۱۳۸۷ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

سخن دوست


و من چقدر خوش بخت و خوش شانس و خوش سلیقه ام که دوستان یکی از یکی دست بنویس تر دارند.

و دیروز عماد از من خواست مطلبش را در ستون حقیر چاپ کنم.

و اعتراف می کنم نویسندگی حرفه ای تمرین می خواهد و چون شعر وحی نمی شود.

و عماد گفت:

و من چقدر خوشبخت و خوشحال و مشعوف و رهایم وقتی خواندم این ما ایرانی ها بودیم که آتش را کشف کردیم و این ما بودیم که غذا را طبخ کردیم و این ما بودیم که خلیج را از ابد تا ازل فارس نام نهادیم²

و من چقدر خوشبخت و خوشحال و مشعوف و رهایم وقتی شنیدم اندرزهای گلستان و پند های بوستان و شعرهای بی بدیل مولانا³ را و بالیدم به اینهمه مفاخر تاریخی سرزمین مادریم .

و من چقدر خوشبخت و خوشحال و مشعوف و رهایم وقتی دیدم خبرهای خوش علمی و پزشکی را از تلویزیون ایران عزیزم و به خود فاخر آمدم وقتی دیدم واکسن ایدز و سرطان قلب به دست پزشکان توانمند این مرز و بوم کشف شده است و چه لحظه با جلال و فخاری بود وقتی رییس مردم شمع های کیک زرد را فوت کرد و ما کف زدیم و دشمنان کف کردند .

و من از فرط رهایی، رهاوارانه به طبقه سیزده برج سیزده طبقه یمان آمدم و می خواهم در حالی که در پشت خود عظمت و بزرگی کوروش را احساس می کنم و در جلوی خود به مدیریت راهبردی مردمان جهان می اندیشم، از این بالا در هوا رها شوم و اه که چه سخت است این لحظه پریدن با آنکه بدانی چه لذت بی شائبه ای در انتظارت است و بدانی که وسایل بانجی جامپینگ¹ تو ایرانی نیست و از بهترین نوع خارجیشه .

² : در کتاب عهد عتیق آمده بوده است که اول میمون هایی که آدم شدن همانا ایرانی ها بودند(البته این بخش از کتاب عهد عتیق توسط یونانی های حسود از بین رفته است . تاریخ هرودوت– مجلد 6–فصل 3–چاپ مسکو)

³ : و به گزافه سخن راندن که مولانا با شمس فلان کرد و بهمان کرد . که خدا شقاقلوس کند دست آنکه بنگاشت این محمل را .

¹ : مرکز فرهنگ و لغت فارسی در حال یافتن لغت معادل لغت فوق در زبان شیرین فارسی می باشد .

و در پایان جا داره از این فرصت استفاده کنم و خداوند را شاکر باشم که در تمام مراحل زندگی پشت من بوده و از پدر و مادر عزیزم که همیشه حامی من در پیمودن این راه سخت و دشوار بودند کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم . و همینجا از صداقت خانم به خاطر میدان دادن به یک جوان نارس عقل و چاپ کردن مطلب حقیر پیشاپیش* کمال تشکر و قدردانی را دارم .باشد که روزی همانا به راستی جبران کرده باشم لطف شان را در درگاه حق تعالی به درجات عالی نائل گردند .

* عیدتان مبارک باد.


و عماد جان بدان که بین نقطه آخر جمله و آخرین حرف جمله فاصله ای جایز نیست.


۱۳۸۷ اردیبهشت ۲, دوشنبه

خر مسلکان

اگر می دانستم چه کنم خر که نبودم همان کار را می کردم و اگر می دانستی چه کنی خر که نبودی
همان کار را می کردی.

اگر می دانست چه کند خر که نبود همان کار را می کرد.

اگر می دانستیم چه کنیم خر که نبودیم همان کار را می کردیم.

صد سال بعد:
اگر می دانستند چه کنند خر که نبودند همان کار را می کردند.

اگر می دانید چه کنید خر که نیستید بکنید.

۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

خر و مرغابی


حال هی جان بکن و خود را به در و دیوار بکوبان که مردمکان قبول کنند قاطی کردن دو زبان با هم کار نکویی نیست. هی خود را حلق آویز کن که آخر قرض کردن کلمات از یک زبان و دستور زبان از زبانی دیگر، همان قدر خنده دار و مسخره است که ازدواج خر و مرغابی. هی روزگار را بر خود و به خصوص بر دیگران سیاه کن که تنبلی فکری همان قدر بد است که تنبلی جسمی. حال هی بروید بدوید بر روی "آن دستگاه های آن چنانی" که هر چه رویش می دوید جلو نمی روید. هی جان بکنید و خودتان را به در و دیوار بکوبید که چربی شیر و ماست و شیرینی و ژامبونتان کمتر باشد و سبوس نانتان بیشتر. هی بروید دنبال جامه ی حراج شده و مال مفت و کوفت. هی بر سرتان بکوبید که یک میلیون امتیاز جمع کنید بتوانید آی فون بخرید یا به قول خودتان «پوینت»هایتان را «ریدیم» کنید. هی بروید روزهای افسردگی جامه های آن چنانی بخرید که روحیه تان عوض شود. هی وقت خود را تلف پختن مرصع پلو و تغیر چیدمان اتاق پذیرایی کنید. هی چرند و پرند بنویسید و انتقادات تند و توهین آمیز کنید که مبادا در زمره ی مردمکان بی مایه قرار بگیرید.

۱۳۸۷ فروردین ۲۳, جمعه

خریت نااهلان


دوستی داشتم شیرین زبان و شیرین فکر و شیرین روح و نه شیرین عقل. سخنان قصار مخصوص به خودی داشت. لب از لب که می گشود، به قیمت صلوات، در و گوهر ار دهان بیرون می ریخت مدام؛ تو گویی این همه از بر دارد. هر را از بر تمیز می داد و سلام بی طمع می کرد. گوشتت را که می خورد، استخوانت را، لا اقل، دور نمی انداخت. روز را به شب نمی رساند بی آن که یکی را* دو کند. باری، دیروز سخن قصاری تحویلم داد شنیدنی و تعریف کردنی:


"اگر چیزی بخواهد خورده شود و خورده نشود دو علت دارد و بس؛ خریت طرف یک قضیه یا خریت طرف دو قضیه."


*یک یک را؛ چون زنی را که یعنی یک زن را و خری را یعنی یک خر را و اسکلی را یعنی یک اسکل را و دوستی داشتم یعنی یک دوست داشتم و زیبایی یعنی یک زیبا و جوانمردی یعنی یک جوان مرد.

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

دهخدا

دیروز رفته بودم هند شکار ببر. تفنگ دولول جد پدری ام را برداشتم و با قمقمه و نان و پنیر و شکلات صبحانه راهی شدم. جد پدریم مرد شریفی بود، دوازده ببر و هشت آهو و هفت پلنگ و سه شغال شکار کرده بود. افسوس که اولادش هر شش نا خلف شدند. مادر بزرگم خطاط شد و پنج خواهر و برادرش خراز و خیاط و خباز و خدمتکار و خرحمال شدند و هر پنج تن عقیم. مادربزرگم یازده فرزند داشت. پدر من، بدبخت، استاد دانشگاه شد. عموها و عمه هایم همه داماد و عروس سر خانه شدند. دختر و پسر عمه ها و عمو هایم همه جز یکی راه پدرها و مادرهایشان را ادامه دادند، جملگی خلف فرزندانی بودند. آن یکی منجم شد رفت فضا. ماندیم من و خواهر و برادرم. برادرم، بدبخت، گیاه خوار است و خواهرم دزد شد. من، یکه تاز راه جد پدری، دیروز رفنه بودم هند شکار ببر.




۱۳۸۷ فروردین ۱۵, پنجشنبه

سگ دو


از صبح تا شب می دوم برای یک لقمه نان. زیر بار هزار منت و تحقیر می روم که سرم را جلوی خانواده ام بالا بگیرم و وقتی دختر کوچکم، یاس، می گوید دلش لک زده برای یک تخم مرغ شانسی، سرم را از شرمندگی نیندازم پایین. همه ی این سختی ها را تحمل می کنم که دختر کوچکتر از یاسم، باد، لباس های خواهرش را مجبور نشود بپوشد و مجبور نشود دچار عقده ی بچه اول بودن شود. از صبح علی الطلوع تا پاسی بعد از نیمه شب جان می کنم که پسر بزرگم بتواند دکتری بگیرد بی آنکه از بوق سگ سگ دو بزند چون من. لحظه ای از عمرم وقف خویشتنِ خویش نشد که پسر وسطیم به آرزوهای بزرگش، خلبان شدن، برسد. سه شغل نیمه وقت و دو شغل تمام وقت اتخاذ کردم که کوچکترین فرزندم در بیمارستان بتواند به دنیا بیاید. از هیچ تلاشی فرو گذاری نمی کنم که بزرگترین فرزندم بتواند ازدواج کند. شب و روزم یکی است که غلام رضا یم و رقیه بانویم بتوانند به یک مدرسه بروند. آخر دو قلو هستند و بی هم، دل شکسته. مثل خرِ در حال تکاپو هستم، چون یک ماه دیگر تولد پنج قلو هایم است. شبانه روز یک ساعت و نیم می خوابم و با دود سیگار و غلظت چای زنده ام، چرا که نمی توانم اشک های دختر تازه عروسم و پسر تازه طلاق گرفته ام را ببینم. وقت سر خاراندن ندارم که چه عرض کنم، وقت حمام کردن هم ندارم چون که هنرمندترین فرزندم رنگ و بوم می خواهد برای نقاشی. سی و نه سالم است ولی قیافه شصت و پنج ساله ها را دارم چون یگانه آرزویم داشتن هفده فرزند بود که به آن هم نرسیدم.

۱۳۸۷ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

عیان را چه حاجت به بیان

و خبر رسیده که سبک حقیر تکراریست. آخر ای شمایی که از ادبیات همان قدر می دانید که فیل از پریدن، چه می دانید از سبک که از نو و کهنه اش. تا آن جا که اینجانب می داند کسی تا به حال در سبک "طنز سه لایه" دستی نداشته است. نگذارید راجع به ایده های خارق العاده ای که در جملگی آثار این حقیر نهفته است سخن برانم. آخر کمی تحقیق لازم است، گرچه حقیر از ادبیات همان قدر می داند که خر از پریدن و ادعای نو بودن سیاقش را همان قدر دارد که میمون ادعای پریدن و خود را همان قدر خوف می داند که عقاب پریدن را خوف می داند و تکرار کردن جملاتش همان قدر حاکی از توانایی های نویسندگیش است که قافیه برای شاعر. پر واضح است که متنی که حال حاضر خواندید نظیرش همان قدر دیده شده که نظیر پریدن گاو. چه حاجت به تعریف که عطر خودش می بوید. حقیر چون ظرفی است که شکل آبی را که درش می ریزند به خود می گیرد و فکر نکنید که به راستی از بزرگترین گناهان است و عقل را زایل و جان را باطل می کند.




جستجوی این وبلاگ