۱۳۸۵ اسفند ۱۶, چهارشنبه

کار دنیا


سیمیندخت شیرازی زن شریفی بود. بچه که بودیم با هم یک قل و دو قل بازی می کردیم و وسطی مدام. حالا او سیمیندخت شیرازی است و من جوانکی که زر زر می کند مدام. او با مرادقلی قومی می گردد و من با حسن. او یک کلمه حرف می زند و جماعتی را انگشت به حلق که چرا خودشان قبلن پی نبرده بودند و من از شب تا صبح جان می کنم و هنوز اندر خم همان کوچه ای هستم که بودم. او، بدبخت، یک سر است و هزار سودا و منِ بیچاره عقلم کوتاه تر از عقل مرجان کف دریا*. او دست و بالش پر پول و قامتش راست، من کاسه آبی دارم و پاره جامه ای و بدنی تکیده. او به هر چه آرزو داشت رسید و توبره ی آرزوهایش تهی است، من به یگانه آرزویم هم نرسیدم هنوز. او سرش بالاست و من شرم صورتم را بنفش کرده. او ده انگشت دارد و صد هنر، من ده انگشت دارم و بی هنر. بچه که بودیم با هم یک قل و دو قل بازی می کردیم و وسطی مدام. حالا او اوست و من هنوز من.

*حقیر باورش نمی شود که در شعر و شاعری هم دستی دارد؛ چه کار کند؟

جستجوی این وبلاگ