سربههوایی کونبهزمینی را دید. پرسیدش در خاک و گل به دنبال چه میگردد. کونبهزمین پاسخ داد دنبال حقیقت زندگی و ادامه داد که تو دنبال چه در آسمانی. سربههوا به آسمان نگاه کرد و پرندهای دید و دنبالش کرد و در رودخانه افتاد. کونبهزمین لبخندی به خاک زد و یادداشتی در برگهای از دفتری وارد کرد. سربههوا صندوق به دست برگشت و از کونبهزمین خواست که بازش کند و خود شروع کرد از درختکی بالا رفتن. به طور قطع کونبهزمین طلا و جواهر و مروارید و کوفت و درد در صندوق پیدا کرد و سر به هوا را صدا زد و او هم بعد کوتاه مدتی همه را به باد داد و باز کونبهزمین در دفترچهاش یادداشتی وارد کرد و به همین منوال از ازل تا ابد سپری شد.
نمایش پستها با برچسب سقراط. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب سقراط. نمایش همه پستها
۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه
۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه
عمق لذت
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید. آخر برق رفته بود و سالن را با چراغ گازی روشن کرده بودند. اتاقهای دیگر را یا کورمال کورمال یا با شمع باید میرفت. دعا کرد تا وقت خوابش برق نیاید.
داشت وسایل سفرش را میبست و لحظه شماری میکرد صبح شود. اولین بار بود بدون خانواده به سفر میرفت. خوابش نمیبرد. تا صبح هزار بار یک هفتهای را که در سفر قرار بود باشد مرور کرد.
همه دست از کار و درس کشیده بودند و در یک حرکت هماهنگ فریاد زنان به وضع موجود اعتراض میکردند. یکصدا اعتراض میکردند. هیجان بیش از حد خود را با نعره بیرون میداد.
فرزندش بعد از ساعتی گریه کردن بیوقفه، مثل مریم مقدس خوابیده بود. لحظهای نمیتوانست چشم ازش برگیرد. حس لذت عمیقی تمام وجودش را فرا گرفته بود.
دکترها گفته بودندش که اگر یک روز دیرتر مراجعه میکرد، آب مروارید صد در صد کورش کرده بود. بدست آوردن بینایی دوبارهاش را جشن گرفت.
نگاهش به چاقوی گوشتبری افتاد. لبخند کمرنگی روی صورتش نقش بست چون میدانست هرآینه میتواند خودش را از شر تحمل درد خلاص کند.
۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه
وهم
تیری پرتاب کرد به این امید که مسیر تیر پرتاب شدهی قبلی را عوض کند و به خیال واهی خود به سمت درستتری هدایتش کند. یک آن دید که تیر دوم اصلن ندارد به تیر اول میخورد و مجبور شد تیر سومی بزند که مسیر تیر دوم را درستتر کند. کار به تیر چهارم و پنجم و تلاش بیهوده تا ابد و ماله و بتونه کشی نکشید. تیر سوم مسیر تیر دوم را درستتر کرد. تیر دوم به تیر اول خورد اما آنقدری دیر شده بود که تیر اول که اگر همانطور که بود رهایش میکرد حداقل به صفحهی هدف خورده بود، کامل از مسیر خارج شود. میدانست پرتاب تیر دو و سه، شاید هم حتی فقط تیر سه، خطا بوده اما تصمیم گرفت که سعی کند به خود بقبولاند که بدشانسی آورده که در آخرین لحظه باد مسیر تیر آخر را عوض کرده و همهی معادلات را به هم زده است.
۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه
پدیدار
سکه را به هوا پرتاب کرد. شیر آمد. خط میخواست، دوباره پرتاب کرد. خط آمد. کمی فکر کرد و فهمید در واقع شیر میخواسته و برای ردگمکنی وانمود خط خواستن کرده پس پرتاب کرد. باز خط آمد. از دو رویی خود خجالتزده شد. دوباه پرتاب کرد. شیر. بیجهت و دلیل و منطق و غیره خوشحال شد. فکر کرد به هر آنچه که خواسته، رسیده. همین طور که با سکه بازی بازی میکرد و فراموش کرده بود سکه دو رو دارد و فقط روی شیردارش را میدید و لحظاتی که در حین بازی بازی روی خطدار سکه پدیدار میشد به چشمش نمیآمد، در کسری از ثانیه متوجه خط شد. به جست و جو در خاطرات گذشتهاش پرداخت و به یاد آورد که بهراستی زمانی سکهاش خط هم داشته و حتی با کمی تلاش فهمید که بهراستی زمانی این روی خط سکه بوده که میخواسته و نه روی شیر. لذت نامعلومی درونش پدیدار شد. خط خواست. پرتاب کرد و خط آمد. شک کرد و دوباره پرتاب کرد و دوباره خط آمد. مطمئن شد و باز خوشحال از اینکه به هر آنچه که خواسته رسیده، ادامه داد. آنقدر خط و پس شیر و پس خط خواست و رسید که در آخر خسته شد و تصمیم گرفت خود را به دستان عادل سرنوشت بسپارد ومسئولیت تصمیمگیری را هم به همراهش. سکه را پرتاب کرد. در پس قلب و ذهن و غیرهاش اما، امیدوار بود که سکه بر لبه بایستد و نه خط شود و نه شیر. اما دستان عادل سرنوشت بدون کوچکترین عذاب وجدانی شیر یا خط را پدیدار کرد و روز از نو روزی از نو.
۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه
۱۳۸۷ آذر ۱۹, سهشنبه
آن سوی دیوار افلاطون
اصرار عجیبی داشت که چرندیاتش آیهی قرآنند که هیچ، شک در آنها چون شک در سپیدی روز و سیاهی شب و سرخی رز است. از خورشید برایش واضحتر بود که جز کلام حق نمیگوید و رخشش سخنانش کم از آن ندارد. واژگان را چون پتکهایی میدانست که بر سر و صورت شنونده فرود میآیند و کبودی ندانستن واضحات را از خودشان به جای میگذارند. آن شکلی سخن میراند که کمترین سستی در ایمان، غلام حلقه به گوشش میکردت و هادی پیام فراآسمانیش. لامذهب از هیچ حربهی جذب مخاطبی هم تتمع نمیبرد و هر چه بود ایمان خالص و توهم توضیح واضحات مستغنی از تقریر بود و لا غیر. تشعشع حقیقت در چشمانش چون درخشش ماه شب چهارده در آسمان ماه شب اول بود و بیاختیار شرم نداستن حق را در چشمانت میتاباند، تو گویی او عالم مثال را دیده و تو در غل و زنجیر، گرفتار هزار نمونه بزی شدی که هیچ کدام ذات اصلی بز را هویدا نمیکنند.
۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه
حلزون
تمام گردشبهچپممنوعها را به چپ پیچیدم. با اینکه بعد از هر پیچ سوگند میخوردم که پیچ بعدی به چپ نمیگردم، حتی یکبار هم به راست نپیچیدم. اینطور هم نبود که دور خودم بچرخم راه به جایی میبردم. به گمانم جاده چیزی مثل حلزون بود. پیچ آخر، قافیه را باختم. زده بود گردش به چپ خطر سقوط صد در صد دارد. نمیتوانستم به راست بپیچم. رفتم تابلو را به زور بچرخانم که به سمت راست اشاره کند. بیپدر یک درجه هم نچرخید. دنبال دلیل میگشتم که باز هم به چپ بپیچم. نبود. در کسری از ثانیه تصمیمم را گرفتم. چپ. سقوط کردم ته دره. از ماشین ب.ام. و.ام که از جد پدری به ارث برده بودم هیچ باقی نماند و از خودم، تنی آش و لاش و گل و خونآلوده. میدانستم نباید بپیچم، آخر اینبار خطر سقوط صد در صد بود. تهماندهی قوایم را جمع کردم و بلند شدم. سوگند خوردم که دو راهی بعدی، جهت راست را انتخاب کنم.
۱۳۸۷ خرداد ۹, پنجشنبه
جشنواره ی آبجو
از سگ کمتر است، آمده به من می گوید "پل مک پل سالوادور شینوا اسمیت" را می شناسم؟ گفتم نه. گفت: «ای وای! چطور نمی شناسی؟ مگر ممکن است؟» گفتم که حالا کیست؟ و جواب داد که بنیان گذار سبک "پست هیومنیمالیزم" است. پرسیدم پست هیومنیمالیزم دیگر چه صیغه ای است؟ گفت: «ای وای چطور نمی دانی؟» گفتم که خفه شود و دست از سرم بردارد.
ته خران دربار شاه به سرش می ارزد، آمده روزی دیگر، می گوید: «یک کشف جدیدی کردم.» پرسیدم که چه کشف جدیدی کرده است و جواب داد که اخیرن کشف کرده آدمیان جملگی چند همسری را ترجیح می دهند. پرسیدم که چطور به این حقیقت واضح تر از خورشید نایل آمده است و جواب داد که عشق بدون خیانت وجود ندارد. گفتم چگونه؟ گفت: «فقط یک مثال بیاور از عشق بدون خیانت.» گفتم که خفه شود و دست از سرم بردارد.
دیروز تخم نا بسم الله را دیدم دوباره. گفتم سلام، جواب نداد. گفتم دارم می روم جشنواره ی آبجو و اگر می آید بیاید برویم. جواب داد که دیگر به سلام و خدافظی اعتقادی ندارد. پرسیدم چگونه؟ جواب داد به هیچ دردی می خورد جز وقت تلف کردن. گفتم که سلام سلامتی می آورد و متذکر شد که جدی است. جواب دادم: «من دارم می روم جشنواره ی آبجو و اگر می آیی بیا وگرنه خفه شو و دست از سر کچل و بی کلاه ما بردار.»
تقدیم به یکه تازم، سید بهزاد سجادی.
۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه
دهخدا
دیروز رفته بودم هند شکار ببر. تفنگ دولول جد پدری ام را برداشتم و با قمقمه و نان و پنیر و شکلات صبحانه راهی شدم. جد پدریم مرد شریفی بود، دوازده ببر و هشت آهو و هفت پلنگ و سه شغال شکار کرده بود. افسوس که اولادش هر شش نا خلف شدند. مادر بزرگم خطاط شد و پنج خواهر و برادرش خراز و خیاط و خباز و خدمتکار و خرحمال شدند و هر پنج تن عقیم. مادربزرگم یازده فرزند داشت. پدر من، بدبخت، استاد دانشگاه شد. عموها و عمه هایم همه داماد و عروس سر خانه شدند. دختر و پسر عمه ها و عمو هایم همه جز یکی راه پدرها و مادرهایشان را ادامه دادند، جملگی خلف فرزندانی بودند. آن یکی منجم شد رفت فضا. ماندیم من و خواهر و برادرم. برادرم، بدبخت، گیاه خوار است و خواهرم دزد شد. من، یکه تاز راه جد پدری، دیروز رفنه بودم هند شکار ببر.
اشتراک در:
پستها (Atom)