۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

دو سوی دیوار افلاطون

قرار گذاشته بودند در یک لحظه، تمام مردم جهان یک آرزوی مشترک کنند. مثلن اینکه باران ببارد. می‌خواستند ببینند آیا اگر همه یک‌چیز را بخواهند تمام کاینات هستی دست به دست هم می‌دهند تا به آن برسند یا نه. گروهی کارشکن این را خرافات دانسته و حاضر نبودند در آن لحظه‌ی خاص، آن چیز را بخواهند. کارشکنان با استفاده از شعار «مرگ بر خرافه» روز به روز جمعیتشان را بیش‌تر می‌کردند، تا اینکه در لحظه‌ی کذا، نیمی از جمعیت جهان آرزو کردند و نیمی شعار دادند. آرزو برآورده نشد. نیمه‌ی اول معتقد بودند ایراد از یک‌صدا نبودن همه بوده و نیمه‌ی دوم سربلند، فکر می‌کردند پیروز میدانند.

۱۳۸۷ آذر ۱۵, جمعه

باتلاق

این‌بار رفته بودم به دیدار فریادرس. گفتمش که چه شد این شغل را برگزیدی. پاسخم داد که برنگزیدم، در پاچه‌ام کردند. پرسیدمش که چگونه و جوابم داد به تدریج. روز اول پای ازخدابی‌خبری لای چرخ‌های گاری گیر کرده بود و من هم که تنومند، گاری را یک تنه بلند کردم و نجاتش دادم. روز دوم قطاری با همه‌ی سرنشینانش داشت در آتش فرو می‌رفت و من هم که شجاع، پریدم جلویش که ترمز کند. روز سوم در سد بزرگی سوراخ کوچکی ایجاد شد و شهر را داشت آب می‌ربود و من هم که فرزانه، انگشت در سوراخ کردم. حالا هم دیگر برایم عادت شده. هر که فریادی دارد سراغ من می‌آید. گفتمش خوب دست بکش. گفت که آرزویی جز این ندارد اما حیف که هر چه دست و پا می‌زند بیشتر فرو می‌رود. نمی‌فهمیدم که چه می‌گفت. ساده بود. کافی بود دیگر فریادرسی نکند. اما اصرار داشت که نمی‌تواند و من جوانم و نپخته. می‌گفت سخت‌ترین کارها دست کشیدن است. می‌گفت هر چه بیش‌تر سعی کنی کم‌تر می‌توانی. سعی می‌کردم بفهمم چه می‌گوید اما هرچه بیش‌تر سعی می‌کردم کم‌تر می‌فهمیدم.

۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه

بوتان

پیش من شکایت از زیادی مشغله نیاورید. مگر نه این است که همان دو دقیقه‌ای که وقت استراحت دارید لذت ساعت‌ها بیکاری را برایتان دارد. پیش من شکایت از خفقان نیاورید. مگر با تمام وجود احساس آزادی نمی‌کنید وقتی کمینه‌ی حق‌ها را به چنگ می‌آورید حال آن‌که مرمان معمولی مانده‌اند که اصلن آزادی چیست. برای من شکایت از فقر نیاورید. مگر نه این است که ذوق فرزندتان از دیدن یک تخم‌مرغ‌شانسی همان‌قدر مشعوفتان می‌کند که دیدن گیتار و طبل اسباب‌بازی، فرزندان مردمان معمولی را. پیش من شکایت از کوتاهی قد نیاورید که به راستی کم‌توقعتان کرده و پس سربلند. پیش من شکایت از نابخردی مردمکان معمولی نیاورید. مگر نه این است که خرد خود را در کم‌خردی آن‌ها می‌بینید. پیش من شکایت از طولانی بودن شب نیاورید که وادارتان کرده روز کوتاه را مغتنم بشمارید. پیش من از هیچ شکایت نیاورید که چون میخ آهنین کوباندن بر سنگ سخت است.

۱۳۸۷ آذر ۸, جمعه

از فضل پدر تو را چه حاصل

صدای خیلی ضعیفی می‌آمد. به گمانم از ته چاه بود. فریاد بود، این را می‌فهمیدم اما از ته چاه بود. گرچه خیلی ضعیف ولی بسیار آزار دهنده بود. مثل قطره‌ای می‌ماند که در شکنجه‌خانه هر ثانیه یک بار بر پیشانیت فرود می‌آمد و جالب این‌که گوش را آزار نمی‌داد که چیزی در ناحیه‌ی وجدان را می‌فشرد. شجاعانه سعی کردم چاه را پیدا کنم و رسوایی را به هم‌رنگی ترجیح دهم. صدا آن‌قدر ضعیف بود که توفیری نداشت چپ با راست یا بالا یا پایین فقط از روی سختی شکنجه می‌توانستی مقصد را بیابی. به چاه که رسیدم سر در داخلش کردم. صدا فقط کمی قوی‌تر شد. ریسمانی علم کردم و راهی ته چاه شدم. صدا متوجه حضورم شده بود و مدت مدیدی بود که خاموش شده بود. به ته چاه که رسیدم یک یک دالان‌ها را به دنبالش گشتم. نبود که نبود. ناامیدوارانه به سمت ریسمان برگشتم که لااقل رسوا نشوم. آن‌هم نبود. شروع کردم به فریاد زدن.

۱۳۸۷ آذر ۳, یکشنبه

آوا و ریتم

یکی از فرزندانم به دیار باقی شتافت. این یکی را خیلی دوست داشتم. اصلن برایم مهم نیست خواننده‌ی آهنگ چه دارد می‌گوید، تنها آوا و ریتم برایم اهمیت دارد. گریه‌آور است اما، گریه‌ام نمی‌آید. تصادف کرد. گفته بودمش بالاتر از صد و بیست کیلومتر در ساعت نرود. رفت و مرد. خدا لعنتش کند. حتم دارم باز حواسش پرت زیبایی‌های جاده شده بود. هر چه برایش توضیح داده بودم که رنگ سبز درختان هیچ زیبایی‌ای ندارد، از آن گوش بیرون داده بود. خدا لعنتش کند. جوان بود آخر. حتی گواهی‌نامه نداشت ولی استعداد خاصی در رانندگی داشت. تازه داشتم بهش عادت می‌کردم. خدا لعنتش کند. خدا درختان جاده را هم لعنت کند. نامردم اگر تیشه به ریشه‌ی یک‌یک‌شان نزنم. اره‌ام کجاست. نه تنها برایم مهم نیست که خواننده چه می‌خواند که اگر هم بود نمی‌فهمیدم. تنها آوا و ریتم برایم اهمیت دارد. بی‌شک گریه‌دار است. قصد داشتم نگذارم برود اما دل نازکی داشت. دل نازکم نیامد بشکندش. اولین بارش بود تنها در جاده می‌راند. عاشق سه چیز بود، جاده و رانندگی و رنگ مزخرف سبز درخت. خدا لعنتشان کند. نامردم اگر تیشه به ریشه‌ی یک‌یک‌شان نزنم. آهنگ لعنتی هم تمام شد. کاش می‌گذاشتمش در دور که تا ابد تکرار شود. گریه آور بود اما، گریه‌ام نگرفت. خدا لعنتش کند.

۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

‌نفهمیدیم چه شد

و اینک که دلمان برای پل ال سالوادور شینوا اسمیت تنگ شده است، چون می‌توانیم مطلبمان را به او اختصاص می‌دهیم. باری، رفته بودیم به خیال خودمان آخر هفته را در آرامش و بدون نگرانی‌های وسط هفته در جایی آرام و بدون نگرانی سپری کنیم، کنار دریا را می‌گویم، که یکی از این پل ال سالوادورها گیرمان افتاد. شروع کرد که روز بسیار زیبا و آرامی است. در دلمان گفتیم، و بدون نگرانی، اما در واقعیت از جواب دادن امتناع ورزیدیم. با لجبازی ادامه داد، درست نمی گویم؟ خدا شاهد است که در جواب فقط سرمان را به نشان تائید تکان دادیم. ولی انگار همین کوچک‌ترین نشان از کر نبودن برایش کافی بود تا با شینوا اسمیت بازی روزمان را ناآرام و پرتنش کند. چون خودمان نمی‌فهمیدیم برایمان توضیح داد که، اما این جز توهم آرامش چیزی نیست و اگر همیشه کنار دریا بودیم آرامش را در شهر می‌یافتیم. به امید اینکه خفه شود و دست از سرمان بردارد، در دل و نه در واقعیت، گفتیم که گیرم این‌گونه باشد به من و شما چه؟ اما در واقع بسنده کردیم باز به همان حرکت خفیف سر که خدا باز هم شاهد است که گواه لالیمان بود و می‌بایست دست از سرمان برمی‌داشت. اما نداشت. پرسید چند سال داری جوان. ما نیز که دیگر روزمان به فنا رفته بود به دروغ گفتیم هژده سال حال آن‌که حداقل سی و پنج را داشتیم ولی عینک آفتابی چشممان بود. گفت بیست سال دیگر جا داری...سریع در دلمان حساب کردیم سی و هشت ساله بود...ولی بدان که هر انتخابی کنی آن‌موقع پشیمان می‌شوی پس شاد زی و نگران نباش. باز هم در راستای هدف سری تکان دادیم و در دل اضافه کردیم که حال حاضر یک نگرانی داریم و آن هم شمایید. فکر کنیم که رنجیده‌خاطر شد. بلند شد که برود. غلط کردیم و گفتیم روز خوش. جواب داد خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد. نفهمیدیم چه گفت ولی خدا را شکر کردیم که دست از سر کچلمان برداشت.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ