۱۳۸۷ فروردین ۸, پنجشنبه

سوال من از میمون ها


من حقیقتن و جدن می خواهم که بدانم که چرا و چگونه شما میمون ها به این نتیجه رسیدید که از استخوان حیوانات مرده برای جنگ با آن دسته از میمون های خنگ تری که فقط از دست هایشان برای جنگ استفاده می کردند، استفاده کنید و نسل آن خنگان را منقرض کنید؟ اصلا چطور به ذهنتان رسید خرده استخوان هایی که تا دیروزآن قدر بی اهمیت به ذظر می آمدند، امروز نیرویتان را برای جنگیدن دو چندان می کنند؟ به راستی که اگر من میمون بودم هرگز این نیرنگ به عقل کوتاهم نمی رسید.

۱۳۸۷ فروردین ۷, چهارشنبه

آدمحیوان

آدمیان حرف ندارند. آن ها هندسه اقلیدسی را بر اساس پنج اصل بنا کردند، سپس هندسه سه بعدی را خلق کردند، سپس انیمیشن سه بعدی را خلق کردند، سپس بازی سه بعدی را خلق کردند، سپس جعبه های جادویی کوچکی ساختند که هر وقت عشق کردند بازی سه بعدی کنند، سپس مدام بازی سه بعدی کردند، سپس هیکل هایشان از ریخت افتاد، در نتیجه روی دستگاه هایی دویدند که هرچه رویش می دویدند جلو نمی رفتند، سپس گرسنه شدند، در نتیجه چیپس را خلق کردند. بعد حوصله شان سر رفت. در نتیجه مخلوط کن را خلق کردند، سپس شیر و موز را با هم مخلوط کردند، بعد شیر و موز و گردو را با هم مخلوط کردند، بعد توت فرنگی و ماست و عسل را مخلوط کردند، بعد سیب زمینی و شیر و بادام و نمک را مخلوط کردند، بعد خامه و کره و تخم مرغ و شکلات و رام و وانیل و شکر و قهوه آماده را مخلوط کردند، بعد حوصله شان سر رفت. خدا هم حوصله اش سر رفت. در نتیجه خدا و یکی از آن ها تصمیم گرفتند بچه دار شوند. بچه ی خدا و یکی از آن ها تصمیم گرفت هدایتشان کند. چند سال بعد، دوباره حوصلشان سر رفت در نتیجه یکی دیگر از آن ها دریافت که او هم از خدا است. او هم تصمیم گرفت راهنماییشان کند. آخر او می توانست صدای خدا را بشنود. هیچکس دیگر نمی توانست صدای خدا را بشنود. خیلی سال بعد، آن ها خیلی حوصلشان سر رفت در نتیجه یکیشان شش ورقه طلا پیدا کرد که خدا برایش خاک کرده بود. در نتیجه او زبان خدا را فرا گرفت و آن ها را ترجمه کرد. آدمیان حرف ندارند. آن ها سعی کردند مس را طلا کنند در عوض شیمی را خلق کردند، سپس نیتروگلیسیرین را کشف کردند، سپس دینامیت را کشف کردند، بعد یکی از آن ها ثروتش را وقف جایزه نوبل کرد، سپس بیست ملیونشان، وقتی، به قتل رسیدند. وقتی دیگر شصت ملیونشان در چهار سال به قتل رسیدند. بعد حوصله شان سر رفت. در نتیجه پیتزا را خلق کردند. بعد شب فیلم و پیتزا را خلق کردند، بعد پیتزا و آبجو، بعد پیتزا و پارتی، بعد پیتزا وفوتبال، بعد پیتزا و عشق بازی، بعد پیتزا و تجمعات رسمی، بعد پیتزا و اعتصاب، بعد پیتزا و دورهمی. بعد حوصلشان سر رفت. در نتیجه رفتند اسکی. آن ها قبلن پیست اسکی را خلق کرده بودند. آن ها قبلن ماشین های برف کوب را خلق کرده بودند. آن ها قبلن چوب اسکی را خلق کرده بودند. آن ها قبلن الکتیریسته را کشف کرده بودند. آن ها قبلن شلوار اسکی را خلق کرده بودند. آن ها قبلن عینک اسکی را خلق کرده بودند. بعد حوصله شان سر رفت...

۱۳۸۶ اسفند ۲۵, شنبه

کنکاش

هر کس آنقدر در این ناچیز بلاگ ما کنکاش کرد که این پست حقیر را هم دید، بداند و آگه باشد که طبع لطیفی دارد و از زمان خود جلوتر است و منتظر نیست حقیر بمیرد تا اهمیت والایش هویدا شود. تبریک و پس تکبیر.

دوازده مرداد هشتاد و هفت

تمرین شنا


و او افتاده در دریا پیوسته دست و پا می زند
و بر همگان آشکار که شناگر نیست بل تقلا می کند
و تو لب دریا لبخند بر لب منتظر که شنا بیاموزد
و بر همگان آشکار که قادری از غرق شدن بازش داری
و چه حاجت به حاشا که او هرگز شنا فرا نمی گیرد

حالا هی جان بکن در آب هی تلاش کن که غرق نشی
مگه میاد نجاتت بده؟ تو گویی میخواد رو پای خودت واسی
غافل از اینکه یارو این کاره است
فقط خبر نداره تا یوم قیامتم که صبر کنه تو شنا یاد نمی گیری

آخه عوضی چرا نمی فهمی یکی داره خفه میشه می میره؟
ده اگه حالیت بود که می رفتی نجاتش می دادی، تو که می تونی بخیل
حالا هی واستا اون لب بخند گور به گورت کنن ده
اون بمیره شنا یاد نمی گیره

تخم سگ نایست زل برن با اون لبخند شیطانی هرزه
اون تنه لشتو تکون بده برو مادر مرده رو نجات بده
منتظر چی هستی تخم نا بسم الله؟ که بچه یتیم شنا یاد بگیره؟
آخه اون حروم لقمه اگه عرضه داشت، که تا الآن شنا یاد گرفته بود

جستجوی این وبلاگ