۱۳۹۱ اسفند ۷, دوشنبه

لیوان

لیوان پر از آب بود. شیر بر سرش چکه می کرد. لیوان قطره قطره به مرز لب ریزی نزدیک می شد. لیوان نه می توانست نه احتمالا اگر می توانست می خواست که شیر را سفت کند یا از زیر شیر کنار رود. شیر قطره دیگری بر سر لیوان خاک بر سر انداخت و لیوان لب ریز از آب شد. قطره بعدی ٣ ٤ قطره قدیمی را از لیوان به بیرون پرتاب کرد و ٣ ٤ قطره دیگر دوباره لیوان را لبریز کرد و دوباره قطره بعدی ٣ ٤ قطره قبلی را به بیرون اندخت.  لیوان نه می توانست نه احتمالا اگر می توانست می خواست که شیر را سفت کند یا از زیر شیر کنار رود. لیوان فقط می توانست بشکند. 



جستجوی این وبلاگ