۱۳۸۵ بهمن ۵, پنجشنبه

راه کج


دیروز حسن بالاخره اعتراف کرد که درِ بسته برایش وجود دارد و به هر چه در زندگی خواسته نرسیده است و من با شوق و غرور خاصی به او گفتم که بالاخره بزرگ شده است و مایه ی افتخار. شب خوابید و صبح بیدار شد و گفت که شاید در بسته وجود داشته باشد ولی می توان در بسته را شکست و به هدف رسید. حیف دوستش دارم و الا صد در صد بهم می زدم با این احمق.

۱۳۸۵ دی ۱۱, دوشنبه

در احوال خود بنگر

در احوال خود بنگر. روز را شب می‌کنی بی ‌آن‌که از خود بپرسی امروز چه اندوختی، سنگ از جلوی کدامین پا برداشتی، نان در دهان کدامین گرسنه گذاشتی، بر لبان چند نفر خنده گذاشتی، بر چشمان چند نفر اشک نهادی، چند دروغ در روح آدمیان گفتی، روح که را شاد کردی، تف بر صورت که انداختی، دست که را گرفتی، پای که را لگد کردی، چه برگرفتی، چه به باد دادی، که زمین زدی، که خاک بر سر کردی، روحت را فروختی، جانت را آراستی، چه را شکستی، چرا شکستی، خوردی یا نوشیدی، مردی یا کشتی، بر سر چندین نفر کوبیدی، چند نغمه سرودی، به پای چند نفر افتادی، چند بوسه بر سر و دست چند فرد زدی،‌ فرد بود یا زوج، روی که را چرا سیاه کردی، چشم که را سفید کردی، راندی یا رانده شدی، ماندی با رفتی، فکر کردی یا به فکر واداشتی، خط زدی با خط خوردی، خواندی یا خواندندت، چه را، چرا، یاد گرفتی یا یادت گرفتند، به‌تر کردی یا به‌تر شدی، چند مانع تراشیدی، روح که را خراشیدی، تن که را لرزاندی.

جستجوی این وبلاگ