۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

وهم

تیری پرتاب کرد به این امید که مسیر تیر پرتاب شده‌ی قبلی را عوض کند و به خیال واهی خود به سمت درست‌تری هدایتش کند. یک آن دید که تیر دوم اصلن ندارد به تیر اول می‌خورد و مجبور شد تیر سومی بزند که مسیر تیر دوم را درست‌تر کند. کار به تیر چهارم و پنجم و تلاش بی‌هوده تا ابد و ماله و بتونه کشی نکشید. تیر سوم مسیر تیر دوم را درست‌تر کرد. تیر دوم به تیر اول خورد اما آن‌قدری دیر شده بود که تیر اول که اگر همان‌طور که بود رهایش می‌کرد حداقل به صفحه‌ی هدف خورده بود، کامل از مسیر خارج شود. می‌دانست پرتاب تیر دو و سه، شاید هم حتی فقط تیر سه، خطا بوده اما تصمیم گرفت که سعی کند به خود بقبولاند که بدشانسی آورده که در آخرین لحظه باد مسیر تیر آخر را عوض کرده و همه‌ی معادلات را به هم زده است.

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

فرار

دو سه قدم بیش‌تر نمانده. شاید هم سه چهار قدم ولی در حد چند قدم نزدیک است. هدف خارق العاده‌ای هم نیست، فقط می‌خواهد سیب را در هوا با چاقو به دیوار بچسباند. بعد از ماه‌ها تلاش شبانه‌روزی الان می‌تواند سیب را با چاقو بزند اما قبل از این‌که به دیوار برسد از چاقو جدا می‌شود و نیمی از مسیر را چاقو به تنهایی مجبور است طی کند. قبل از آن می‌خواست توپ تنیس را به زمین و پس دیوار بزند و در مسیر برگشت به زمین بخورد و پس در لیوانش فرود بیاید. یک سال طول کشید ولی از آن پس از هر صد ضربه، نود و نه تایش بی برو برگرد در لیوان است. دو سال طول کشید تا بتواند موشک کاغذی‌ای بسازد که از لابه‌لای درختان جلوی پنجره رد شود و وارد صندوق پستی آن طرف خیابان شود. الان صندوق پستی پر از موشک‌های شکل هم است. به گمانم دارد تمرین نشانه‌گیری می‌کند. شاید می‌خواهد سنگی به سر طنابی کند و بین موشک‌ها بفرستدش و چشم مزاحمی را با چاقو به دیوار بچسباند و فرار کند. توپ تنیس را نمی‌دانم به چه کارش می‌آید.

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

فکر

فکر نکن.
خیلی‌ فکر نکن.

اصلا فکر نکن.

اصلا فکر نکن هر چه دیگر به.

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

پدیدار

سکه را به هوا پرتاب کرد. شیر آمد. خط می‌خواست، دوباره پرتاب کرد. خط آمد. کمی فکر کرد و فهمید در واقع شیر می‌خواسته و برای ردگم‌کنی وانمود خط خواستن کرده پس پرتاب کرد. باز خط آمد. از دو رویی خود خجالت‌زده شد. دوباه پرتاب کرد. شیر. بی‌جهت و دلیل و منطق و غیره خوش‌حال شد. فکر کرد به هر آن‌چه که خواسته، رسیده. همین طور که با سکه بازی بازی می‌کرد و فراموش کرده بود سکه دو رو دارد و فقط روی شیردارش را می‌دید و لحظاتی که در حین بازی بازی روی خط‌دار سکه پدیدار می‌شد به چشمش نمی‌آمد، در کسری از ثانیه متوجه خط شد. به جست و جو در خاطرات گذشته‌اش پرداخت و به یاد آورد که به‌راستی زمانی سکه‌اش خط هم داشته و حتی با کمی تلاش فهمید که به‌راستی زمانی این روی خط سکه بوده که می‌خواسته و نه روی شیر. لذت نامعلومی درونش پدیدار شد. خط خواست. پرتاب کرد و خط آمد. شک کرد و دوباره پرتاب کرد و دوباره خط آمد. مطمئن شد و باز خوش‌حال از این‌که به هر آن‌چه که خواسته رسیده، ادامه داد. آن‌قدر خط و پس شیر و پس خط خواست و رسید که در آخر خسته شد و تصمیم گرفت خود را به دستان عادل سرنوشت بسپارد ومسئولیت تصمیم‌گیری را هم به همراهش. سکه را پرتاب کرد. در پس قلب و ذهن و غیره‌اش اما، امیدوار بود که سکه بر لبه بایستد و نه خط شود و نه شیر. اما دستان عادل سرنوشت بدون کوچک‌ترین عذاب وجدانی شیر یا خط را پدیدار کرد و روز از نو روزی از نو.

۱۳۸۷ بهمن ۱۱, جمعه

گهی پشت به زین تا گهی زین به پشت

اگر آن وقتی که گلوله در پهلویت فرو رفته بدون بیهوشی گلوله را درآورند، درد اندک زخم و خون‌ریزی پسش لذت بی‌دردی را تازه آن‌وقت است که بهت می‌فهماند.

۱۳۸۷ بهمن ۱, سه‌شنبه

عدل

نقاش بود اما تا به حال حتی یک خط هم نکیشده بود. یعنی کشیده بود اما نه به منظور نقاشی کردن، فقط می‌خواست ثابت کند می‌تواند بدون خط‌کش خط صاف بکشد. که البته نمی‌توانست. فقط فکر می‌کرد می‌تواند. نمی‌دانم می‌دانست که نقاش بود یا نه ولی من می‌دانستم. همه چیز یک نقاش را داشت. از زاویه‌ی مخصوص به خودش همه چیز را می‌نگریست. می‌بردیش که به موزه، جای آثار، مردم را نگاه می‌کرد. در رستوران، آهنگ حرکت دستان آشپز توجهش را جلب می‌کرد. در تماشای مسابقه‌ی فوتبال، چشم می‌دوخت به داور و بازیکنان ذخیره. همه چیز یک نقاش را داشت. گاهی می‌شد چهار روز متوالی نخوابد که چه، که حقیقت آفتاب را از زمزمه‌ی صعود تا بارقه‌ی فرود درک کند. می‌شد چهار صبح هوس شوربا کند. می‌شد چهار ماه مثل سگ کار کند و چهار ماه مثل کوالا بخوابد. همه چیز نقاش بودن را داشت. عاشق موتسارت بود. حاضر بود از نصف دارایش بگذرد که بتواند برای یک لحظه دستانش را در دست بگیرد. همه چیز نقاش بودن را داشت اما تا به حال حتی یک خط هم نکشیده بود.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ