۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه

عمق لذت

از خوش‌حالی در پوست خود نمی‌گنجید. آخر برق رفته بود و سالن را با چراغ گازی روشن کرده بودند. اتاق‌های دیگر را یا کورمال کورمال یا با شمع باید می‌رفت. دعا کرد تا وقت خوابش برق نیاید.

داشت وسایل سفرش را می‌بست و لحظه شماری می‌کرد صبح شود. اولین بار بود بدون خانواده به سفر می‌رفت. خوابش نمی‌برد. تا صبح هزار بار یک هفته‌ای را که در سفر قرار بود باشد مرور کرد.

همه دست از کار و درس کشیده بودند و در یک حرکت هماهنگ فریاد زنان به وضع موجود اعتراض می‌کردند. یک‌صدا اعتراض می‌کردند. هیجان بیش از حد خود را با نعره بیرون می‌داد.

فرزندش بعد از ساعتی گریه کردن بی‌وقفه، مثل مریم مقدس خوابیده بود. لحظه‌ای نمی‌توانست چشم ازش برگیرد. حس لذت عمیقی تمام وجودش را فرا گرفته بود.

دکترها گفته بودندش که اگر یک روز دیرتر مراجعه می‌کرد، آب مروارید صد در صد کورش کرده بود. بدست آوردن بینایی دوباره‌اش را جشن گرفت.

نگاهش به چاقوی گوشت‌بری افتاد. لبخند کم‌رنگی روی صورتش نقش بست چون می‌دانست هرآینه می‌تواند خودش را از شر تحمل درد خلاص کند.

۱۳۸۸ خرداد ۱, جمعه

یر به یر

پرسیدمش که تا به حال چند بار شده تصادفن رگ اشتباهی را بریده و موجبات مرگ کسی را فراهم آوری. آخر پزشک بود و گویا خبره هم بود. گفت دو سه باری شده. گفتمش قلبت هم به درد آمد. گفتم بار اول، کمی هم بار دوم.
پرسیدم پشیمانی؟ گفت اولش کمی، الان یر به یرم.

مسعود جان مادر تولدت مبارک

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

فرفره

ابتدا دستش را تا جایی که می‌توانست دراز کرد و بعد پایش را در جهت مخالف تا نیمه‌ی تن بالا آورد و سعی کرد به جایی گیر دهد. دست دیگر را کمی بالاتر از دست قبلی به جای دیگری گیر داد. صخره‌نوردی می‌کرد به گمان من و به گمان خودش حرفه‌ای بود. کمی با دست چپ بالاتر رفت و پایش را در شکمش جمع کرد و سعی کرد با دست راست بالاتر رود. این بار با دست چپ جهش بزرگ‌تری کرد. پای چپ نداشت اما هم‌چنان فکر می‌کرد خدای این کار است و بس. ده متری به هدف مانده بود. عرق از سر و رویش روان بود ولی باید ثابت می‌کرد که می‌تواند هرچند به گمان ناشدنی می‌آمد. دست چپ را که داشت جاسازی می‌کرد پایش لغزید و از یک دست آویزان شد. کم مانده بود که پرت شود اما، دست و پای مانده در هوایش راه خود را یافتند و نفسی کشید. پنج متری بیش‌تر نمانده بود اما، پایش دیگر توان حملش را نداشت. باید ثابت می‌کرد که می‌تواند. در حالت تی کمی استراحت کرد. دو سه دست دیگری هم بالا رفت. گرچه باید می‌توانست ولی نتوانست. خود را رها کرد.

جستجوی این وبلاگ