فردا باید ساعت شش از خواب بیدار شوم پس چه نیکوست که همین الآن بخوابم چرا که تا ساعت یک بعد از نیمهشب هم مجبورم بیدار بمانم. اول میروم از بانک پول میگیرم برای خرید تخت، بعد همان جا پول آب و برق و گاز را میپردازم. باید یک سر هم به مسئول مالی اداره بزنم و توضیح دهم که در پرداخت حقوق این ماه اشتباه کرده است. نامه به رئیس که روی میزم است پس فراموش نخواهم کرد. ناهار با که قرار داشتم؟ با حسنی. آدم مزخرفی است. دلم برایش سوخت. حرفی ندارم آخر که بزنم. می توانم راجع به انتخابات اراجیف بلغور کنم. از تولههای همسایه نفرت عجیبی دارم. آخر یازده شب هم وقت فوتبال است؟ بعد باید صورت جلسه را تنظیم کنم و تحویل مرادی بدهم. قسم میخورم یک کار دیگر هم در اداره داشتم. آهان! نامهها را باید بفرستم به شرکت آزمیران. اسم خندهداری دارد. خرده نمیتوان گرفت چون گیراست. صدای ماشینها مگر قطع میشود؟ لااقل شیر آب را ببندم که تا پاسی دیگر شکنجهی صدای قطرات اعصابم را در هم میکوبد. باید زودتر بخوابم که فردا نیاز به انرژی، فراوان دارم. پس شد بانک، مدیر مالی، حسنی، مرادی، آزمیران. عصر هم یک سر به مادرم میزنم. یک هفتهای میشود که ندیدمش. برایش پستهفندق میبرم. یا بهتر است گوجهسبز بگیرم. گوجهسبز بیشتر دوست دارد. بعد هم که سینما. ساعت ده هم که تولد ملوک است. حتمن مراد و سیمین هم میآیند. دیگر صدای ماشینها دارد اعصابخردکن می شود. بانک، مدیر مالی، حسنی، آزمیران. نه. بانک، مدیر مالی، حسنی، مرادی، آزمیران، گوجهسبز. اوه، کادوی تولد چه؟ بگذار ببینم. یک چیز از همین دور و بر. ورقبازی؟ قطعن دارد. وسائل تزئینی؟ خیلی ضایعبازی است. پازل؟ سنش گذشته است. کتاب. آری کتاب خوب است. مزرعهی حیوانات را می گیرم. راز جنگل. چه بازی خندهداری بود. زیر درختهای پلاستیکی عکس مرحلهی بعد بود. یک لحظه دلم برای دخترخاله و پسرخالهام تنگ شد. بانک، مدیر مالی، حسنی، آزمیران، گوجه، مزرعهی حیوانات. خوکها را چقدر دوست دارم. قیافهی جالبی دارند. ولی آن محصول مشترک خوک و آدم را اصلن دوست نداشتم. زشت بود. شاید هم دروغی بیش نبود. برای جذب مشتری. آخر هم که بردنش لندن. بزرگترین ساعت دنیا چند متر است؟ سه تای قد من. من عقربهی ساعتشمارش می شوم. لابد رضاقلی هم عقربهی دقیقهشمار. جوجهی ساعتشمار هم سیمین است. کو کو. کو کو. کو کو. بالای سرم به یونانی و به عدد، نوشته سه. کو کو. کو کو. کو کو. کو کو. حالا نوشته چهار. کو کو. کو کو. کو کو. کو کو. کو کو. کو کو. افتادم پایین. آرام روی زمین رسیدم. رضاقلی قد انگشت کوچکم شد.
۱۳۸۷ مهر ۱۰, چهارشنبه
اکتبر
یک دو سه چهار. یک دو سه چهار. داشت با سرعت میدوید و من هم کنارش شروع به دویدن کردم. پرسیدم که برای چه میدود و جواب داد که یادش نمیآید. گفتم که خوب بایستد و ایستاد. یک دو سه چهار. یک دو سه چهار. گفتم که اسمت چیست؟ نمیدانست. گفتم از این به بعد اکتبر صدایش می زنم و اعتراضی نکرد. پرسیدم که چند سال دارد. جواب داد که دقیق نمیداند ولی بیستبار است که از زرد شدن برگها خوشحال شده و من حدس زدم بیست و پنج ساله باشد. یادش نمیآمد از کجا میآید و نمیدانست به کجا میرود. از قد و قواره و قامت و قدمتش پیدا بود آبدیده است، پرسیدم که در چه فنی مهارت دارد. نه میدانست فن یعنی چه و نه مهارت چیست. گفتم تو سوالی نداری؟ گفت برگها چرا سبز میشوند؟ گفتم یهقلدوقل بلدی بازی کنی؟ گفت آری. نشستیم به بازی کردن.
تقدیم به عزیزترین نسیمم، فارسی، تولدت مبارک
۱۳۸۷ مهر ۸, دوشنبه
خلاصه ی یک داستان
گورآد و آدگور بچههای دوقلوی نگهبان باغوحش و مادهگوریلی بودند که دست بر قضا عاشق هم شده بودند. پدر، آنها را در خانه خودش نگهداری میکرد و از چشم آدمیان پنهانشان کرده بود. گورآد و آدگور قدرت و چابکی مادرشان و هوش و حافظهی پدرشان را به ارث برده بودند. ماهی یکبار که باغوحش به مدت بیست و چهار ساعت تعطیل بود، پدر آنها را به دیدن مادر میبرد تا فنون گوریلی بیاموزند و خود زبان و ریاضی یادشان میداد. باری، گذشت و گذشت تا اینکه گورآد حامله شد و گورآد و آدگورهای دیگری به دنیا آمدند. پدر، مجبور شد اضافهکاری بگیرد تا بتواند خرج حالا بیست و پنج نوه و نتیجهاش را بدهد. آدگورآدها به سرعت زاد و ولد میکردند و زیاد و زیادتر میشدند. دیگر جا برای نگهداری آنها نبود و پدر مجبور شد گوشهای از باغوحش را که در حال بازسازی بود به آنها اختصاص دهد. هر روز یک، دو، سه،... تا به تعدادشان اضافه میشد. دیگر شمارشان از دست پدر در رفته بود. حالا دیگر آدگور و گورآد خودشان کمر به آموزش بچهها و بچهنوه ها و نوهها و بچهنتیجهها و نوهنتیجهها و نتیجهها و نوهنبیرهها و نتیجهنبیرهها و نبیرهها و نتیجهندیده ها و نبیرهندیده ها و ندیدهها و غیره بسته بودند. باری، پس از گذشتن تنها سی سال پدر و گوریل صاحب حدود هفتصد آدگورآد شدند. آدگورآدها به این نتیجه رسیدند که زمان آن رسیده که مستقل عمل کنند. آنها که هم باهوش بودند و هم قوی در کمتر از یک روز کل باغوحش را از آن خود کردند و بعد در کمتر از یک سال هفدههزار تا شدند و کل شهر را گرفتند و در کمتر از پنج سال کل جهان را گرفتند و آدگور آدم شد و گورآد حوا.
۱۳۸۷ مهر ۱, دوشنبه
مورچهخوار
مورچهخوار تمام این مدت داشت نتهای دفترچهی موسیقی را یکییکی میخورد. ما را باش که تمام این مدت فکر میکردیم نتها را دارد یکییکی مینویسد. فکر میکنم تقصیر عینک غلطاندازی بود که به دیدهگان زده بود.
۱۳۸۷ شهریور ۲۰, چهارشنبه
حلزون
تمام گردشبهچپممنوعها را به چپ پیچیدم. با اینکه بعد از هر پیچ سوگند میخوردم که پیچ بعدی به چپ نمیگردم، حتی یکبار هم به راست نپیچیدم. اینطور هم نبود که دور خودم بچرخم راه به جایی میبردم. به گمانم جاده چیزی مثل حلزون بود. پیچ آخر، قافیه را باختم. زده بود گردش به چپ خطر سقوط صد در صد دارد. نمیتوانستم به راست بپیچم. رفتم تابلو را به زور بچرخانم که به سمت راست اشاره کند. بیپدر یک درجه هم نچرخید. دنبال دلیل میگشتم که باز هم به چپ بپیچم. نبود. در کسری از ثانیه تصمیمم را گرفتم. چپ. سقوط کردم ته دره. از ماشین ب.ام. و.ام که از جد پدری به ارث برده بودم هیچ باقی نماند و از خودم، تنی آش و لاش و گل و خونآلوده. میدانستم نباید بپیچم، آخر اینبار خطر سقوط صد در صد بود. تهماندهی قوایم را جمع کردم و بلند شدم. سوگند خوردم که دو راهی بعدی، جهت راست را انتخاب کنم.
مور
سرعت باد آنقدری بود که اگر ده کیلو وزنم کمتر بود مرا از جا میکند و برای همیشه با خود میبرد. شیب کوه آنقدری بود که اگر قدرت زانوانم ده اسب بخار کمتر بود ساعتها بود که غزل خداحافظیم را سروده بودم. خس و خاشاک چنان بیرحمانه خود را بر پوست نحیف پاهای عورم فرو می کرد که اگر ترس از تمام شدن نیرویم نبود، صدای عربدههایم گوش خودم را کر می کرد. قله را میدیدم ولی هرچه بالاتر میرفتم او هم بالاتر میرفت و نه با سرعت مساوی که با شتابی که تو گویی این قله است که دارد از چنگال بیرحم من فرار میکند. میخواستم و میتوانستم بایستم و حتی نزول را به صعود ترجیح میدادم ولی نایستادم و وزنم کم و کمتر شد و شیب کوه بیش و بیشتر شد و چسبندهگی پاهایم زیاد و زیادتر شد و دستانم نیز پا شدند و شیب کوه از نود درجه بیشتر شد و از صد و هشتاد هم گذشت. دیگر قله قله نبود و من هم من نبودم.
اشتراک در:
پستها (Atom)