۱۳۸۸ آبان ۷, پنجشنبه

جدی

سایم‌نوش: ۲ ۲ تا؟
دوش‌یار: ۵ تا.
سایم‌نوش:‌ حالا نه جدی؟
دوش‌یار: جدیم کاملن.
سایم‌نوش:‌ آخه چطور امکان داره؟
دوش‌یار: بابا خوب دو ضرب در دو یا حتی دو به علاوه‌ی دو پنج! کجاش رو نمی‌فهمی؟
سایم‌نوش:‌ ببین می‌دونم داری مسخره می‌کنی. یک کم جدی باش. جان من دو دو تا؟
دوش‌یار: ببین تا صبح قیامتم که بپرسی جوابش همینه. دست من و تو هم نیست.
سایم‌نوش:‌ داری خستم می‌کنی. مطمئنم خودتم ‌می‌دونی که جواب پنج نیست.
دوش‌یار: بابا به پیر به پیغمبر به جان عزیزت به آبروی زهرا به عشقم به شرفم به بزرگیت به نیاکانم به هر چی که می‌پرستی جدی‌ام. مسخره نمی‌کنم. نمی‌فهمم مشکلت چیه؟
سایم‌نوش:‌ اصلن فراموش کن. نخواستم. خدافظ.
دوش‌یار: حالا قهر نکن. یک کم جنبه شوخی داشته باش.

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

دروغ

تبارک الله احسن الخالقین. و خلق کردی بندگان ازسگ‌کم‌ترت را که واجب‌الوجود بودنت را به رخ بکشی. حال آن‌که کور خوانده‌ای. تو را چه به خلق کردن. تو همان به که تقلید کنی. تالیف بهر هر کسی خلق نشده و برخی را همان برازنده‌تر که تقلید کنند و خلق و خلاقیت به اینان نیامده که دست بر هرآن‌چه می‌گذارند همان وزغی می‌شود که صدها بار زاده شده و هر مادرمرده‌ای می‌داند چطور بهترین وزغ را بسازد. همانا تلاش شبانه‌روزی‌ات را احسنت می‌گویم ولی افسوس که بی‌فایده است. ده برابر که هیچ صد برابر این هم جان بکنی و دست و پا بزنی راه به جایی نمی‌بری که به ذات خالق نیستی. تو را به‌تر است که به کنجی بخزی و به نوای لالایی جیرجیرک‌ها گوش فرا دهی. بلکه معنی شعف را دریابی که واحسرتا معنی رنج را هم در نیافتی و فقط فهمیدی تظاهر یعنی چه. این‌که که چه را نه من می‌دانم و نه تو و نه شاید هیچ‌کس دیگر. ولی به نظر می‌رسد توان مقابله نداری و سرنوشت محتومت این است که سر ناسازگاری با سرنوشتت بگذاری.

۱۳۸۸ مهر ۲۳, پنجشنبه

"شعاع" یا "و در جهنم از او پرسیدند کدامین شعاع را برگزیدی ای غافل"

این بار در دشت داشت قدم می‌زد. دشت وسیعی بود. اگر خودش را مرکز دایره‌ای دل‌به‌خواه قرار می‌داد، هیچ ایده‌ای نداشت رفتن در مسیر کدام شعاع زودتر از این فلاکت نجاتش می‌دهد. آخر از دشت نفرت داشت. همان‌قدر که ازراییل از نوح نفرت داشت و یزید از حسین و مار از پونه و میخ از چکش و پشه از وزغ و غیره‌هایی از این قبیله. باری، با خود فکر کرد که هیچ نمی‌داند کجاست و چگونه به این‌جا رسیده و چرا. هر سو هم که می‌نگریست یک شکل بود. هیچ سمتی هیچ برتری‌ای به سمت دیگر نداشت. خورشید را نگاه کرد بلکه شمال و جنوب را پیدا کند ولی با خود فکر کرد که چه؟ فرقی نمی‌کرد. تصمیم گرفت به چهار طرف عمود بر هم پنج دقیقه بدود که شاید اطلاعات هر چند اندکی بدست آورد. هر بار روی خط مستقیم پنج دقیقه می‌رفت، پنج دقیقه باز می‌گشت، نود درجه برخلاف عقربه‌های ساعت می‌چرخید و روز از نو و روزی از نو. فایده نداشت. دشت کم نمی‌آورد. پنج دقیقه را ده دقیقه کرد. باز همان آش و همان کاسه. دید راه به جایی نمی‌برد سمتی را برگزید و به راه افتاد. تشنه، خسته، گرسنه، ناامید و عصبانی به راه افتاد. کمی که رفت به آب و سایه و میوه و درخت و حیوانات و آدمیان و این‌ها رسید و کم کم به دشت خو گرفت و دیگر ناامید و عصبانی نبود. فراموش کرده بود روزهای نخستین را. فراموش کرده بود دنبال چه بوده بود. از همواری دشت لذت می‌برد. به گمانم حتی عاشق شده بود. روزگار می‌گذراند و شادمانه در دشت می‌دوید. دیگر فکر و حساب نمی‌کرد. فقط می‌رفت و آواز می‌خواند و می‌دوید و می‌چشید و می‌رقصید و می‌پرید و حال و صفا می‌کرد. روی همان مسیر مستقیمی که روز نخست تصادفن برگزیده بود.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

کودکی

مارمولک، خسته و تشنه، سعی در فرار از دست چهار کفش وحشی‌ای داشت که حضور محدودش را نمی‌پذیرفته و در صدد منهدم کردنش بودند. مارمولک نمی‌دانست که چهار کفش فقط می‌خواستند گیرش بیندازند، دمش را ببرند و تبدیلش کنند به دو مارمولک.

جستجوی این وبلاگ