۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

جدل

به قول سیمیندخت شیرازی، بسوزد پدر و مادر و جد و آباد خاله زنکی که هر چه می کشم از خاله زنکی می کشم. روزی را به شب نرساندم بی آنکه سیل فحش را روانه ی پدر و مادر و جد و آباد خاله زنکی بکنم. بر پدر و مادر و جد و آباد خاله زنک ها لعنت که هشتاد ضربه شلاق که سهل است پلکشان را هم که ببریم و در بیابان طاقبازشان رها کنیم و عسل در چشمانشان بریزیم و محکوم به ماندن در همان وضع تا ابد الدهرشان کنیم هم کمشان است به قول كرت وونگت. بر پدر پدر سوخته و مادر مادر مرده و جد و آباد کم خردتان لعنت که شیطان هم از دستتان خلاصی ندارد و سر به همان بیابان گذاشته. بر خالق بد گهرتان لعنت.


و خدا روح خاله زنکی را بهشتی کند که تمام موفقیت هایم را مدیون خاله زنکی هستم و بس. که اگر کشفش نکرده بودم
، خام می ماندم و حقایق عالم هستی برم پنهان. درود بر قبر پدر و مادر خاله زنکی که هزار تحفه و آجیل که سهل است گوسپند طلا هم کمش است. و جاوید خاله زنکی که کوتاه راه را از بی راهه و کج راهه و گم راهه و هزار تو و چاه مشخصم کرد. و عمر نوح می خواهمش از خدا که میسرم کرد گذشتن از سختی ها و پا گذاشتن در بهشت روی زمین را. و نور ببارد بر قبر پدر و مادر و جد و آباد خاله زنکی که هر چه دارم از آن دارم و بس.


۱۳۸۵ اسفند ۱۶, چهارشنبه

کار دنیا


سیمیندخت شیرازی زن شریفی بود. بچه که بودیم با هم یک قل و دو قل بازی می کردیم و وسطی مدام. حالا او سیمیندخت شیرازی است و من جوانکی که زر زر می کند مدام. او با مرادقلی قومی می گردد و من با حسن. او یک کلمه حرف می زند و جماعتی را انگشت به حلق که چرا خودشان قبلن پی نبرده بودند و من از شب تا صبح جان می کنم و هنوز اندر خم همان کوچه ای هستم که بودم. او، بدبخت، یک سر است و هزار سودا و منِ بیچاره عقلم کوتاه تر از عقل مرجان کف دریا*. او دست و بالش پر پول و قامتش راست، من کاسه آبی دارم و پاره جامه ای و بدنی تکیده. او به هر چه آرزو داشت رسید و توبره ی آرزوهایش تهی است، من به یگانه آرزویم هم نرسیدم هنوز. او سرش بالاست و من شرم صورتم را بنفش کرده. او ده انگشت دارد و صد هنر، من ده انگشت دارم و بی هنر. بچه که بودیم با هم یک قل و دو قل بازی می کردیم و وسطی مدام. حالا او اوست و من هنوز من.

*حقیر باورش نمی شود که در شعر و شاعری هم دستی دارد؛ چه کار کند؟

۱۳۸۵ اسفند ۹, چهارشنبه

تفکر

باید اقرار کرد و ناگفته نگذاشت که از نوشتن در بلاگ چقدر بدم می آید. چه حاجت به توجیه؟ مگر از دروغ خوشم می آید که تو دروغ می گویی؟‌ حال صرفن برای بدست آوردن دل های نازکتان و برای بخشیدن این حقیر رازی را برایتان بازگو می کنم. باشد که اندامتان بلرزد و نفستان در نایژک هایتان حبس شود. باشد که متنبه شوید و توبه کنید و زار بزنید و طلب مغفرت کنید و خون گریه. باشد که زین پس با چشمان باز بنگرید و با دهن بسته غذا بخورید و با مشت بسته بکوبید و با در باز ادرار کنید. باشد که ما را هرگز فراموش نکنید که این ماییم که محتاج شماییم. باشد که مرز اخلاق را گم نکنید. باشد که گلوی خود را پاره کنید. خسته شدم. این است راز سر به مهر ما که جان را آزاد و روح را خلاص می کند. سر را گران و تن را ارزان می کند. تا آخر عمر با شما می آید و چراغ راه و روشنی سفرتان می شود. دیگر واقعن خسته شدیم و برگشتیم سر جای نخستمان همان جا كه اولبار فكر كردن آغاز كردیم كه همانا از بزرگترین گناهان است و انسان را الاغ و الاغ را درخت می کند.

۱۳۸۵ بهمن ۵, پنجشنبه

راه کج


دیروز حسن بالاخره اعتراف کرد که درِ بسته برایش وجود دارد و به هر چه در زندگی خواسته نرسیده است و من با شوق و غرور خاصی به او گفتم که بالاخره بزرگ شده است و مایه ی افتخار. شب خوابید و صبح بیدار شد و گفت که شاید در بسته وجود داشته باشد ولی می توان در بسته را شکست و به هدف رسید. حیف دوستش دارم و الا صد در صد بهم می زدم با این احمق.

۱۳۸۵ دی ۱۱, دوشنبه

در احوال خود بنگر

در احوال خود بنگر. روز را شب می‌کنی بی ‌آن‌که از خود بپرسی امروز چه اندوختی، سنگ از جلوی کدامین پا برداشتی، نان در دهان کدامین گرسنه گذاشتی، بر لبان چند نفر خنده گذاشتی، بر چشمان چند نفر اشک نهادی، چند دروغ در روح آدمیان گفتی، روح که را شاد کردی، تف بر صورت که انداختی، دست که را گرفتی، پای که را لگد کردی، چه برگرفتی، چه به باد دادی، که زمین زدی، که خاک بر سر کردی، روحت را فروختی، جانت را آراستی، چه را شکستی، چرا شکستی، خوردی یا نوشیدی، مردی یا کشتی، بر سر چندین نفر کوبیدی، چند نغمه سرودی، به پای چند نفر افتادی، چند بوسه بر سر و دست چند فرد زدی،‌ فرد بود یا زوج، روی که را چرا سیاه کردی، چشم که را سفید کردی، راندی یا رانده شدی، ماندی با رفتی، فکر کردی یا به فکر واداشتی، خط زدی با خط خوردی، خواندی یا خواندندت، چه را، چرا، یاد گرفتی یا یادت گرفتند، به‌تر کردی یا به‌تر شدی، چند مانع تراشیدی، روح که را خراشیدی، تن که را لرزاندی.

بايگانی وبلاگ

جستجوی این وبلاگ