۱۳۸۵ اسفند ۹, چهارشنبه

تفکر

باید اقرار کرد و ناگفته نگذاشت که از نوشتن در بلاگ چقدر بدم می آید. چه حاجت به توجیه؟ مگر از دروغ خوشم می آید که تو دروغ می گویی؟‌ حال صرفن برای بدست آوردن دل های نازکتان و برای بخشیدن این حقیر رازی را برایتان بازگو می کنم. باشد که اندامتان بلرزد و نفستان در نایژک هایتان حبس شود. باشد که متنبه شوید و توبه کنید و زار بزنید و طلب مغفرت کنید و خون گریه. باشد که زین پس با چشمان باز بنگرید و با دهن بسته غذا بخورید و با مشت بسته بکوبید و با در باز ادرار کنید. باشد که ما را هرگز فراموش نکنید که این ماییم که محتاج شماییم. باشد که مرز اخلاق را گم نکنید. باشد که گلوی خود را پاره کنید. خسته شدم. این است راز سر به مهر ما که جان را آزاد و روح را خلاص می کند. سر را گران و تن را ارزان می کند. تا آخر عمر با شما می آید و چراغ راه و روشنی سفرتان می شود. دیگر واقعن خسته شدیم و برگشتیم سر جای نخستمان همان جا كه اولبار فكر كردن آغاز كردیم كه همانا از بزرگترین گناهان است و انسان را الاغ و الاغ را درخت می کند.

جستجوی این وبلاگ