‏نمایش پست‌ها با برچسب Soc. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Soc. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

یر به یر

پرسیدمش که تا به حال چند بار شده تصادفن رگ اشتباهی را بریده و موجبات مرگ کسی را فراهم آوری. آخر پزشک بود و گویا خبره هم بود. گفت دو سه باری شده. گفتمش قلبت هم به درد آمد. گفتم بار اول، کمی هم بار دوم.
پرسیدم پشیمانی؟ گفت اولش کمی، الان یر به یرم.

مسعود جان مادر تولدت مبارک

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

‌نفهمیدیم چه شد

و اینک که دلمان برای پل ال سالوادور شینوا اسمیت تنگ شده است، چون می‌توانیم مطلبمان را به او اختصاص می‌دهیم. باری، رفته بودیم به خیال خودمان آخر هفته را در آرامش و بدون نگرانی‌های وسط هفته در جایی آرام و بدون نگرانی سپری کنیم، کنار دریا را می‌گویم، که یکی از این پل ال سالوادورها گیرمان افتاد. شروع کرد که روز بسیار زیبا و آرامی است. در دلمان گفتیم، و بدون نگرانی، اما در واقعیت از جواب دادن امتناع ورزیدیم. با لجبازی ادامه داد، درست نمی گویم؟ خدا شاهد است که در جواب فقط سرمان را به نشان تائید تکان دادیم. ولی انگار همین کوچک‌ترین نشان از کر نبودن برایش کافی بود تا با شینوا اسمیت بازی روزمان را ناآرام و پرتنش کند. چون خودمان نمی‌فهمیدیم برایمان توضیح داد که، اما این جز توهم آرامش چیزی نیست و اگر همیشه کنار دریا بودیم آرامش را در شهر می‌یافتیم. به امید اینکه خفه شود و دست از سرمان بردارد، در دل و نه در واقعیت، گفتیم که گیرم این‌گونه باشد به من و شما چه؟ اما در واقع بسنده کردیم باز به همان حرکت خفیف سر که خدا باز هم شاهد است که گواه لالیمان بود و می‌بایست دست از سرمان برمی‌داشت. اما نداشت. پرسید چند سال داری جوان. ما نیز که دیگر روزمان به فنا رفته بود به دروغ گفتیم هژده سال حال آن‌که حداقل سی و پنج را داشتیم ولی عینک آفتابی چشممان بود. گفت بیست سال دیگر جا داری...سریع در دلمان حساب کردیم سی و هشت ساله بود...ولی بدان که هر انتخابی کنی آن‌موقع پشیمان می‌شوی پس شاد زی و نگران نباش. باز هم در راستای هدف سری تکان دادیم و در دل اضافه کردیم که حال حاضر یک نگرانی داریم و آن هم شمایید. فکر کنیم که رنجیده‌خاطر شد. بلند شد که برود. غلط کردیم و گفتیم روز خوش. جواب داد خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد. نفهمیدیم چه گفت ولی خدا را شکر کردیم که دست از سر کچلمان برداشت.

۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه

مور

سرعت باد آن‌قدری بود که اگر ده کیلو وزنم کمتر بود مرا از جا می‌کند و برای همیشه با خود می‌برد. شیب کوه آن‌قدری بود که اگر قدرت زانوانم ده اسب بخار کمتر بود ساعت‌ها بود که غزل خداحافظیم را سروده بودم. خس و خاشاک چنان بی‌رحمانه خود را بر پوست نحیف پاهای عورم فرو می کرد که اگر ترس از تمام شدن نیرویم نبود، صدای عربده‌هایم گوش خودم را کر می کرد. قله را می‌دیدم ولی هرچه بالاتر می‌رفتم او هم بالاتر می‌رفت و نه با سرعت مساوی که با شتابی که تو گویی این قله است که دارد از چنگال بی‌رحم من فرار می‌کند. می‌خواستم و می‌توانستم بایستم و حتی نزول را به صعود ترجیح می‌دادم ولی نایستادم و وزنم کم و کم‌تر شد و شیب کوه بیش و بیش‌تر شد و چسبنده‌گی پاهایم زیاد و زیادتر شد و دستانم نیز پا شدند و شیب کوه از نود درجه بیش‌تر شد و از صد و هشتاد هم گذشت. دیگر قله قله نبود و من هم من نبودم.

۱۳۸۷ تیر ۸, شنبه

نمی‌داند

جد پدریم مرد شریف و بزرگی بود. حیف که فرزندانش جز من جملگی ناخلف شدند و هر یک سر خود را به کاری گرم کرده و شکار، این مهم‌ترین وظیفه‌ی بشری را رها کرده، یکی دزد شد، یکی استاد دانشگاه، یکی داماد یا عروس سرخانه و یکی بسازبفروش. خاک بر سر همه‌شان که اگر نیمی‌شان خلف می‌شدند الان به جای آن‌که بر روی دستگاه‌های آن‌چنانی بدویم و جلو نرویم، فهمیده بودیم از کجا می‌آییم و به کجا می‌رویم و جلو می‌رفتیم. به جای آن‌که قسط خانه و ماشین و درد و کوفت بدهیم، مفهوم پول را سال‌ها بود از گردونه بیرون کرده بودیم. به جای آن‌که مجلات آن کم‌مایه، که با آن صندلی و میز و تخت‌خواب‌شوهای زواردررفته‌اش کرور کرور ثروت روی هم می‌گذارد و ادعای منصفی‌اش گوش آسمان را که سهل است گوش خدا را کر کرده است، را ورق بزنیم، وقت‌مان را تلف تازه کردن جگر می‌کردیم و می‌دادیم کارگاه لشی‌گیری زه کفش‌هایمان را بتاباند.

حال این‌ها که ته نگفتن‌شان به سر گفتن‌شان می ارزد، اما آن چه گفتنش فایده دارد این است که جد پدریم عادت بدی داشت که برای تمامی فرزندانش به ارث گذاشت. عادت داشت کوچک‌ترینِ نکات را شرح و بسط می‌داد و تا در بحث به نتیجه‌ی دلخواه نمی‌رسید ول‌کن‌معامله نبود. منطق، به معنای امروزیش (که چه بسا اگر او نبود ما به کل جور دیگر بودیم و غیره)، را خودش اختراع کرده بود و به وسیله‌ی همان شب و روز را در گفت‌و‌گو و جست‌و‌جو می‌گذراند. تاکید مسخره ای بر روی این داشت که خردمند است چون می‌داند که نمی‌داند. باری یادم می‌آید شخصی را –بدبخت- کرد تا قبول کند تعریف شجاعت، این مفهوم ساده!، را نمی‌داند. هرج و مرج فکری نداشت ولی شرط می‌بندم نمی‌دانست که خودسازی هم جواب نیست. حیف که دیوانه‌وار دوستش دارم ولی بی‌صبرانه منتظر روزی هستم که از محدوده‌ای که برای همه‌مان تعریف کرده بیرون بیایم و جور دیگر بزیم.

تقدیم به عزیزترین یاسمنم

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

آدمحیوان

آدمیان حرف ندارند. آن ها هندسه اقلیدسی را بر اساس پنج اصل بنا کردند، سپس هندسه سه بعدی را خلق کردند، سپس انیمیشن سه بعدی را خلق کردند، سپس بازی سه بعدی را خلق کردند، سپس جعبه های جادویی کوچکی ساختند که هر وقت عشق کردند بازی سه بعدی کنند، سپس مدام بازی سه بعدی کردند، سپس هیکل هایشان از ریخت افتاد، در نتیجه روی دستگاه هایی دویدند که هرچه رویش می دویدند جلو نمی رفتند، سپس گرسنه شدند، در نتیجه چیپس را خلق کردند. بعد حوصله شان سر رفت. در نتیجه مخلوط کن را خلق کردند، سپس شیر و موز را با هم مخلوط کردند، بعد شیر و موز و گردو را با هم مخلوط کردند، بعد توت فرنگی و ماست و عسل را مخلوط کردند، بعد سیب زمینی و شیر و بادام و نمک را مخلوط کردند، بعد خامه و کره و تخم مرغ و شکلات و رام و وانیل و شکر و قهوه آماده را مخلوط کردند، بعد حوصله شان سر رفت. خدا هم حوصله اش سر رفت. در نتیجه خدا و یکی از آن ها تصمیم گرفتند بچه دار شوند. بچه ی خدا و یکی از آن ها تصمیم گرفت هدایتشان کند. چند سال بعد، دوباره حوصلشان سر رفت در نتیجه یکی دیگر از آن ها دریافت که او هم از خدا است. او هم تصمیم گرفت راهنماییشان کند. آخر او می توانست صدای خدا را بشنود. هیچکس دیگر نمی توانست صدای خدا را بشنود. خیلی سال بعد، آن ها خیلی حوصلشان سر رفت در نتیجه یکیشان شش ورقه طلا پیدا کرد که خدا برایش خاک کرده بود. در نتیجه او زبان خدا را فرا گرفت و آن ها را ترجمه کرد. آدمیان حرف ندارند. آن ها سعی کردند مس را طلا کنند در عوض شیمی را خلق کردند، سپس نیتروگلیسیرین را کشف کردند، سپس دینامیت را کشف کردند، بعد یکی از آن ها ثروتش را وقف جایزه نوبل کرد، سپس بیست ملیونشان، وقتی، به قتل رسیدند. وقتی دیگر شصت ملیونشان در چهار سال به قتل رسیدند. بعد حوصله شان سر رفت. در نتیجه پیتزا را خلق کردند. بعد شب فیلم و پیتزا را خلق کردند، بعد پیتزا و آبجو، بعد پیتزا و پارتی، بعد پیتزا وفوتبال، بعد پیتزا و عشق بازی، بعد پیتزا و تجمعات رسمی، بعد پیتزا و اعتصاب، بعد پیتزا و دورهمی. بعد حوصلشان سر رفت. در نتیجه رفتند اسکی. آن ها قبلن پیست اسکی را خلق کرده بودند. آن ها قبلن ماشین های برف کوب را خلق کرده بودند. آن ها قبلن چوب اسکی را خلق کرده بودند. آن ها قبلن الکتیریسته را کشف کرده بودند. آن ها قبلن شلوار اسکی را خلق کرده بودند. آن ها قبلن عینک اسکی را خلق کرده بودند. بعد حوصله شان سر رفت...

۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

جدل

به قول سیمیندخت شیرازی، بسوزد پدر و مادر و جد و آباد خاله زنکی که هر چه می کشم از خاله زنکی می کشم. روزی را به شب نرساندم بی آنکه سیل فحش را روانه ی پدر و مادر و جد و آباد خاله زنکی بکنم. بر پدر و مادر و جد و آباد خاله زنک ها لعنت که هشتاد ضربه شلاق که سهل است پلکشان را هم که ببریم و در بیابان طاقبازشان رها کنیم و عسل در چشمانشان بریزیم و محکوم به ماندن در همان وضع تا ابد الدهرشان کنیم هم کمشان است به قول كرت وونگت. بر پدر پدر سوخته و مادر مادر مرده و جد و آباد کم خردتان لعنت که شیطان هم از دستتان خلاصی ندارد و سر به همان بیابان گذاشته. بر خالق بد گهرتان لعنت.


و خدا روح خاله زنکی را بهشتی کند که تمام موفقیت هایم را مدیون خاله زنکی هستم و بس. که اگر کشفش نکرده بودم
، خام می ماندم و حقایق عالم هستی برم پنهان. درود بر قبر پدر و مادر خاله زنکی که هزار تحفه و آجیل که سهل است گوسپند طلا هم کمش است. و جاوید خاله زنکی که کوتاه راه را از بی راهه و کج راهه و گم راهه و هزار تو و چاه مشخصم کرد. و عمر نوح می خواهمش از خدا که میسرم کرد گذشتن از سختی ها و پا گذاشتن در بهشت روی زمین را. و نور ببارد بر قبر پدر و مادر و جد و آباد خاله زنکی که هر چه دارم از آن دارم و بس.


بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ