۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

سگ

سگم مرد. آنقدرها هم سگ نبود البته. آنقدر ها هم نمرد البته. ولی سگ طوری داشتم که فکر می کردم دوستش دارم. ولی دیگر آخرهای عمرش است. جنب و جوشش را از دست داده. دمش کوتاه شده. حس بویائیش ضعیف شده. از سگ صفتی افتاده. قیافه اش به گربه بیشتر میماند تا سگ. دارد می میرد. آرام آرام. هم دوستش دارم هم ندارم. هم دوست دارم بمیرد هم دوست ندارم بمیرد. نه میتوانم صبر کنم که بمیرد. نه میتوانم صبر کنم که بمیرد. 

خاکبرسری

به طرز خاک بر سرانه ای بعضی نوشته ها و تصویرها و آهنگ ها و ویدئوها دارند خیر سرشان از بازی و سفر و زندگی و مسائل شاد صحبت می کنند ولی آدم غمباد می گیرد می بیندشان. برخی اما، از غم و جنگ و بدبختی و بی نانی می گویند و آدم دلش شاد می شود وقتی می بیندشان.

جستجوی این وبلاگ