۱۳۸۷ دی ۳۰, دوشنبه

خداحافظ منجوق‌دوزی

امروز روز آخری است که می‌توانم منجوق‌دوزی‌های مورد علاقه‌ام را انجام دهم. روز کوتاهی است اما برای این همه کار. آخر، آخرین روزی بود که می‌توانستم دیر بیدار شوم و شب باید خیلی زود بخوابم که صبح خیلی زود بیدار شوم. دیگر نمی‌‌شود خوابید تا پاسی از نیم‌روز؛ یکی دیگر از منجوق‌دوزی‌هایی که دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم انجام دهم. دیگر نمی‌توانم وسط روز هوس تخته‌نرد کنم یا قهوه‌خانه. دیگر نمی‌توانم سه ماه لاابالی‌گری را شعار کنم با علم به این‌که در دو هفته می‌توان کار سه‌ ماه را کرد. دیگر نمی‌توانم برای یک ساعت بعدم برنامه‌ی‌ سفر بریزم. نوشتن هم دیگر منجوق‌دوزی نیست. دیگر مثل مورچه‌ها نمی‌توان زندگی کرد، مثل عنکبوت شاید. آن موقع‌ها که مثل مورچه‌ها زندگی می‌کردیم، آن‌قدر می‌توانستیم یک جا بنشینیم و منجوق‌‌دوزی کنیم که عنکبوت بیاید و رویمان تار بتند. ‌دیگر نمی‌توانم به ساعتم نگاه کنم، از خود بپرسم کی شش شد. شاید، نگاه کنم و بپرسم پس چرا شش نمی‌شود. شاید، نگاه کنم و بپرسم پس چرا هفت نمی‌شود. آخر دیگر همه‌ی همه چیز دست من نیست. دیگر منجوق‌دوزی‌هایم باید قصیده‌ی خداحافظیشان را به‌سرعت و در وقت سرودن یک غزل بسرایند.

۱۳۸۷ دی ۱۲, پنجشنبه

عذاب وجدان

گفت:«پس از غروب آفتاب که تصمیم می‌گیرم بخوابم، آن‌قدر عذاب وجدان دارم که دستم نمی‌رود چراغ را خاموش کند. توگویی می‌ترسم بخوابم و تا صبح بیدار نشوم.»

۱۳۸۷ دی ۱۱, چهارشنبه

حلقه

همین صد سال پیش بود که فکر می‌کردیم دایناسورها واقعن وجود داشتند، برای من دم از مسخرگی نظریه‌ی صاف بودن زمین نزنید.

۱۳۸۷ دی ۹, دوشنبه

ندانستی که چه کردی

و آنک که نوشتن آغاز کردی بین دو جمله نفس هم نکشیدی. مداد از روی برگ بلند نکردی. انگشتان استراحت ندادی. عرقت خشک نکردی. زبان نگشودی. روی برنگرداندی. چشم نچرخاندی. دست چپ از زیر گونه‌ی چپ برنداشتی و پای راست از پشت پای چپ نجنباندی. کمرت صاف نکردی و لبانت نگشودی. خم به پیشانی نیاوردی و دست به زلفانت نبردی. فکر نکردی و درد حس نکردی. نه خوردی و نه نوشیدی. گوش نکردی و نشنیدی. حس نکردی و نبوییدی. روح پرواز ندادی و نه کاستی و نه افزودی. نه خندیدی و نه گریستی. نه سرد و نه گرمت شد. مو به تنت سیخ نکردی. آشفته نبودی و آرامش نداشتی. روز شب نکردی. ورق نزدی و خط عوض نکردی. غلط نکردی. درست نکردی. عطسه‌ات فرو دادی. غصه خوردی. افتخار کردی. مغرور شدی. به سرت زد. خاک بر سر شدی. گریختی. ابروان در هم کردی. لب‌خند زدی. پره‌های دماغ بالا دادی. صبر کردی. کم آوردی. ادامه دادی. رسیدی. خواستی. دنبال کردی. توانستی. آگاه کردی. بدبخت کردی. خاک بر سر کردی.

۱۳۸۷ دی ۷, شنبه

پشت پرده اما، نفسی می‌جنبد از آن مرده

آن دسته از اعصابش که مسئول رساندن پیام مورمور شدن به بدنش بودند، مسیرشان با آن دسته‌ای که مسئول رساندن پیام الان وقت خندیدن است بودند، تلاقی پیدا کرده بود. به گمانم بدشانسی ارثی‌گونه‌ای بود. کاری نمی‌شد کردش. این شده بود که هر وقت خنده‌اش می‌گرفت مورمورش می‌شد. در طول زمان یاد گرفته بود خنده‌اش را کنترل کند و حتی به هنگام مواجه شدن با خنده‌دار‌ترین مسائل روزگار بتواند که نخندد. در واقع سال‌ها بود که نخندیده بود. همه گمان می‌بردند با نوعی بیماری افسردگی‌گونه‌ای دست‌ و پنجه نرم می‌کند اما، فقط نمی‌خواست که مورمورش شود.

۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

وقفه

ماشین‌ها از ماندن در ترافیک آن‌قدر خسته شدند که یکیشان چپ را گرفت و پشت سرش هزاران خسته از انتظار راه افتادند. اتفاقن در مسیر مقابل هم عین همین اتفاق افتاده بود.

جاده از دو طرف باریک شد.

ماشینی از روبرو آمد. با تلی از ماشین‌های خلاف‌کار روبرو شد. ایستاد. ماشین بعدی هم آمد. ایستاد. ساعتی گذشت و به طول ده هزار ماشین و به عرض سه چهار ماشین ترافیک بدون حرکت شد. فقط چند ماشینی که در قسمت باریک جاده بودند می‌دانستند مشکل چیست و جم نمی‌توانستند بخورند. مشکل هیچ راه‌حلی نداشت جز اینکه همه‌ی خلاف‌کارها دست به دست هم دهند به مهر و میهن خود کنند آباد. ماشین‌های ردیف وسط، بدبخت‌ها، هیچ‌کاری از دست‌شان ساخته نبود و ردیف راست جای کمی برای جنبش داشت.

گاهی کسی کمی جا وا می‌کرد اما، همیشه بودند احمق‌هایی که تصور کنند ترافیک روان شده و در کسری از ثانیه دوباره جا را تنگ کنند. ده ساعت گذشت. برخی که تحملشان کم‌تر بود ماشینشان را رها می‌کردند و می‌رفتند. ده سال گذشت. ترافیک طولانی و طولانی تر شد.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ