۱۳۸۵ اسفند ۹, چهارشنبه

تفکر

باید اقرار کرد و ناگفته نگذاشت که از نوشتن در بلاگ چقدر بدم می آید. چه حاجت به توجیه؟ مگر از دروغ خوشم می آید که تو دروغ می گویی؟‌ حال صرفن برای بدست آوردن دل های نازکتان و برای بخشیدن این حقیر رازی را برایتان بازگو می کنم. باشد که اندامتان بلرزد و نفستان در نایژک هایتان حبس شود. باشد که متنبه شوید و توبه کنید و زار بزنید و طلب مغفرت کنید و خون گریه. باشد که زین پس با چشمان باز بنگرید و با دهن بسته غذا بخورید و با مشت بسته بکوبید و با در باز ادرار کنید. باشد که ما را هرگز فراموش نکنید که این ماییم که محتاج شماییم. باشد که مرز اخلاق را گم نکنید. باشد که گلوی خود را پاره کنید. خسته شدم. این است راز سر به مهر ما که جان را آزاد و روح را خلاص می کند. سر را گران و تن را ارزان می کند. تا آخر عمر با شما می آید و چراغ راه و روشنی سفرتان می شود. دیگر واقعن خسته شدیم و برگشتیم سر جای نخستمان همان جا كه اولبار فكر كردن آغاز كردیم كه همانا از بزرگترین گناهان است و انسان را الاغ و الاغ را درخت می کند.

۱۳۸۵ بهمن ۵, پنجشنبه

راه کج


دیروز حسن بالاخره اعتراف کرد که درِ بسته برایش وجود دارد و به هر چه در زندگی خواسته نرسیده است و من با شوق و غرور خاصی به او گفتم که بالاخره بزرگ شده است و مایه ی افتخار. شب خوابید و صبح بیدار شد و گفت که شاید در بسته وجود داشته باشد ولی می توان در بسته را شکست و به هدف رسید. حیف دوستش دارم و الا صد در صد بهم می زدم با این احمق.

۱۳۸۵ دی ۱۱, دوشنبه

در احوال خود بنگر

در احوال خود بنگر. روز را شب می‌کنی بی ‌آن‌که از خود بپرسی امروز چه اندوختی، سنگ از جلوی کدامین پا برداشتی، نان در دهان کدامین گرسنه گذاشتی، بر لبان چند نفر خنده گذاشتی، بر چشمان چند نفر اشک نهادی، چند دروغ در روح آدمیان گفتی، روح که را شاد کردی، تف بر صورت که انداختی، دست که را گرفتی، پای که را لگد کردی، چه برگرفتی، چه به باد دادی، که زمین زدی، که خاک بر سر کردی، روحت را فروختی، جانت را آراستی، چه را شکستی، چرا شکستی، خوردی یا نوشیدی، مردی یا کشتی، بر سر چندین نفر کوبیدی، چند نغمه سرودی، به پای چند نفر افتادی، چند بوسه بر سر و دست چند فرد زدی،‌ فرد بود یا زوج، روی که را چرا سیاه کردی، چشم که را سفید کردی، راندی یا رانده شدی، ماندی با رفتی، فکر کردی یا به فکر واداشتی، خط زدی با خط خوردی، خواندی یا خواندندت، چه را، چرا، یاد گرفتی یا یادت گرفتند، به‌تر کردی یا به‌تر شدی، چند مانع تراشیدی، روح که را خراشیدی، تن که را لرزاندی.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ