به درد آورده.
عشق یک طرفه کارمند را مدیر کرده بود و کارمند فکر میکرد که کارش از بقیه بهتر است.
زیبایی خیره کننده خواننده را معروف کرده بود و خواننده فکر می کرد خوب می خواند.
پول چشم عاشق را کور کرده بود و عاشق فکر می کرد عاشق است.
بلندگو صدای ساز را خراب کرده بود و نوازنده فکر میکرد بی استعداد است.
جهش ژنتیکی روان فرزند را آزاد کرده بود و مادر تصور می کرد مادر خوبی نیست.
عصبانیت لحظه ای فحش را به جان دوست کشیده بود و دوست فکر می کرد دوست دیگر را نشناخته.
اشتراک در:
پستها (Atom)





