۱۳۸۷ اسفند ۲۱, چهارشنبه

قد بلند

در چم‌چراغ‌آباد تنوع لباس آن‌قدری زیاد شده بود که لباس‌های تازه خریداری شده‌ای که صاحبانشان را به منتهای لذت در چند لحظه می‌رساندند، در کمتر از یک هفته دلشان را می‌زدند و لباسها با طرح‌های جدید جایگزینشان می‌شدند. گزینه‌ها آن‌قدر زیاد بود که اطمینان هر چند نسبی از انتخاب مناسب، نا ممکن شده بود. برخی که قد بلندتری داشتند و مسائل را از بالا و با زاویه‌ی دید مخصوص به خودشان می‌دیدند، بانگ اعتراض برآوردند که جدای ساعت‌ها وقتی که تلف انتخاب می‌شود و پوچی آن‌چه سبب به خود بالیدن کاذب می‌شود، دیگر مصرف بیش‌تر از نیاز مردمکان چم‌چراغ‌آباد را که نمی‌توان انکار کرد. این بلندقدان سال‌ها جنگیدند و کشته شدند و در راستای هدف مبارزه‌ی غیر مسلحانه کردند و رفتند وآمدند و بعضن کج‌روی کردند و این‌ها تا موفق شدند حرف را به کرسی بنشانند و طرحی تصویب شد مبنی بر این‌که زین پس در طراحی تمامی پوشاک فقط از یک رنگ می‌توان استفاده کرد و بالاپوش، فقط بی‌آستین و آستین کوتاه و آستین بلند می‌شود و دو اندازه برای شلوار و دو برای دامن مجاز است و پانزده سال زندان برای خاطی در نظر گرفته شد. طبق معمول صد سال گذشت. مردمکان شهر چم‌چراغ‌آباد اصلن یادشان رفته بود لباس می‌تواند دو رنگ هم داشته باشد. از خدابی‌خبر خلاقی، طرحی بس جذاب برای لباسی بس رسمی داد. اما، بدبخت، از زرد و خاکستری با هم استفاده کرد و محکوم به پانزده سال زندان شد. برخی که قد بلندتری داشتند و مسائل را از بالا و با زاویه‌ی دید مخصوص به خودشان می‌دیدند، بانگ اعتراض برآوردند که این قانون مسخره‌ی ضد حقوق بشری باید هر چه سریع‌تر برداشته، جوان خلاق مملکت آزاد گردد. این بلندقدان سال‌ها جنگیدند و کشته شدند و در راستای هدف مبارزه‌ی غیر مسلحانه کردند و رفتند وآمدند و بعضن کج‌روی کردند و این‌ها تا موفق شدند حرف را به کرسی بنشانند و جوان از زندان آزاد شد. جوان خلاق الگوی جوانان معمولی دیگری شد و در کم‌تر از چند سال تنوع لباس حتی بیش‌تر از قبل شد که هیچ، میلیون‌ها روش جامه بر تن کردن هم وارد قافله شد و دست بالای دست زیاد است. برخی که قد بلندتری داشتند بانگ اعتراض برآوردند.

۱۳۸۷ اسفند ۱۸, یکشنبه

تصدیق

ره‌آوردی نداشت آن همه سگ‌دو زدنش. دست و پا زدنش چون دست و پا زدن آدمی در باتلاق افتاده بود که دو دستی زندگی را چنگ زده، کوتاه نمی‌آید که اجلش رسیده و به‌تر است دست بکشد و راحت بمیرد. با این همه سگ‌دو می‌زد. توگویی سگ‌دو زدن را دوست دارد. با این همه مدام گلایه هم می‌کرد که چرا. همچون فرد در باتلاق افتاده‌ای که گل و لای از سرش گذشته باشد و قبول کرده باشد که بهتر است دست از دست و پا زدن مدام بردارد، دست از سگ‌دو برداشت و به راه افتاد. اول خیلی سخت بود. بدن درد می‌گرفت. اما کم کم به آرام راه رفتن عادت کرد. به مانند آن کس که در باتلاق آرام گرفته و چون آرام گرفته خمیده درختی را که شاخه‌های مهربانش را در نزدیکیش گسترانیده می‌بیند و پس دست دراز می‌کند و خود را از باتلاق نجات می‌دهد، خود را از زندگی سگی نجات داد. گهگاه به یاد زندگی قبلیش می‌افتاد و دل‌تنگی می‌کرد اما، نه مثل از باتلاق نجات یافته‌ای که هیچ‌گاه دل‌تنگ دست و پا زدن در حال مرگ نمی‌شود.

۱۳۸۷ اسفند ۱۵, پنجشنبه

وهم

تیری پرتاب کرد به این امید که مسیر تیر پرتاب شده‌ی قبلی را عوض کند و به خیال واهی خود به سمت درست‌تری هدایتش کند. یک آن دید که تیر دوم اصلن ندارد به تیر اول می‌خورد و مجبور شد تیر سومی بزند که مسیر تیر دوم را درست‌تر کند. کار به تیر چهارم و پنجم و تلاش بی‌هوده تا ابد و ماله و بتونه کشی نکشید. تیر سوم مسیر تیر دوم را درست‌تر کرد. تیر دوم به تیر اول خورد اما آن‌قدری دیر شده بود که تیر اول که اگر همان‌طور که بود رهایش می‌کرد حداقل به صفحه‌ی هدف خورده بود، کامل از مسیر خارج شود. می‌دانست پرتاب تیر دو و سه، شاید هم حتی فقط تیر سه، خطا بوده اما تصمیم گرفت که سعی کند به خود بقبولاند که بدشانسی آورده که در آخرین لحظه باد مسیر تیر آخر را عوض کرده و همه‌ی معادلات را به هم زده است.

۱۳۸۷ اسفند ۳, شنبه

فرار

دو سه قدم بیش‌تر نمانده. شاید هم سه چهار قدم ولی در حد چند قدم نزدیک است. هدف خارق العاده‌ای هم نیست، فقط می‌خواهد سیب را در هوا با چاقو به دیوار بچسباند. بعد از ماه‌ها تلاش شبانه‌روزی الان می‌تواند سیب را با چاقو بزند اما قبل از این‌که به دیوار برسد از چاقو جدا می‌شود و نیمی از مسیر را چاقو به تنهایی مجبور است طی کند. قبل از آن می‌خواست توپ تنیس را به زمین و پس دیوار بزند و در مسیر برگشت به زمین بخورد و پس در لیوانش فرود بیاید. یک سال طول کشید ولی از آن پس از هر صد ضربه، نود و نه تایش بی برو برگرد در لیوان است. دو سال طول کشید تا بتواند موشک کاغذی‌ای بسازد که از لابه‌لای درختان جلوی پنجره رد شود و وارد صندوق پستی آن طرف خیابان شود. الان صندوق پستی پر از موشک‌های شکل هم است. به گمانم دارد تمرین نشانه‌گیری می‌کند. شاید می‌خواهد سنگی به سر طنابی کند و بین موشک‌ها بفرستدش و چشم مزاحمی را با چاقو به دیوار بچسباند و فرار کند. توپ تنیس را نمی‌دانم به چه کارش می‌آید.

۱۳۸۷ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

فکر

فکر نکن.
خیلی‌ فکر نکن.

اصلا فکر نکن.

اصلا فکر نکن هر چه دیگر به.

۱۳۸۷ بهمن ۱۹, شنبه

پدیدار

سکه را به هوا پرتاب کرد. شیر آمد. خط می‌خواست، دوباره پرتاب کرد. خط آمد. کمی فکر کرد و فهمید در واقع شیر می‌خواسته و برای ردگم‌کنی وانمود خط خواستن کرده پس پرتاب کرد. باز خط آمد. از دو رویی خود خجالت‌زده شد. دوباه پرتاب کرد. شیر. بی‌جهت و دلیل و منطق و غیره خوش‌حال شد. فکر کرد به هر آن‌چه که خواسته، رسیده. همین طور که با سکه بازی بازی می‌کرد و فراموش کرده بود سکه دو رو دارد و فقط روی شیردارش را می‌دید و لحظاتی که در حین بازی بازی روی خط‌دار سکه پدیدار می‌شد به چشمش نمی‌آمد، در کسری از ثانیه متوجه خط شد. به جست و جو در خاطرات گذشته‌اش پرداخت و به یاد آورد که به‌راستی زمانی سکه‌اش خط هم داشته و حتی با کمی تلاش فهمید که به‌راستی زمانی این روی خط سکه بوده که می‌خواسته و نه روی شیر. لذت نامعلومی درونش پدیدار شد. خط خواست. پرتاب کرد و خط آمد. شک کرد و دوباره پرتاب کرد و دوباره خط آمد. مطمئن شد و باز خوش‌حال از این‌که به هر آن‌چه که خواسته رسیده، ادامه داد. آن‌قدر خط و پس شیر و پس خط خواست و رسید که در آخر خسته شد و تصمیم گرفت خود را به دستان عادل سرنوشت بسپارد ومسئولیت تصمیم‌گیری را هم به همراهش. سکه را پرتاب کرد. در پس قلب و ذهن و غیره‌اش اما، امیدوار بود که سکه بر لبه بایستد و نه خط شود و نه شیر. اما دستان عادل سرنوشت بدون کوچک‌ترین عذاب وجدانی شیر یا خط را پدیدار کرد و روز از نو روزی از نو.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ